میشول و میشک

خمیازهخمیازهخمیازه این منم که دارم خمیازه میکشم و از خواب زمستونی بیدار میشم.بر خلاف همه خواب ها این خواب نمیچسبه چون همش کابوس میبینی وبلاگت رو به روز نکردی.نیشخند..امروز یا علی رو گفتم و اومدم به روز کنیم..

 

اول از سومین برف سنگین زمستونی بنویسم. سه شنبه 15 بهمن    مدرسه ها تعطیل شد و ما تصمیم گرفتیم یک روز به یاد ماندنی رو توی خاطراتمون ثبت کنیم..من و بابا سر کار نرفتیم و هر سه تامون خونه موندیم.برای من که یه کار انقلابی بود.چون تنها روز باقیمانده مرخصی ام تو سال 92 بود.بعد از خوردن صبحانه هر سه راهی پارک شدیم صرفا جهت برف بازیزبان.بابا هم پایه شد اساسی...از بس که شادی ها کوچک رو تجربه نکردیم شاد بودن رو هم فراموش کردیم..برف بازی کردیم.مجسمه برفی درست کردیم.آدم برفی درست کردیم..البته من بیشتر نقش عکاس رو بازی میکردم و از ترس اصابت برف به دوربین در صحنه حضور فعال نداشتم.عینک از اونجایی که پسرم اهل رفیق بازی هم هست دنبال دوستاش رفت و اونها رو هم به پارک کشوند.         15بهمن 92

 

15 بهمن 92

از اتفاقات هیجان انگیز روزهای گذشته تولد دو قلوهای "بتی" خوکچه هندی مون بود.روز جمعه 18بهمن که بابک، دوست پارسا خونه مون دعوت بود دو تا فینگیلی به دنیا اومدن.این دفعه کمتر غافلگیر شدیم چون حدس میزدیم بچه داشته باشه.طفلک فقط سه ماه از بارداری قبلیش گذشته بود.زمانی متوجه شدیم که بچه هاش چند دقیقه ای بود دنیا اومده بودند.کلی ذوق کردیم.عملیات لیس زدن و تمیز کردن بچه هاش برای پارسا و دوستش و البته من جالب بود.همراه با سوالات زیاد...اینقدر با محبت با مادر شون رفتار میکردیم.غذاهای تقویتی براش گذاشتیم.محیط آرومی براش فراهم کردیم.و عامل تشنج رو هم از محیط دور کردیم.الکس بیچاره رو میگم،همسرشنیشخند حالا ما هستیم و 5خوکچه هندی که نه از پس نگهداری شون بر میایم نه دلمون میاد بفروشیمشون کلافه.ما کلن خانوادگی جنبه نگهداری حیوون خونگی نداریم.زود بهشون وابسته میشیمابله

           

ساعاتی پس از تولد...اسم شون هم گذاشتیم "میشول" و "میشک"یکی شون موهای صاف داره یکی شون موهای فشن

کسی نمی خواد این ها رو به حیوون خوندگی قبول کنه؟فرشتهالبته باید مراحل گزینش هم طی کنه ها...محبت کردن به اونها از شروط اولیه استاز خود راضی                                                                                   روز 22... بهمن هم که روز جهاد با دشمن بزرگ بود ما هم  راهی کوه شدیم برای کوهنوردی. چه دشمنی بزرگتر از تنبلی نیشخند..خیلی وقت بود کوه نرفته بودیم..                                                                          

این بچه که از راه صاف حاضر نیست بره. عین بزکوهی از کوه و کمر بالا میره.ما هم که  پایه..اخر سر به جاهایی رسیدم که دقیقا لبه پرتگاه بودیم.برف ها هم آب نشده بود.خلاصه آخر هیجان و ترس بود...

 

                                                                                            

 این جا یکی از همون جاها بود.موقع عکس گرفتن نمیشد عقب تر رفت چون پرتگاه بود.استرس

 

 وقتی پایین اومدیم هوس سوار شدن دایناسور به سرش زد.البته بابا هم استقبال کردهورا

                                                                                       

بعد هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم و بعداز ظهر برگشتیم خونه.من که تا دو روز ساق پام درد میکرد بخاطر بالا رفتن از صخره  ها..

و کارهای خمیری ساخته روزهای اخیر..

      

" مدوسا" شخصیت افسانه ای یونان

 

  

انگری برد فضایی در حال شلیک تیر...

این ها کارهایی که برای دل خودش درست میکنه تو کلاس مجسمه سازی روی مفاهیم انتزاعی بیشتر کار میکنه.

.

.

یکی از آرزوهای پارسا داشتن یک مغازه اسباب بازی فروشیه.گاهی تصمیمش برای شغل آینده اش همینهعصبانی ..چند روز پیش ازش پرسیدم چرا دلت می خواد مغازه اسباب بازی فروشی داشته باشی؟!میگه:" از اینکه  ببینم بچه ها میان توی مغازه ام و خوشحال میشن ،من هم خوشحال میشم" میگم ممکنه خیلی از پدر و مادرها هم نتونند برای بچه هاشون اسباب بازی بخرن میگه :"بهشون تخفیف می دم که بتونند بخرن" میگم بچه هایی که دستفروش هستند و نمی تونند این چیزها رو بخرن چی؟میگه:"بهشون مجانی میدم.تازه بهشون 5هزارتومان هم میدم که برای خودشون خرج کنند"..خلاصه ما که حریفش نشدیم..فکر کنم بچه مون بازاری شد رفتخنده                                  

/ 25 نظر / 135 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستارگان آسمان من

سلام عزیزم...وای من که حاضر نیستم یکیشم نگه دارم [کلافه]....حیلی تو این چیزا بی حوصلم[ابله]....امیر حسینم میگه میخوام برق کار بشم [خنده] اینم شانس ماست دیگه[خنده]....

بهجت

سلامت باشید همگی دوستم[گل] من دلم ضعف میره واسه این خوکچه هندی های شما [خجالت]

علی

خیلی سخته التماس هایی که امید به مثبت بودن جواب التماس هات نداشته باشی خیلی خیلی.........

زهرا

سلام علیکم. ببخشید من توی وبلاگم یه نظر سنجی از کسایی که فکر میکردم میتونن در مورد موضوعی که برام پیش اومده کمکم کنن گذاشتم. فکر کردم نظر شما هم میتونه خوب و موثر واقع بشه. اگر بیاین و شما هم بگین لطف بزرگی میکنین. ممنونم . راستی فکر کنم پارسا بیشتر شبیه خودتونه ؟شبیه باباش نیست.نه؟:)

زهرا

سلام . من توی وبلاگم یه نظر سنجی از کسایی که فکر میکردم میتونن در مورد موضوعی که برام پیش اومده کمکم کنن گذاشتم. فکر کردم نظر شما هم میتونه خوب و موثر واقع بشه. اگر بیاین و شما هم بگین لطف بزرگی میکنین. ممنونم . پارسا شبیه خودتونه.نه؟:)

زهرا (آسمان کودکی )

سلام مامان وحیده بهتون تبریک میگم آقا کوچولوی خلاقی دارین دوست داشتی به وبم سر بزن مطالبی در زمینه مسائل تربیتی کودک و نوجوان گذاشتم که امیدوارم مفید باشه

زهرا (آسمان کودکی )

سلام وحیده جون ممنون از توجه و نظرات خوبت سعی میکنم مطالب بهتر و کاربردی تری رو در وبم بیارم متوجه منظورتون نشدم یعنی تمام مطلب رو در صفحه اصلی بنویسم یا در ادامه مطلب تمام متن بیاد