روز جهانی کودک

 روز جهانی کودک بهانه ای شد دست از تنبلی بردارم و وبلاگ رو به روز کنم.ولی واقعیتش تنبلی هم نیست.اتفاق خاصی نیافتاده در این روزهای آغازین مدرسه.پارسا صبح ساعت 6 ونیم از خواب بیدار میشه.یعنی بیدارش می کنم.البته به غیرهم از روزهایی که اتفاقی ساعت 6 از خواب بیدار میشه.دست و صورتش رو می شوید و در اندک فرصت باقیمانده تا بیرون رفتن از خانه تلوزیون رو روشن میکنه تا کارتون ببینه و خواب از سرش بپره.ساعت 6:45دقیقه با خودم از خونه بیرون میاد و منتظر سرویش میمونه.بماند که روزهای اول سرویس هیچ نظم خاصی نداشت و یه روز پارسا یک ساعت جلو در خونه منتظر سرویس مونده بودو بعد اومد خونه و به من زنگ زد که سرویس نیومده .نمی دونید چه حالی داشتم اون لحظه.خدا رو شکر که خونه مادربزرگ پارسا توی مجتمع خودمونه.براش آژانس گرفتند و فرستادنش مدرسه.من هم تلفنی راننده رو چک میکردم.اون روز بدجور عذاب وجدان گرفته بودم.از اینکه اگر من تو خونه بودم بچه ام یک ساعت جلو در چشم انتظار سرویس نمی موند.یه بار هم اومده بود بالا به موبایل من زنگ زده بود ولی من نشنیده بودم و برگشته بود پایین.و این بیشتر رو اعصاب من بود.خلاصه کلی خودم رو سرزنش کردم اون روز...شب قبل از خواب با هم در این مورد خیلی درد دل کردیم و من گفتم چقدر احساس بدی داشتم.از خودش پرسیدم که تو چه احساسی داشتی گفت هم خوشحال بودم هم ناراحت.خوشحال بودم چون مدرسه نمی رفتمشیطان        یعنی اینقدر مشتاق مدرسه است پسرمنیشخند....داشتم میگفتم:ظهر هم که از مدرسه میاد من هنوز نرسیدم.آقا میشه پای تلویزیون. مادربزرگش ناهار رو براش گرم میکنه و میذاره تو سینی که هم ناهار بخوره و هم خستگی اش در بره پسرم...امان از خستگی که تا آخر شب هم در نمیرهنیشخند...من هم یکساعت بعد از پارسا می رسم .ناهارم رو میخورم و  سری به کیف و کتابش میزنم.(البته میگن کار درستی نیست من بی سر و صدا این کار رو می کنم که اون مشکل هم حل بشه نیشخند)آخه وقتی داره تلویزیون نگاه میکنه اصلن دوست نداره کسی باهاش حرف بزنه.من باید چند بار چیزی ازش بپرسم تا جوابم رو بده.آخه من هنوز مثل روزهای کلاس اولش برام هیجان انگیزه مشق هاش و کارهای کلاسی اش رو ببینم.نمی تونم صبر کنم تا بعدازظهر...چند روز اول از ساعت 5 و 6من باید به پارسا می گفتم تکالیفت رو انجام ندادی(شیوه اشتباه احیانا بدآموزی نشه) و گاهی این کش و قوس تا ساعت 9 شب ادامه داشت و در آخر من با اعصابی داغون و پارسا با بغض و دلخوری به رختخواب می رفت.تا اینکه به خودم اومدم و دیدم این ره به ترکستان میرود...و قرار گذاشتیم پارسا خودش یه ساعتی رو اعلام کنه و همون موقع تکالیفش رو انجام بدهوساعت پیشنهادی خودش 5 بعداز ظهر بود.مکافات ما از 5 شروع می شد.غر زدنهای پارسا شروع میشد.باور کنید بیشتر روزها فقط یه مسئله ریاضی بود و در یکی دو جمله نوشتنی.ولی گاهی همین تمرین دو سه ساعت به طول می انجامید.یه بار که گفته بودند" محله خود رو نقاشی کنید" یک ساعت غر میزد که من چی بکشم.چه جوری بکشم.باید خیلی خوب بکشم.معلمم ازم انتظار داره....این قدر گفت و گفت که من گفتم برو به معلمت بگو برای نقاشی کشیدن آدم باید حسش رو داشته باشه.از خود راضی...خلاصه آخرش یه نقاشی کشید و حتی حالش رو نداشت رنگش بزنه.(البته پارسا بیشتر نقاشی هاش بدون رنگ آمیزی است یعنی طراحی است)دوباره دیدم یه جای کار ایراد داره و شیوه رو اصلاح کردم(البته این موضوع رو توی مدرسه بهمون آموزش داده بودند ولی من فراموش کرده بودم)گفتم 5 تا 6. در غیر این صورت اجازه نداری مشق بنویسی.خدا رو شکر این چند روز اخیر دیگه بهتر شده هر چند گاهی ساعت 5 وسط یه کارتون میخوره و ما هم که انعطاف پذیرررررر... کمی زمان رو جابجا میکنیم.فراموش نشه "سختگیری ممنوع قاطعیت همیشه"از خود راضی..اگه وقتی بعد از تکالیف باقی بمونه کارتون و ساعت 9شب هم مسواک قصه یا حرف های مادر و پسری (تازه اون ساعت است که میشه از اوضاع و احوال مدرسه خبری کسب کرد.)و بعد هم لالا...این کل روزهای ما در این دو هفته گذشته از مدرسه بود و گاهی با کمی تغییرات جزیی...مثل کلاس نقاشی روزهای یکشنبه و استخر روز شنبه (که دوبارش بخاطر انجام ندادن تکالیف ازش محروم شد..همون قاطعیتهاز خود راضی)

جمعه گذشته هم رفتیم پارک بادی.من و بابا با خودمون لب تاب بردیم و مشغول کار شدیم و آقا پارسا خودش مدیریت هزینه ها رو بعهده گرفت.بغیر از یه بازی ترامبولین و یه بار سرسره بادی یا می رفت سکه میگرفت  و توپ می انداخت تو تور بسکتبال یا دوهزار تومان می داد سه تا توپ پرت میکرد طرف استکانهای رو هم چیده شده تا اونها رو بندازه و جایزه بگیره.(ازین بازیهایی که اگه امتیاز بگیری بهت جایزیه می دهند)عاشق اینجور بازیهایی هست که جایزه داره حتی اگه جایزه هاش آشغالی و  بدرد نخور باشه.کاملن با خیال راحت بازی کرد چون وقتی من باشم اجازه نمیدم بیش از یه بار بازی کنه. 

روز کودک رو هم انتظار داشت واسه اش هدیه بخریم که صلاح ندونستیم هرچند دلخور هم شد(عشق پارسا به خرید اسباب بازی یه چیز باورنکردنیه...).روز کودک توی مدسه ازشون خواسته بودند روی یه برگه انتظاراتشون رو از پدر مادرشون بنویسند.که انتظار پسر ما از پدرش این بود که براش اسباب بازی بخره.از مادرش :براش یه میلیون پول پس انداز کنه.و از پدر و مادرش که اون رو به استخر آبسار ببرند...بهش میگم همه انتظارات تو همین است.میگه:نه برای اینکه زود تمومش کنم این چیزها رو نوشتم...یعنی حال فکر کردن هم نداره..تعجب                         برای پارسا که تمام روزهای سال روز کودک است چون غیر از کودکی کاری نمیکنه( این روزها فکرم بسیار مشغوله که این شیوه که ما پیش گرفتیم درست است یا نه.البته بخاطر خیلی از مواردی که برایم پیش اومده)                                                                                            این روز بر همه کودکان مبارک همینطور بر کودکان درون مان

                  به امید سلامتی،تندرستی و شادی همه کودکان

 

                وانشالله کودک درون مان همیشه  کودک  بماند

این روزها در اصفهان جشنواره فیلم کودک و نوجوان در حال برگزاری است.اگه فرصتی بشه آخر هفته میرویم سینما....

و چند تا عکس....

مهرماه 92

مهرماه 89

 

عکس های روز تولد 8 سالگی که 6ماه از تاریخ آن گذشته

/ 36 نظر / 103 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان پارساپگاه

عکسهای آتلیه پارسا جونم محشره

مامان سامی

عکس ها که خیلی قشنگه [قلب]روز جهانسی کودک بر پارسا جان با تاخیر مبارک[ماچ]

مینو

چه عکسای قشنگی از پارسا گذاشتین، چشمم شور نیست اما اسفند دود کنین واسش ماشالله چشمای گیرایی داره، تو سایت ما مقالات مختلفی درباره کودک هست، امیدوارم کمک کننده سوالات ذهنیتون باشه

شهرزاد مامان حسین

وای چه آقای خوش تیپی شده. من جای شما باشم وحیده جان. انقدر فشار نمی آوردم. شما بر مسئولیت رو از دوش پارسا جون برداشتی گذاشتی رو دوش خودت. تا وقتی شما حرص میخ وری خودش احساس مسئولیت نمی کنه. من کمابیش از مطالب این وبلاگ پارسا جونو می شناسم و طبق شناخت من خیلی پسر گلیه. کافیه اجازه بدی خودش با مسائلش روبرو بشه. ببخشید فضولی می کنم. ولی هنوز هم برای کادو دیر نشده. خیلی باعث استحکام روابط مادر پسری میشه.می فهمه که دوستش دارید.

باران

وحیده جان عید سعید قربان وعید غدیر مبارک ر[ماچ]

آیدا مامان پارسا

سلام ویزه به دوست خوبم وحیده جان وپارسای گلش. قربمنش برم با اون عکسهای خوردنی وخوشکلش.عزیزم من هم دقیقريال این مشکلات رو با پارسای 4سال و6ماهه دارم.با اینکه من میدونم بچه باهوشی است.ولی بازیگوشی وعشق به تلویزیون وکامپیوتر است که مانع انجام تکالیفش میشود.اون هم قبل از رفتن به مهد تا تلویزیون را روشن نکند حتی یک لقمه تو دهانش نمی گذارد.وقتی موقع تکالیف خیلی حرفه ای در می رود من هم خنده ام میگیرد وهم ناراحت میشم.ولی اجباری نیست باید تدابیری کرد.به من میگه یک ساعت دیگه یا یک روز دیگر .منم فقط نگاهش میکنم.که چطور اینها به فکرش میرسد.در کل امیدوار به آینده هستیم.خدا تنشان را حفظ کند.آمین

مامان زهره

سلام وحیده جون به روزم و منتظر حضور گرم شما پارسا جون رو ببوسید

معصومه

سلام عزیزم امان از دست این بچه ها که منطق خودشون و دارن و هرچی که به نفعشون باشه رو قبول دارن قربونش برم که عکساش و ژستاش معرکه بودن پسرم دیگه مردی شده برای خودش

محبوبه مامان الینا

سلام[قلب] ماشاله چه پسر دوست داشتنی دارین[قلب] این اصطلاحتون خیلی بامزه بود: از اونجایی که پست بدون عکس مثل ساندویچ بدون نوشابه است[چشمک]