اولین سفر مجردی و روز استقلال...

این روزها تلوزیون دربست در اختیار پارسا است.پرشین تون هم که سنگ تموم گذاشته.بدون وقفه داره کارتون میذاره.قبلن ها اجازه داشت دو بار در روز سی دی ببینه.ولی این روزها حساب از دستمون در رفته.خصوصا اینکه پارسا از موقعی که بیدار میشه تا ظهر که من میام با خیال راحت کارتونهاش رو میبینه.حتی حاضر نیست به طبقه بالا پیش مادربزرگش هم بره حتی برای صبحانه خوردن.صبحانه هم براش آماده میکنم و پای تلوزیون میخوره.وقتی هم خودم میام خیلی فرقی نمیکنه.چون کار خاصی نداره بکنه.براش برنامه گذاشتیم که کتاب قصه بخونه.روزی چند خط برامون بنویسه از احساساتش یا چیزهایی که دوست داره که از زیرش در می ره.کلن با نوشتن میونه خوبی نداره.موسیقی تمرین کنه(که نمیکنه).با اسباب بازهاش بازی کنه(که هیچوقت نمیکنه)نقاشی بکشه.خمیر بازی کنه...البته لابلای کارتون دیدن بلند میشه و این ور و اون ور میره ولی تلوزیون باید روشن باشه.

لاک پشت نینجا

تازگیها به لاک پشتهای نینجا علاقمند شده.....

ولی باور کنید همه اینها سر جمع همه این کارها برای پارسا یکساعت هم وقت نمیگیره....بعد از ظهر یک کم قایم موشک بازی میکنیم که خودتون حساب کنید توی خونه فسقلی چقدر جا برای قایم شدن داره و من هم باید کلی فیلم بازی کنم تمام خونه رو بگردم تا وروجک رو پیدا کنم...من هم تنبل در بازیهای تحرکی(به خدا اگه حالش رو داشتم میرفتم ورزش...)  میگم بیا بازیهای فکریت رو انجام بدیم(که یه جا بشینم)مقبول واقع نمیشه.فقط بعضی موقع ها دومینو بازی میکنیم.کمی در روز هم انگری برد بازی میکنم.خیلی هیجان داره.کار به جایی میرسه که پارسا ول میکنه و می ره و من کماکان در حال بازی.خجالتگاهی بعد از ظهرها میریم پارک و اسکیت بازی میکنه.یک جلسه سوارکاری هم که کماکان هست.این هفته یورتمه آزاد یاد گرفت و بعد از سوارکاری به شهر بازی از رده خارج آبشار رفتیم.اگرچه که هیچوقت دلم نمیخواد پام رو اونجا بذارم اما پارسا اینقدر اصرار کرد که بردیمش.پسرم اینقدر بزرگ شده که دلش میخواد خودش تنهایی سوار اسباب بازیها بشه .نمیدونم چه بر سر آدرنالین بخونم اومده که اصلا تحمل هیچ هیجانی ندارم حتی سینما پنج بعدی...اونجا هم پارسا و بابا رفتند و من نرفتم.جمعه هم رفتیم کوه.این دفعه تا ایستگاه دوم تله کابین پیاده رفتیم و برگشتیم.همیشه برگشت رو با تله کابین می اومدیم.ولی این بار که رفتیم بالا دیدیم ای دل غافل تله کابن تعطیله.. ولی پارسا نه تنها احساس خستگی نکرد کلی هم بهش خوش گذشت چون با بهراد و رادمهر و  مامان و باباشون رفته بودیم.اون بالا آش خوردیم هر چند کیفیت خوبی نداشت ولی چسبید جای شما خالی.بعد هم برگشتیم و بچه ها پارک بادی بازی کردند و بعد سوار کشتی شدند و کلی جیغ و داد کردند.ساعت داوزده شب هم برگشتیم....

کوه صفه-ایستگاه تله کابین

پارسا و رادمهر

و از همه مهمتر اینکه پسرمون دیگه حسابی مستقل شده و اصرار برای رفتن به بوشهر نتیجه داد و چون من مرخصیهام رو باید نگه دارم واسه یه سفر تابستانی از خاله زهرا خواهش کردیم که بیاد و پارسا رو ببره بوشهر.تا آخرین لحظه فکر میکردم شاید پشیمون بشه ولی نشد.این اولین باری است که پارسا از من جدا شده.تمام این هفت سال گذشته من حتی حاضر نشدم بخاطر ماموریت های کاری هم پارسا رو تنها بذارم.نود درصدش رو نمیرفتم و بقیه هم خانوادگی میرفتیم.با وجود اینکه برای خودم هم سخت بود ولی نخواستم منصرفش کنم .دوست داشتم این تجربه رو بدست بیاره.حالا ببینیم تا چند روز دوام میاره.خودش که میگه یک ماه ولی فعلا با یکهفته موافقت شده تا ببینیم چی میشه.از اول تیرماه هم کلاسهای "مهارتهای اجتماعی " مدرسه شروع میشه .خلاصه اینکه امروز 91.3.9اولین روز استقلال پسرمون اعلام میشه.....

توی راه بهش تلفن زدم حالش رو میپرسم میگه :احساسم متوسطه.هم خوشحالم هم ناراحت.ماچ

.

.


چند روز پیش :

پارسا:چطوری آدمها چوپان میشه؟!

من:چرا دوست داری بدونی؟!

پارسا:من دلم میخواد چوپان بشم...

من:در کمال خونسردی و البته کنجکاوی.خوبه...

پارسا:باید چیکار کنم؟؟

من:باید گوسفند داشته باشی...

پارسا:برام یه گله بخرید(چوپانی مدرن)

بابا هم رسید و کلی پسر رو تشویق کرد...و البته از سختیهاش هم گفت..

حالا نمیدونم این از تبعات بیکاریه یا فلسفه دیگه ای داره


/ 32 نظر / 98 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیارش شیطون بلای مامان بابا

سلام چه پسر ماهی دارین ،کار دستی قشنگی بود [گل] ما هم با شبکه پرشین تون مشغولیم اما من خیلی نگرانم [نگران] خوشحال میشم به ما سر بزنید

دخترک

سلام ایشالا که به سلامتی میری بوشهرو برمیگرده راستی فکر کنم زیاد تلویزیون دیدن واسه بچه ها خوب نباشه در مورد چوپان شدنشم کلی خندیدم بهش نمیاد آخه بهش میاد دکتر بشه[نیشخند]ولی دیگه دوران اینکه همه بچه ها بخوان دکتر بشن گذشته[زبان]

از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار

مورد اول که: هنوز چشمای بچه ها باز نشده و کارتون تماشا کردنشون رو جدن منم نمیدونم چه کنم؟ ولی بقیه ی کارهای مشترکتون رو قدر بدون و لذتش رو ببر که الانه است که میذاره دستش رو توی دستت بگیری و باهاش وقت بگذرونی و چند روز دیگه نه وقت سرخاروندن داره و داری و بزرگ شده و اینقده کارسرش ریخته که حد نداره و نه غرور و شرایطش اجازه میده که بیشتر باهاش وقت بگذرونی. در کل این سفر تنهاییش تجربه ی بسیاری عالی شد برای هردوی شما تا خودتون و داشته های دور و برتون رو بهتر پیدا کنید و وقتی به هم رسیدید بتونید از باهم بودنتون بیشتر لذت ببرید. منم دلم میخواد چوپون باشم: توی این روزگار که ... کسی را به کسی کاری نیست ... هرکسی به فکر خودشه ... باید گذاشت گرگ و گله همدیگه رو بدرند و منم با چشم بسته و دلی خون، نی لبک رو بزنم. ایکاش چوپونی نابینا بودم. موفق و پیروز باشید ... درود و دو صد بدرود ارادتمند حمید

گل دختر

استقلال پارسا جون مبارک باشه فکر کنم هر سال باید براش سالگرد بگیری چون خیلی مهمه ... چقدر جالب احساسش رو بیان کرده : متوسط .... امیدوارم سفر حسابی بهش خوش بگذره ... همینطور به شما این دوری از پسرک برای هر دوتون باید تجربه جالبی باشه....[قلب]

شیرین مامان نیما

سلام عزیزم دنبال یه شارجر خاصی می گردیم یه کم اون کودک درونمون آزاد بشه . خسته ایم . من هم دقیقا حوصله بازی با نیما رو ندارم و برای خودم متاسفم[ناراحت][قلب]

فهیمه

سلام وحیده جون شرمنده که من مدتیه کم پیدام، ولی اینکه از آپ غیربلاگفائی ها بی خبر می مونم خیلی بده و چون روی هم انباشته میشه، نمی رسم بخونم [خجالت] و چقدر حیفم میاد وقتی از شما و پارسا جون بی خبر می مونم، آخه من خیلی ازت یاد می گیرم و مادریت رو تا حدی که شناختم خیلی قبول دارم [چشمک] از این به بعد ازت بی خبر نمی مونم تا دیگه حسرتش رو نخورم [نیشخند] پارسای گلت هم که خیلی هنرمنده و من واقعا" دوسش دارم، امیدوارم مایه ی افتخارت بشه [قلب] این حس استقلال بچه ها خیلی جالبه و من با اینکه دوسش دارم همش با خودم میگم من چجوری می خوام تحمل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چند می دونم که آدم به وقتش بخاطر خود بچه ش بالاخره راهی برای تحملش پیدا می کنه [چشمک] به هر حال جای وروجکت سبز [گل] میگم هر وقت مشکل پرشین تون رو حل کردی یه خبر به منم بده عزیز [کلافه] جرات ندارم روشنش کنم، دیگه تمومی نداره... راستی واقعا" اون شهربازی رو راست گفتی [عصبانی] ولی هر وقت رفتین صفه و کوهنوردی... جای ما رو هم خالی کنید [چشمک]

مامان سارا

نه عزیزم انگری برد اون وقتا نبود من سر به سر پسر میزارم[چشمک]

مریم مسیحا

سلام خوبید اولین باره میام اینجا ...ولی اون هنر دست گل پسرتون منو مجذوب کرد ... خیلی زیبا ست ...مجسمه ساز ماهری میشه پارسا خان ..