مجسمه سازی-داستان

ادامه کلاس مجسمه سازی که تابستان نیمه کاره مونده بود دوباره شروع شد و حاصل جلسه دوم ،مجسمه ای بود که وقتی نشونم داد اول گفت مربیم درست کرده که بنظرم خیلی قشنگ بود ولی وقتی بعد از چند دقیقه گفت خودش درست کرده اینقدر ذوق کردم بغلش کردم و فشارش دادم.

ترکیبی از حیوان و انسان.زانو زده و دستش زیر چونه اش است

اوضاع درس و مدرسه هم خوب است اما بدلایلی که مدیر مدرسه تشخیص دادند کلاس پارسا عوض شده.در واقع نوعی تنبیه مدنی است.هر چند این جابجایی تجربه سختی برای پارسا است چون هم از دوستاش و هم از معلمش جدا شده اما به نظر میرسه که این تنبیه باعث شده خود کنترلی پارسا بهتر بشه و بیشتر قوانین مدرسه رو رعایت کنه....

چند روز پیش هم تکلیفی داشتند که با کلمات پرواز-طوطی-لطفا-سنجاب-کلاغ-مثلا-درخت پیر دانا-جنگل باید یه داستان مینوشتند که داستان پسرم این شد:

من میخواهم برای تحقیق به جنگل بروم.من داشتم می رفتم که ناگهان سنجابی رو دیدم که روی درخت بود من از درخت  پیر دانا پرسیدم سنجاب مگه روی درخت هم است درخت گفت :بله چون برای ذخیره کردن غذاهایش آن ها را در لانه ی درختی خود  می گذارد.در همان موقع کلاغی را دیدم که لانه اش پر از جواهر بود من از طوطی دانا پرسیدم مگه کلاغ ها پول دار هستند طوطی گفت:نه بلکه کلاغ ها یک دزد هوایی هستند چون آنها چیزهای براق را خیلی دوست دارند ؛من از طوطی پرسیدم لطفا به من کمک می کنی حیوانات بیشتری پیدا کنم گفت:بله طوطی پرواز کنان به جنگل وحشت رفت آن جا عنکبوتی به طول 30متر در نوکش گرفت ناگهان آتشفشان فواران شد طوطی با سرعت آن عنکبوت را به من داد من عنکبوت را در جعبه گذاشتم ولی دیر شده بود همه جا در هوا توپ های آتشین به زمین برخورد کردند آن جا شده جنگل آتشین.پرنده ها با سرعت تمام پرواز کنان به خانه ی من آمدند ولی جوجه هایشان جا مونده بود طوطی با سرعت بچه های پرنده ها رو نجات داد؛پرنده ها وقتی بچه هاشان را دیدند خوش حال شدند آن ها از من تشکر کردند و در خوبی و خوشی زندگی کردند.(این داستان بدون هیچ دخل و تصرفی در متن و علامت ها تایپ شد به غیر از غلطهای املایی که چون تکلیف شب بود اصلاح شده بود)

پنج شنبه ظهر  دوست پارسا، علی، مهمونمون بود.بعد از ظهر با همدیگه رفتیم پشت خونه و کمی اونجا بازی کردند. حیفم اومد از منظره پاییزی اونجا عکس نگیرم.

 بچه ها شب رو هم با هم بودند .ساعت 12 به زور فرستادمشون بخوابند که بعد از نیم ساعت دوباره اومدن و گفتن خوابمون نمیبره.آخرش نفهمیدم کی خوابیدند.صبح هم به محض بیدار شدن تا بعد از ظهر بازی کردند البته هر از گاهی قهر می کردند که به چند دقیقه هم نمی کشید.وقتی صدای بازی و خنده هاشون رو می شنیدم تازه می فهمیدم این بچه های طفلکی چقدر گناه دارند که بخاطر تک فرزند بودنشان از خیلی چیزها محروم هستند.بیشتر از همه چیزی که توجهم رو جلب کرد خودخواهی هایی بود که داشتند و به ندرت حاضر می شدند بخاطر همدیگه گذشت کنند  .پارسا نسبت به گذشته خیلی پیشرفت کرده که روش آموزشی و تربیتی مدرسه شون تاثیر زیادی روی این موضوع داشته.بعد از ظهر جمعه هم بچه ها رو بردم پارک ناژوان که علیرغم سردی هوا که دستهای من به مرز بیحسی رسیده بود اونهاحسابی بازی کردند.خونه که رسیدیم مامان و بابای علی دنبالش اومدند و علی رو بردند.

پی نوشت:کودک من نمی داند در دنیای واقعی ما آدمها، بچه ها در آتش میسوزند  و مادرهایشان دیگر هیچ وقت خوشحال نمی شوند...ای کاش قصه های زندگی ما آدمها هم به خوبی و خوشی تمام میشد...

 

 

/ 22 نظر / 137 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپهری

خانمی قشنگی پست یک طرف پایین رو که خوندم تنم اتیش گرفت متاسف شدم خانمی عجب قصه ای نوشته بود دمش گرم خوشم اومد از درخت پیر.بچه های امروز دنیای مجازی دارن که خواهر برادرهایی بدون هم خونی پیدا می کنند و دلیلش ما هستیم و سختی هاشو زودتر به فکر باش خانمی بد نیس یکی دیگه زندگی 100 سال اولش سخته [نیشخند]

مامانش

چه مجسمه ای ! چه داستانی!کاش شما تهران بودین و ما از کلاسایی که می رفتین و از تجربه هاتون تو این مورد تقلبمی کردیم!

روشن ترين نور

سلام.مجسمه اش خيلي جالب شده..هم طرحش و هم ساختش ..آفرين پارسا جون.. از طول عنكبوته خيلي خوشم اومد توي داستان..[چشمک] چه منظره پاييزيه زيبايي..چن هفته پيش چهارباغ خواجو بودم و يك منظره بي نظيري از برگهاي پاييزي در امتداد چهارباغ ديدم حيف كه عجله داشتم و فرصت عكاسي نبود..

مینا مامان کیها ن

سلام وحیده جان خو بی مامان مهربون واقعا ذو ق زده شدم از مجسمه ای که در ست کرده بود این هنر مند کو چک واقعا اینده در خشانی زیر سایه پدرو ومادر فهیمی مثل شما خواهد داشت ... خدا رو شکر که می تونه با دو ستاش بازی کنه ... این که دو ستش شب خونه تون مونده خیلی جالب بود برا م پسر من هم خیلی تنهاس خیلی همیشه دلم به حالش کباب می شه ولی سعی می کنم با دو ستاش زیاد بریم بیرون ... مو فق باشید داستانش هم خیلی خو ب بود اخر خو ب و خو شش رو عشق است

مرد کوچک من

سلام وحيده جون شب يلداتون مبارك اميدوارم كه بهتون خوش بگذره[ماچ]

شهرزاد مامان حسین

عزیزم. ما هم اگه اونجا بودیم از ذوق فریاد می زدیم. واقعا مجسمه ش زیباست. آفرین هزار آفرین گل پسر[گل]

نغمه

بابا آفرین به شما مامان باسلیقه....شما که خیلی جلوتری....[قلب]