این روزها

اینقدر که این  روزها درگیر کلاس های نظام مهندسی هستم که وقت هیچ کاری ندارم چه برسد به ثبت خاطرات.از صبح تا ظهر سرکارم.ساعت 3 میرسم خونه یه ناهار سرپایی میخورم. با پارسا در مورد کارهایی  که صبح انجام داده حرف میزنیم وقت بشه یه داستان براش میخونم یک ربع به چهار از خونه میزنم بیرون که 4 برسم کلاس.تا ساعت 8 کلاس.8 و نیم میرسیم خونه.بعد از اون کارهای خونه.تمام این مدت صبح تا شب طفلک پارسا توی خونه تنها است.البته مادر بزرگش  که روبروی واحد ما هست بهش سر میزنه. پنج شنبه و جمعه هم کلاس داریم.توی این مدتی که گذشت، بعد از برگشتن از کلاس یه بار پارک رفتیم یه بار هم شهر بازی.یه روز بعد از کلاس موسیقی اش با خودم بردمش کلاس  و اونجا با سه تا دختر سرایدار مدرسه بازی کرد که بعد از چهار ساعت بازی آخرش با دعوا به پایان رسید به حدی که می گفت من از دخترها متنفرم...ما پسرها از دخترها بدمون میاد..به معنی واقعی عصبانی بود..عصبانیاینجور موقعها سعی می کنم بهش یاد بدم احساساتش رو کنترل کنه و احساس بقیه رو هم در نظر بگیره ولی این بار نمی تونست خودش رو کنترل کنه.می گفت دلم میخواد مثل یه کاغذ مچاله شون کنم...مثل عروسک کله شون رو بکنم..تعجب خداییش دخترها هم خیلی سرتق بودند.دو تا از دخترها 4 و 5 ساله بودند و یکی شون 12-13ساله.من تا بحال دختر بچه هایی اینجوری ندیده بودم زبون داشتند دو وجب...هر چی من خواستم بینشون صلح و صفا بدم از زبون دختر 4 ساله بر نیومدم.بهش گفتم بیا یکی به پارسا بزن تا دلت خنک بشه.پارسا هم برای اینکه ماجرا تموم بشه قبول کرد.به پارسا زده بودند و پارسا هم بهشون زده بود.. ولی مگه کوتاه میومد فسقلی.باز هم  میخواست با چوب به پارسا بزنه که پارسا رو برداشتم و بردم... رفتیم  جزیره بازی.تو راه همش داشت حرص میخورد.بهش گفتم ترامبولین عصبانیت آدم رو خالی میکنه و آروم میشی.خلاصه بعد از 20 دقیقه بالا و پایین پریدن آروم شد.بعد هم رفت غرفه سفال و با چرخ دو تا کاسه درست کرد و بعد  غرفه اوریگامی .توی این مدت هم بابا با وجود خستگی زیاد همون اطراف قدم میزد.

یه روز خونه دوستش علی رفت و با هم کلاس ووشو رفتند و چون با چوب و نانچیکو کار میکردند خوشش اومده و اصرار داره ببریمش کلاس ووشو....از اول تابستان هم پاش رو کرده توی یه کفش می خوام برم کلاس فوتبال.بابا هم اصلن راضی به رفتن کلاس فوتبال نیست.یکی بخاطر آسیب هایی که فوتبال داره یکی هم بخاطر جو حاکم بر ورزش فوتبال و دلیل دیگه اش هم اینه که میگه پارسا بخاطر اینکه جلو دوستاش کم نیاره میخواد بره فوتبال.یه مدته با یکی از همکلاسی هاش رقابت میکنه .هر چند خودش چیزی نمیگه ولی ما از کارها و رفتارهاش فهمیدیم و نمی خواهیم فکر کنه توی هر کاری میتونه از همه بهتر باشه.باید ببینیم تا اول تیرماه که کلاس های آموزش فوتبال شروع میشه هنوز  مشتاق به رفتن به کلاس آموزش فوتبال هست یا نه.

پنج شنبه قبل (3/9) هم با یکی از دوستام هماهنگ کردم اومد دنبال پارسا و با بچه های خودش بردشون جزیره بازی جشنواره ساخت کاردستی با "نی".من هم بعد از کلاسم رفتم اونجا.بعد از جشن رفتند ترامبولین و کمی بازی کردند و بعد هم شام خوردند و برگشتیم خونه.دوشنبه گذشته بردمش با خودم سر کار . با مامان یکی از همکلاسی هاش،بابک، قرار گذاشتم ببرمش محل کار اون. مربی سفال با چرخ است.محیط کار آزاد و با صفایی داره. از صبح تا ظهر اونجا بازی کردند.با چرخ سفال هم کار کرده بودند.ظهر که رفتم دنبالش عین لبو قرمز شده بود از بس توی حیاط بدو بدو کرده بودند.بعد از ظهرش خاله زهرا  از کیش اومد اصفهان، تا پارسا رو برای چند روز ببره بوشهر.کلی هم سوغات برای پارسا آورد و همینطور برای ما.و خلاصه اینکه پسرک ما از سه شنبه راهی بوشهر شد.اینقدر برای رفتن به بوشهر شوق و ذوق داشت که نگو.نمی دونم چرا اینقدر بوشهر رو دوست داره.؟فکر کنم چون دور و برش شلوغه و همین که دریا میره.قراره اونجا با آقا جون کلاس تیراندازی با کمان بره.آقا جون مربی تیراندازی است....(انگار خیلی هم مامان بدی نبودم...؟!آخه این مدت خیلی عذاب وجدان داشتم که پارسا رو توی خونه تنها میذارم..)ولی به جاش از اول تیر ماه کلی برنامه داره که حسابی سرگرم میشه.

از روزی که پسرم رفته خونه سوت و کور شده.روزی چند بار بهش زنگ میزنم ولی خودش اینقدر سرش گرمه که اگه زنگ نزنم سراغی از ما نمیگیره.خوشحالم که می تونه توی این سن مستقل از ما باشهقلب.این دومین تجربه سفری که بدون ما رفته.اونجا حسابی سرش گرمه.یکی از دایی هام کاندید شورای شهر شده و پارسا شبها با بچه های فامیل میره ستاد تبلیغات و تراکت پخش میکنه.از این شلوغی ها خوشش میاد.چند مدت پیش میپرسید "کی دوباره وقتش میشه بریم خیابان پارچه سبز دستمون میگیریم.؟"عینکجالبه که انتخابات قبل رو یادش میاد با اینکه چهار سالش بود....

 این کاردستی ها هم ساخته حاصل ساعتهایی بوده که توی خونه تنها بوده.

فرمانروای دریاها

ترکیب کاج و خمیر

 این ابزار جنگی رو با فویل آلومنیومی درست کرده.

/ 18 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریده

چرا اینقد از ماها بدت میاد پارسا؟ [نیشخند] ما همچینم موجودات بدی نیستیما[خجالت] عزیزم جات خالی نباشه[ماچ] امیدوارم مسافرت حسابی بهت خوش بگذره[قلب] کاردستی ها عالی شدن بزنم به تخته[قلب]

مهرنوش مامان مهزیار

سلام خانمی خسته نباشی . هنرنمایی پسرت خیلی عالی امیدوارم هم شما هم پارسا جون همیشه موفق باشید.

مامان کوثری

با سلام طراحی تم تولد و تم های مختلف جشن های کودکان ، طراحی تم جشن الفبا ، طراحی تقویم ، طراحی انواع فریم های کودکانه و هر طراحی دیگه ای که دوست داشته باشین رو با ما تجربه کنید طراحی و چاپ و بسته بندی انواع گیفت های هدیه مخصوص هر جشنی که شما بخواهین http://temparti.blogfa.com/ چاپ همه موارد هم انجام میشود در صورت نیاز چاپ و برش طرح های خودتون هم میتونید به ما بسپارید حتما برای یکبار از وبلاگ من دیدن کنید امیدوارم خوشتون بیاد از نمونه کارهام http://temparti.blogfa.com/ [گل][گل]

مامان هانا

سلام وحیده جون . خیلی خوبه داری میری کلاس سرت شلوغ پلوغ میشه ولی خیلی میارزه . قربون پارسا بشم با این ابزار جنگی خوشگلی که ساخته . ببوس هنرمند کوچولو ی ما رو

مامان ایمان جون

وای عزیزم تو چقدر شبیه ایمان منی[خنده] ایمان هم عاشق دایناسوره,از بازی کردن با دخترام زیاد خوشش نمیاد.یعنی اگه جایی باشه که پسر باشه به هیچ عنوان سراغ دخترا نمیره[قلب][قلب] به وبلاگ ما هم سر بزنید اگه دوست داشتین بلینکیم همدیگرو[خنده][خنده][خنده]

مامان شادان جون

خانوم دلمون تنگ شده خیلی وقته ازتون خبری نیست.[قلب] ماشاا.. پسر هنرمند و خوش ذوق ما با خمیر چه کارها کرده. آفرین[گل]

persian friends

. دخالت در زندگی خودتان یا دیگران را می پسندید!

زهرا

دلم برای اینجاااااا خیلی تنگگگگگگگگگگگگگگ شده بود[قلب][قلب]

شاهزاده كوچولوي من

سلام وحيده جون .... خوبي عزيزم ؟ وبلاگ زيبايي داري با مطالب جالب خوشحال ميشم با هم تبادل لينك كنيم ... موافقي ؟ به وبلاگ كوچولوي منم سربزن خوشحال ميشم عزيزم