Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

اینکه من بعد دو ماه دارم یه پست جدید میزارم اشکالی نداره.اینکه از مسافرت ما بیش از یک ماه و اندی میگذره اشکال نداره اما اینکه من خیلی تنبلی میکنم توی به روز کردن وبلاگ خالی از اشکال نیست و از اون بدتر اینکه من از دوستان وبلاگی ام بیخبرم ناراحت..تقصیر من هم نیست..تقصیر شبکه های مجازیه که فرصت چرخیدن توی دنیای وبلاگی رو از من گرفته..اما شاید همه این بهانه ها یک طرف و بزرگ شدن پسرک من هم طرف دیگر قضیه باشه که شاید خیلی هم تمایل نداشته باشه دیگه مثل یه بچه خاطراتش ثبت بشه..ولی خوب نوشتن گاهگاهی از خاطراتش  در آینده براش خالی از لطف نیست..برای همین بعد دو ماه آستین همت بالا زدم و یه یا علی گفتم و شروع به خاطرات از تاریخ گذشته کردم..این پست هم مربوط به مسافرتی هست که اواخر خرداد به سواحل مدیترانه داشتیم..(این اسم رو من نزاشتم ها..توی همه جای شهر به این اسم معروفهنیشخند)

دلیل انتخاب ما برای این سفر این بود که می خواستیم جایی بریم که به هممون خوش بگذره و البته به هزینه جیب مون هم بخوره..که الحق هم به همه مون خوش گذشت..دلیل خوش گذشتنش هم این بود که هر جا می خواستیم بریم می تونستیم در کنار هم باشیم .

برای انتخاب شهر مورد نظر و هتل هم حسابی تحقیق کردیم که یه مکان کامل خانوادگی باشه که خدا رو شکر همون طور بود که میخواستیم با یه فضای کاملن شاد و پارک آبی خیلی خوب و برنامه های سرگرم کننده برای بچه ها و خانواده ها..خلاصه همچی عالی بود..

همون اول که به هتل رسیدیم راهنمای تور یه پکیج گذاشت جلومون که کلی وسوسه کننده بود و علیرغم اینکه قصد داشتیم بیشتر سفر رو توی هتل باشیم نتونستیم  ازین پکیج بگذریم.. 4روزمون رو با برنامه های پیشنهادی پر کردیم که اون روزها هم خاطرات قشنگی شد برامون..

  روز اول که پارسا حسابی  از پارک آبی و دریا استفاده کرد.از زمان قدم گذاشتن توی هتل و حتی قبل از تحویل گرفتن اتاقها شروع به بازی کرد تا لحظات پایانی شب 

اولین برنامه پکیج مون غواصی در دریای مدیترانه بود ..که تا پارسا شنید دیگه ول کرد..و در واقع بخاطر همین بود که مجبور شدیم بقیه تفریحات رو هم انتخاب کنیم..بر عکس من که چنان وحشتی داشتم از غواصی که میخواستم پدر و پسر رو تنها روونه کنم و خودم تو هتل بمونم ولی دیدم ممکنه بعدا پشیمون بشم..در نتیجه من هم تن سپردم به تقدیر و گفتم هر چه بادا باد...خلاصه اینکه فردای رسیدن به هتل یعنی جمعه صبح به همراه گروهی که توی مسیر باهم آشنا شدیم راهی اسکله شدیم..سوار یه کشتی کوچیک تفریحی شدیم و وسط دریا رفتیم..کنار یه جزیره  لنگر انداختیم و آماده برای تجربه جدیدی شدیم..من که از روز ثبت نام  استرس داشتم و همینطور تو فکر رفتن زیر اعماق آب بودم..دوستانی که ما رو همراهی میکردند هم اکثرا تجربه اول شون بود و خدا رو شکر همه یه جورایی بهم دلداری می دادیم..برعکس من پارسا لحظه شماری میکرد برای این تجربه جدید..تو فاصله ای که یک نفر یک نفر لباس میپوشیدن و به عمق چند متری آب می رفتن بقیه طبقه بالای کشتی بودن. آفتاب ،سکوت ،امواج آب و صدای مرغان دریایی و تن سپردن به آب آبی مدیترانه روز قشنگی رو برای ماثبت کرد..پارسا  دائم شیرجه میزد توی دریا..و من تن و بدنم میلرزید که الان داره توی عمق چند ده متری شنا میکنه..


 

 

  

94.3.22

اول که اجازه نمی دادن برای غواصی بره، میخواستن دو نفر باهاش زیر آب برن..آقا هم بهش برخورده بود که من بچه نیستم..کلی ما صحبت کردیم که این شنا بلده و نمی ترسه و خلاصه بعد چک و چونه زدن وقتی پرید تو آب دیدن نه بابا اینکاره است و لباس پوشید و رفت زیر آب..هر چند از ماهی های رنگارنگ که تو فیلم های مستند میدیدیم خبری نبود ولی میشد ماهی هایی رو دید .برای من که همش حواسم به دهن گیرم و کپسول اکسیژن بود بیشتر غلبه بر ترسم بود تا لذت از دیدن موجودات دریایی..


سفر دریایی ما از صبح تا بعد از ظهر طول کشید..اینجا هم پسر معترض که چرا اینقدر از من عکس میگیری..

خلاصه اینکه خیلی خیلی خوش گذشت..از همه مهمتر دوست خوبی هم توی این سفر دریایی پیدا کردیم..جمعه دلچسبی بود بر عکس همه جمعه های دلگیر خونه...

روز سوم صبح تا بعد از ظهر توی هتل بودیم. بعد از ظهر برنامه حمام ترکی بود.


 این هم شاه سلطان پارسا در نقش شاه سلطان حسین

مکان قشنگی بود..ارزش تجربه کردن رو داشت..هر چند پدر و پسر از شنای روز قبل توی دریا حسابی آفتاب سوخته شده بودند و تحمل کیسه کشیدن رو نداشتند.

روز چهارم رافتینگ رفتیم..برنامه هیجان انگیزی بود .از قبل گفته بودن هیچ دوربینی نیارید چون امکان حمل دوربین و عکس گرفتن نیست.قایقرانی در آبهای خروشان تجربه منحصر به فردی بود..پارو زدن،معلق شدن بین آب و هوا،ترس ،هیجان،فریاد ... چندین بار توی مسیر رودخونه قایق نگه داشت که هر کی میخواد توی رودخونه بپره و شنا کنه..که طبق معمول پدر و پسر اولین داوطلب ها بودن..توی مسیر دوربین های خودشون عکس و فیلم میگرفت که ما عکس چاپ شده مون رو گرفتیم ولی موقع برگشتن تو ماشین جا گذاشتیم..

 روز پنجم تور تفریحی کشتی دزدان دریایی بود..اون هم یه جور برنامه تفریحی بود..بیشتر شبیه یه مراسم عروسی بود روی کشتی ولی بدون عروس و داماد...یه عده نشسته بودن و مراسم رو نگاه میکردن یه عده هم همراه دیجی رقص و پایکوبی میکردن..تنها قسمت جالب برای پارسا برنامه کف بازی اون بود که به کف پارتی مشهور بود..خود کشتی و امکاناتی که داشت جالب بود..کشتی  یک بار وسط دریا نگه داشت تا مسافرین توی دریا شیرجه بزنند و شنا کنند..برای ما که تجربه غواضی و شنا رو دو روز پیش تجربه کرده بودیم خیلی هیجان نداشت..تازه پارسا معترض بود که چرا اینقدر زمان شنا کردن کم بود.

این هم پسر آفتاب سوخته ما که به مرز جزغالگی رسید

این هم یه کشتی زیبای دیگه که آدم رو یاد فیلم ها مینداخت



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / سفر / عکس
یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

خدایا شکر که سال 93 به خیر و خوشی گذشت..انشالا سال جدید پیام آور شادی و تندرستی باشه برای همه .الهی آمین

نمی دونم دلیل اینکه اینجا کمتر میام اینه که پارسا داره بزرگتر میشه و نوشتن سخت شده یا خودم تنبلی می کنم..البته یه دلیل دیگه هم اینه که من معمولن لابلای کارهای اداری و سرکار به امورات وبلاگ رسیدگی می کردم که مدتی هست این امکان فراهم نمیشه و از اونجایی که بعد از رفتن به خونه رسیدگی به امورات خانه و درس و تکالیف پارسا و کلاس هاش وقت گیر هست در نتیجه این وبلاگ مظلوم واقع میشه.شاید هم سال جدید یه بازنگری توی ادامه وبلاگ نویسی یا وبلاگ ننویسی کنم.نیشخند

بگذریم...نوروز امسال به روایت تصویر

امسال ،سال تحویل رو توی خونه بودیم برخلاف چند سال گذشته.پارسا چند روز قبل از عید آبله مرغان گرفت و روزهای اخر سال یه پسر مریض و داغون داشتیم.ولی خدا رو شکر دغدغه آبله مرغان هم پشت سر گذاشته شد

سفره هفت سین و  پسر دون دونی ما

روز 4 فروردین هم به همراه تعدادی از دوستانمون راهی شمال شدیم.برنامه این سفر دوچرخه سواری و طبیعت گردی بود.هرکی دوچرخه خودش رو با خودش آورده بود.مقصد مون هم جایی وسط طبیعت و کنار سد تنگه سلیمان بود.برای ما که عاشق طبیعت هستیم بسیار سفر دلچسب و خاطره انگیزی بود.

سد تنگه سلیمان...این دریاچه زیبا دقیقا روبروی محل اسکان ما بود

روز اول دوچرخه سوارها رکاب زدن و بقیه پیاده روی کردند.به جای پارسا هم مامانش دوچرخه سواری کرد.لبخندچون مسیر خطرناکی ودشواری بود برای رکاب زدن.

روز دوم سفر به سمت دریاچه الندان رفتیم.طبیعت زیبای اونجا چیزی کم از بهشت نداشت..


دوچرخه سواری کنار دریاچه

روز سوم سفر برنامه دوچرخه سواری و پیاده روی به سمت دریاچه میانشه بود.با زحمت و کلی درد سر دوچرخه ها رو تا قسمتی از مسیر بردیم ولی بخاطر بارندگی و گل آلود بودن زمین دوچرخه سواری کنسل شد .قرار شدبچه ها و تعدادی با وانت مسیر کوهستانی رو  به سمت دریاچه بروند و گروه دیگه پیاده .من و بابا هم مسیر پیاده روی رو انتخاب کردیم.از دل طبیعت و همراه یک راهنمای محلی از رود و دره و کوه و جنگل گذشتیم و بعد از سه ساعت پیاده روی به دریاچه رسیدیم.مسیری سخت و پر پیچ خم ولی بکر و زیبا که قابل توصیف نیست و خاطره ای بیاد ماندنی برایمان ثبت کرد.فقط حیف بود که پارسا توی این مسیر با ما نبود و همراه بچه ها با وانت به سمت دریاچه رفت.

مسیر روستا به سمت دریاچه میانشه

دریاچه میانشه

پسر عاشق طبیعت من 

 

قسمت دوم سفر ما بعد از برگشت از مازندران به سمت بوشهر بود.یک

سفر کوتاه چهار روزه

 یک روز بعد در شهر بازی سپری شد.شهر بازی که شامل یک سری بازی های پرجنب و جوش و هیجان انگیز بود.همراه با آشنایی بچه ها با معارف و اخلاق اسلامی

راه رفتن روی نردبان های لغزان خیلی برای بچه ها هیجان انگیز بود.

و شنا در دریا که جزو برنامه های همیشگی سفر به بوشهر هست





موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش / عکس
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

شروع فصل پاییز با چند تا اتفاق خوب همراه بود...

"اجلاس میراث فرهنگی" ناملموس توی اصفهان از تاریخ 17 تا 19 مهر برگزار شد.در کنارش نمایشگاهی بود که مراسم ،آداب و سنن و صنایع دستی همه مناطق و شهرهای کشور به نمایش گذاشته شد..مدرسه پرسش هم برای حضور در نمایشگاه انتخاب شده بود چون  مدرسه  در زمینه آشنایی بچه ها با هنر و صنایع دستی اصفهان فعالیت خوبی داره. غرفه دار این نمایشگاه هم خود بچه ها بودن  که کار با گل ، قلم زنی ، نمدمالی و چاپ روی پارچه انجام میدادند.پارسا توی غرفه مجسمه سازی با گل بود.مجسمه های خمیری اش رو هم برای فروش گذاشت..فکر نمیکردم فروش بره ولی خیلی هاش رو فروختگریه..دوستشون داشتم ولی چون خودش شوق و ذوق داشت بفروشه و تجربه جدیدی بود براش ،چیزی نگفتم..سه روز صبح و بعد از ظهر توی غرفه بود و من و بابا هم نوبتی پیشش بودیم..در کنار نمایشگاه و از دوستاش یه هنر جدید هم یاد گرفت.نمد مالی...این قدر از کار با نمد خوشش اومده بود که روز آخر کار خودش رو ول کرد و سراغ نمد مالی رفت.با کمک دوستش یه لباس نمدی هم برای یکی از مجسمه هاش ساخت..

پارسا مشغول کار در غرفه

رستم(سمت راست)....مجسمه رستم هم فروخته شد-ضحاک مار دوش(سمت چپ)

فریدون..با لباس نمدی دست ساز...

این رو هم من خیلی دوستش داشتم و با وجود اینکه مشتری داشت گفتم خودم میخرمش..که البته بعد بهم هدیه دادقلب

از غرفه چاپ روی پارچه هم با دستمزد خودش  یکی از کارهای دوستاش رو خرید و با شور و هیجان به من تقدیم کردماچ

 کارهای خمیری که خیلی هاش فروخته شد... و نمد مالی

 اتفاق خوب بعدی هم عقد خاله زهرا قلببود.که مصادف شد با عید غدیر..یه سفر یک روزه به بوشهر داشتیم.ازین فرصت استفاده کردیم و در مسیر برگشت چند روز رو شیراز موندیم و گشت وگذار خلاصه و مفیدی هم اونجا انجام دادیم...

حافظیه 

باغ ارم

این هم عکس کج و هولکی من از داخل عمارت نارنجستان..بدلیل عدم علاقه پارسا به گرفتن عکس..

 باغ نارنجستان 

موزه مشاهیر زینت الملوک

 

حمام وکیل

بازار وکیل 

علاوه بر مکانهای تاریخی سری هم به مکانهای تفریحی و تجاری زدیم...تازه از امکانات تفریحی هتل هم به نحو احسن استفاده کردیم.سالن بدنسازی و استخر.پارسا به محض رسیدن به هتل می رفت استخر.خلاصه نفس خور نداشتیم..همه این کارها رو از 22 مهر بعداز ظهر که به شیراز رسیدیم تا صبح 25 مهر که از شیراز زدیم بیرون انجام دادیم.یعنی یه همچین آدمهایی هستیم ما ..نیشخنددر راه برگشت هم در فرصت باقی مانده سری به تخت جمشید زدیم..خیلی دوست دارم پارسا با مکانهای تاریخی و باستانی کشورمون آشنا بشه..شاید خیلی از جاهایی که رفتیم برایی ما تکرار مکررات بود ولی چون  پارسا ندیده بود سعی کردیم چیزی رو از قلم نندازیم..خوشحال بودم که تخت جمشید رو دوست داشت و تمام مدت خودش مشغول عکاسی بود.چند تا عکس هم سهم ما بود..

  



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مجسمه سازی / سفر
پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

سلام.ما اومدیم با کلی عکس که ممکنه از حوصله خارج بشه.شروع تعطیلات تابستان رو با سفر دو روزه به چادگان شروع کردیم..بعد ازظهر چهارشنبه 14 خرداد ویلا رو تحویل گرفتیم.به محض ورود بچه ها طبق برنامه از قبل برنامه ریزی شده با تفنگ های آبپاش یه بازی حسابی کردند.

بعد از یه بازی حسابی چادر رو برپا کردند.توی چادر بازی های فکریشون رو انجام دادن،شام خوردن،با یه چراغ قوه کتاب داستان خوندند.علیرغم اینکه اون شب هوا خیلی سرد بود ولی اصرار کردن شب رو تو چادر بخوابند.خوابیدند ولی نزدیکی های صبح  از خواب بیدار شدن.

صبح بعد از خوردن صبحانه در یک حرکت ورزشکارانه تا کنار آب پیاده رفتیم.توی راه برگشتن با دیدن شیلنگ آبپاش خودشون رو خیس کردند وبعد هم سر از پیست کارتینگ درآوردند.

بعد از خوردن ناهار و استراحت بعدازظهر راهی پیست دوچرخه سواری شدیم و همگی دوچرخه سواری کردیم.اکسبژن خالص، طبیعت بی نظیر و لذت دوچرخه سواری جای همگی خالی..

همه این برنامه ها رو توی یه روز داشتیم عجب آدمهای اکتیوی بودیم نه..از خود راضی

ولی بجاش روز دوم فعالیت زیادی نداشتیم چون ظهر باید ویلا رو تحویل می دادیم .بعد از خوردن ناهار و تحویل ویلا به سمت قسمت هیجان انگیزترین قسمت سفر راه افتادیم.اسلیپ وی و نردبان لغزان..من که تحمل هیجان رو ندارم فقط نظاره گر بودم.یکی از بچه ها چند لحظه قبل از شروع انصرف داد.

این هم بعد از یک عبور هیجان انگیز از نردبان لغزان بر فراز رودخانه به همراه بابا

بعد از این تجربه هیجان انگیز راهی خانه شدیم..اما وسط راه دیدیم هنوز نیمی از روز باقی مونده و حیف از آخرین ساعات تعطیلات استفداه نکنیم بخاطر همین در مسیر برگشت به مزرعه یکی از دوستان سر زدیم..میوه چیدیم و نشسته پای درخت خوردیم و بچه ها با اره و چوب ساعتی سرگرم شدن...عجب لذتی میبردن از اره کردن چوب..نوبتی چوب بریدن که انگار مشغول  پرتاب سفینه هستند..   

سفر کوتاه و لذت بخشی بود...

چون هنوز کلاسهای مدرسه شروع نشده صبح ها تماشای تلویزیون و بازی با تبلت از مهمترین برنامه هاست...عصرها هم اگه حوصله و  وقتی مامان داشته باشه بازی در پارک..

جمعه 23 خرداد من و پارسا با دوستانمون با تور به کوهرنگ رفتیم.بابا بخاطر کارش نتونست همراهمون بیاد.اول به تونل کوهرنگ رفتیم..بعد هم آبشار شیخ علیخان.قرار بود غار یخی هم بریم که مسیر پر پیچ و خمی داشت نشد بریم...

تونل کوهرنگ

تونل کوهرنگ..

تجربه مشک زدن...

آبشار شیخ علیخان کوهرنگ

آبشار شیخ علیخان کوهرنگ

دوشنبه 26خرداد با ریحانه جون و عمید و عماد توی پارک غدیر قرار گذاشتیم که همزمان شده بود با جشنواره بازی و اسباب بازی.دوستیهای بچه ها اینقدر بی ریا و صمیمانه است که در همون مدت کوتاه جوری با هم بازی میکردن که انگار سالهاست که همدیگه رو میشناسند..البته مامان ها هم دست کمی از بچه ها نداشتند..لبخند

عمید و پارسا

و آب بازی پایانی... 

خرداد ماه که با خوشی و سلامتی به پایان رسید انشالله بقیه تابستان هم به همین روال بگذره..



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش / سفر
شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۸:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

نعمت سلامتی مبدا همه نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همه نیازها

بین این مبدا و مقصد مهمترین نیاز دلخوشی ست

خدایا :به بزرگیت سوگند در این سال جدید آن را به تمامی عزیزانم عطا فرما...آمین

 سلام...سلام...سلام..به همه دوستان عزیزم..دلم برای همه تون تنگ شده.امیدوارم توی تعطیلات به همه خوش گذشته باشه...

خدا را شکر ما تعطیلات خیلی خوبی داشتیم 15روز تمام در تفریح و استراحت بودیم البته بهتره بگم گردش و تفریح و وقت استراحت زیادی نداشتیم..چشمک

از خوبی های این تعطیلات دیدن تعدادی از دوستان و فامیل بود که چند سال بود ندیده بودمشون..همه هم همین جا در ایران خودمان بودند ولی فرصت دیدار میسر نمیشد تا عید امسال..کلی عکس و خاطره برام مونده که تعدادی از اونها رو اینجا میزارم .

ما بیست و هشتم اسفند سفره هفت سین خونه رو انداختیم و راهی بوشهر شدیم .همون سفره بالا...

پارسا قبل از رفتن خودش رو شبیه عمو نوروز درست کرد

 سال تحویل رو مثل همه سالهایی که بوشهر هستیم کنار مزار دایی های عزیزم در گلزار شهدا بودیم..سال مون رو با نور و معنویت اونجا  شروع کردیم ...

 گلزار شهدا

روز دوم فروردین :دیدن دختر عمه ام و بچه هاش امیر حسین و یاسمین  بعد از چند سال هم من رو خوشحال کرد هم پارسا رو که پایه بازی براش جور شد..یک هفته ای که اونها بوشهر بودن خیلی بهشون خوش گذشت..چون از موقعی که بیدار میشدند بازی میکردند تا موقعی که شب بیهوش میشدند..

 پارسا و یاسمین عروسی دختر دایی من روز سوم فروردین

روز چهارم فروردین :بچه ها رو بردیم ساحل آب شیرین کن...بساط دریا رفتن و بازی، با بودن امیر حسین و یاسمین هر روز به پا بود....

روز پنجم فروردین:هر روز صبح که میشد بچه ها اصرار میکردند دریا بریم..اونها شنا میکردند و لذت میبرند ما هم اونها رو نگاه میکردیم و لذت میبردیم ...و زیر آفتاب می سوختیم.ناهار رو بردیم کنار ساحل خوردیم.هوا عالی بود...قایق هم سوار شدیم ..من به اندازه یکسالم جیغ کشیدم از ته گلو..از ترس و هیجان..کلی زن و بچه سوار قایق شده بودیم..بچه ها که عین خیالشون نبود..شب هم مهمانی.

ساحل ریشهر

ساحل دلوار93.1.6

ساحل ریشهر 93.1.5

 ساحل ریشهر

روز ششم فروردین:رفتیم دلوار.موزه رییسعلی دلواری.بعدش هم کنار ساحل یکی از روستاهای بکر دلوار به نام "دلارام "چادر زدیم،ناهار خوردیم و بچه ها بازی کردند.از آب بازی گرفته تا ماسه درمانی و گل درمانی لبخندعصر برگشتیم.

موزه رییسعلی دلواری

 موزه رِییسعلی دلواری که خیلی هم جذابیتی برای بچه ها نداشت ولی به عشق رفتن دریا نگه شون داشتیم

دلارام..دلوار

ساحل آرامش بخش دلارام...

دلارام...93.1.6

دلارام

دلارام

هفتم فروردین:برای خرید به گناوه رفتیم ..بچه ها حوصله خرید نداشتند و غر می زدند.ما هم زیاد نموندیم و برگشتیم.کمی هم خرید کردیم.می خواستم بچه ها رو کنار دریا هم ببریم که دیگه خسته و هلاک بودیم.ناهارمون هم ساعت 5بعد از ظهر خوردیم..شب هم مهمانی 

  هشتم فروردین:دایی جلال زحمت کشیدند رو ما رو به گشت دریایی مهمان کردند..قبل از سوار شدن به کشتی از یک کشتی تشریفات که مخصوص سران بود دیدن کردیم..بسیار لوکس و زیبا..یک آپارتمان شیک باید می گفت..بعد از گشت دریایی موزه دریا و دریا نوردی رفتیم..ابزار جنگی دریا نوردی برای بچه ها جالب بود..سرگذشت ناوچه پیکان که در جنگ بمباران شد و در ساحل بوشهر غرق شد خیلی غم انگیز بود...ناراحت

 بعد از ظهر به همراه پارسا و یاسمین به دیدن یک دوست رفتم که در دنیای مجازی با هم آشنا شده بودیم..امیر رضا پسر دوستم هم سن و سال پارسا بود.خیلی زود با هم دوست شدند و اونقدر خوش گذشت بهشون که پارسا اصرار داشت بیشتر بماند...

شب هم مهمانی و خیام خوانی..

کشتی تشریفات

کشتی تشریفات93.1.8

روز نهم فروردین:صبح دختر عمه ام راهی تهران شد و پارسا بی یار و رفیق ماند.بعد از ظهر قرار دلنشینی داشتم با دوستان دوران دبیرستان..تعدادی از همکلاسی های دبیرستان در دنیای نت همدیگر را پیدا کردیم و کنار ساحل همدیگر را بعد از سالها ملاقات کردیم یکی از دوستانم را بعد از 20 سال دیدم..در این ملاقات لیلی عزیز را بعد از چند سال و یونای دوست داشتنی را که فقط عکسهایش را دیده بودم ملاقات کردم.در همان مدت کوتاه دو تا وروجک حسابی بازی کردند..برای خودشون بادبادک خریردند،بادکنک خریدن ماسه بازی کردند و من و لیلی باید هم حواسمان به آنها بود و همه به دوستامون که مدتها بود ندیده بودیم...

دهم فروردین:یادم نیست چیکار کردیمنیشخند

 یازدهم فروردین: دوباره رفتیم گناوه برای خرید. این بار بدون بچه..پارسا مهمون دوست جدیدش امیرضا بود و با مانیومد.

دوازدهم فروردین:بعد از ظهر به دیدن یکی دیگه از دوستام که پسرش هم سن و سال پارسا بود رفتیم.

 سیزدهم فروردین:این دیگه معلومه..سیزده به در در کنار دریا...هوا ابری و در نیمه های روز بارانی..یک سیزده به در بیاد ماندنی.. شب هم آخرین دید و بازدید را به جا آوردیمزبان

سیزده به در..آب شیرین کن

 ماهیگیری در روز سیزده

 فقط ماهیگیری نکرده بود که ماهیگیری هم کرد در آخرین روز تعطیلات...

و آموزش زنبور داری زیر نظر آقا جون

 صبح چهاردهم فروردین هم راهی اصفهان شدیم...این بود خلاصه تعطیلات ما در نوروز 93

 ..

ادامه عکسها



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : نوروز / تفریح و گردش / عکس / سفر
سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

عجب برفی بارید روز دوشنبه 16 دی ماه.اومدن برف بعد از چند سال بچه ها رو که هیچ، آدم بزرگ ها رو هم  ذوق زده کرد.اونقدر که ملت رو تا نیمه های شب  توی خیابانها نگه داشت.ما هم بی خبر از این اقدام دلیرانه مردم ،توی خونه تخت گرفتیم نشستیم.وقتی هم پارسا بعد از ظهر گفت بریم بیرون برف بازی کنیم جواب من این بود: که توی این هوا که میره بیرون؟!تعجب.شب هم اعلام کردند مدرسه ها تعطیله.صبح که رفتم سرکار خبردار شدم که ما جزو معدود کسایی بودیم که از لذت برف بازی محروم شدیم.عذاب وجدانی سراغم اومد ،که این برف میره تا چند سال دیگه...تا ظهر هوش و حواسم پیش برف ها بود که با جماعتی که صبح منزل تشریف داشتند و بچه هاشون رو بردند برف بازی چقدر برف تمیز برای ما میمونه نیشخندظهر که رسیدم خونه ناهارم رو نخوردم و با پارسا سریع راهی پارک نزدیک خونه شدیم.دو تا از دوستاش هم خبر کردیم.توی مسیر رفتن به پارک مرتب لیز می خوردم یک بار هم با شدت تمام از کمر به زمین خوردم ولی منصرف نشدم...از خود راضیچه میکنه حس مادریقلب.. حاصل این همه تلاش، یک ساعت و نیم برف بازی بود.هرچند ملت ترتیب برف ها رو داده بودند و سهم ما ته مانده های برف بود که درحال تبدیل شدن به یخ بود ولی بهتر از هیچی بود...توی پیاده روی تا رسیدن به پارک، گوشه و کنار برف های دست نخورده بود.پارسا دستش رو تو برف ها می کرد و می گفت واااای چقدر نرمه...یعنی تا این حد ما محرومیم از برف ....نیشخند این عکس ها مادر فداکار در هوای سرد برفی گرفته....من دوربین به دست دور و برشون می پلکیدم..

از حال هوای برفی بیرون بیام و بریم جنوب ..همونجا که هوا بسیار زیاد معتدل و لطیفه.این عکس ها روایت سفر5 روزه ما به بوشهر است.به مناسبت تعطیلات آخر هفته گذشته.دوشنبه شب راهی بوشهر شدیم و شنبه صبح برگشتیم.. دیدن مراسم عزاداری آخر ماه صفر برای ما که امسال نتونستیم هیچ مراسمی بریم خالی از لطف نبود و در کنار اون دید و بازدید فامیل...

28 صفر....شیوه ای خاص از مراسم سینه زنی با نام "هیا مظلوم"اگه یه روزی گذرتون به بوشهر افتاد ، دیدن این مراسم رو از دست ندید...

بلند کردن شَدِّه...فرایندی جهت نشان دادن زور بازو..

الم

مسافتی کوتاه الم رو حمل کرد..با کلی ذوق

به دقیقه ای نکشید اومدن پرچم رو ازش گرفتن که با دلخوری پرچم رو تحویل داد...

پارسا و مبینا-28صفر

پارسا و مبینا 

موقع برگشتن از مراسم هم از کوچه های قدیمی رد شدیم که پارسا از در و دیوارها عکس میگرفت.توی مدرسه در مورد خانه های قدیمی دارند تحقیق می کنند.

در قدیمی

نمیشه بوشهر رفت و دریا نرفت.همراه دایی جلال و امیرمهدی و مبینا ساعاتی رو کنار دریا بازی کردند.این بار دایی زحمت عکاسی رو کشید.یه بچه خرچنگ هم گرفت...

 ساحل

خرچنگ

عاشق گرفتن جک و جونوره...

پارسا و امیرمهدی

پارسا و امیر مهدی..


در جستجوی خرچنگ....

یه روزش هم هوس ماهیگیری به سرش زد توی هوای طوفانی رفتیم که ماهی بگیره که علیرغم تلاش زیاد موفق نشد...ماهی ها طعمه رو میخوردند و می زدند به چاک...

 ماهیگیری



موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش / عکس
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ :: ۸:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

مهرماه هم رسید.سومین سالی که همراه پسرم حال و هوای سالهای دبستان رو تجربه می کنم.دوران ما کجا و این دوره کجا...انگار قرنها فاصله داشته ایم با هم...پارسا که هیچ شور و هیجانی برای مدرسه رفتن نداشت.خرید لوازم التحریر مدرسه اش رو من و بابا انجام دادیم.یعنی حتی یک کلمه هم نگفت من دفتر و مداد دارم یا نه.؟!حتی سراغی از کیف مدرسه هم نگرفت.!من هم کیف سال قبلش رو شستم و آماده کردم.دفتر و مدادش هم دو روز قبل از شروع مدرسه وقتی خونه دوستش رفته بود ما از سیتی سنترخریدیم.روز بعد هم که رفتیم از خونه دوستش علی بیاریمش خودش رو بردیم که اگه چیزی دوست داشت برداره.اما دریغ از حتی نیم نگاهی به غرفه لوازم التحریر...یکراست سراغ غرفه اسباب بازی رفت و با دیدن شخصیت های افسانه ای یونانی هوش و حواسش رفت..چند روزی بود که می گفت :"شما همیشه برای شروع مدرسه برای من هدیه میخریدید "و معنی اش این بود امسال هم چیزی در نظر دارد.خلاصه اینکه از آنجا خرید ما دو عدد شوالیه بود سوار بر اسب و سوال هایی درباره سربازان یونانی و رومی .همین و بس...موقع برگشتن هم که خطابه خوانی من در مورد پس انداز و آینده شروع شد با پاسخ منطقی اش ما را قانع کرد که "شما که آینده رو نمی تونید پیش بینی کنید شاید من اونقدر پولدار شدم که نیازی به این پس انداز نداشته باشم" خوب راست میگه بچه.. خدا رو چه دیدی .بذار حالشو ببره.....

امسال مکان مدرسه تغییر کرده و به ما دورتر شده.مدرسه بزرگتر شده ولی پارسا میگه مدرسه مون قدیمی است و مدرسه قبلی مون دوست دارم.فرم مدرسه هم تغییر کرده.جشن شروع سال تحصیلی هم به مناسبت تغییر مدرسه برای همه بچه ها روز سی ام شهریور برگزار شد که پارسا کمی تب داشت و کسل بود و ما نتونستیم تا آخر برنامه بمونیم.معلم پارسا هم یکی از دوستان وبلاگی ما است .. امیدوارم سال خوب و پر از موفقیتی داشته باشه و ماهم از تجربیات ارزشمندش نهایت استفاده رو می کنیم انشالله...                                 


از روزهای پایانی تابستان هم گفته باشم که سفر دو روزه ای داشتیم به "چشمه ناز" ونک در سمیرم.خیلی ها تعریف کردند که جای قشنگیه ما هم به دعوت یکی از دوستان پنج شنبه راه افتادیم به طرف سمیرم.شب رو سمیرم خوابیدیم و صبح زود راه افتادیم به طرف چشمه ناز تا جا واسه نشستن پیدا کنیم!.حدود یک ساعت از کوه و بیابان گذشتیم تا رسیدیم به دره ای سرسبز در دل کوه.که رودخانه ای داشت و هوای تمیز و دلچسبی.صبحانه و ناهار رو اونجا خوردیم.بچه ها از کوه بالا رفتند و بعد در آب نزدیک به صفر درجه شنا کردند.پارسا رو نمیشه جایی برد که آب باشه و از  خیر شنا کردن  بگذره.پارسا که به آب زد بچه ها هم توی آب رفتند در حالی که به شدت میلرزیدند.

چشمه ناز سمیرم

  بعد هم از کوه بالا رفتند و خاک رس جمع کردند.روز خوبی بود برای بچه ها.اما برای من اونقدرها جالب نبود.جای زیبایی بود اما اینکه 200کیلومتر بکوبی توی بیابان تا به یه رودخانه برسی که از هرطرفش یه شیلنگ آب رد شده که شرکتهای آب معدنی کشیدند ویه عالمه آدم که کیلومترها راه اومدند که چند ساعتی رو کنار آب بگذرونند من رو بیشتر به فکر فرو میبره....     

بعد از ظهرش هم برگشتیم سمیرم و یکساعتی کنار آبشار بودیم .اونجا هم به لطف هموطنان عزیز پر از زباله بود...اونجا هم پارسا رفت زیر آبشار و حسابی خیس شد..                              

در روزهای باقیمانده تا پایان تعطیلات یه شب با دوستانمون  پارک رفتیم.فقط مادر و بچه.بچه ها پارک رو روسرشون گذاشتند از بازی و فریاد.اونجاست که آدم میفهمه نشستن بچه ها پای تلویزیون حاصل تنبلی والدین است و بس...

والبته درختی پیدا کرد و ازش بالا رفت...خدا رو شکر پارسا پسر جسوریه و وقتی توی طبیعت میره همه چیز رو تجربه میکنه.من هم از اون دسته مادرها نیستم که بچه رو بترسونم.

یه شب هم پارک فواره ها  رفتیم که این روزهای پایانی رو خاطره انگیز کرده باشیم.

این جا هم داره از سرما میلرزه ولی حاضر نیست از آب بازی دست بکشه.

و اختتامیه تعطیلات یک شب مهمون دوستش علی بود و بعد هم خرید اسباب بازی.و اینطور بود که تابستان 92 هم به پایان رسید.

پی نوشت: یه مدتی هست نمیتونم برای دوستان بلاگفا کامنت بذارم.با سه مرورگر هم امتحان کردم.کدهای امنیتی نمایش داده نمیشه...امروز دیگه یه امیل زدم به خود بلاگفا..امیدوارم بگه مشکل از کجاست.                                             



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش / سفر / مجسمه سازی
دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ :: ٩:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

امتحانات من و بابا هم تموم شد وفرصتی شد با فراغ بال به پسرمون برسیم.اگر چه این روزها مصادف با ایام مبارک ماه رمضان است و بی حالی اون هم ساعات پایانی، حس بیرون رفتن رو از آدم میگیره ولی برای من عذر موجهی نبود.جمعه صبح4مرداد آخرین امتحانم رو دادم .بعد از ظهرش  با چندتا از همکارهام قرار گذاشته بودیم میدان امام.افطار رو همونجا خوردیم.بچه ها حسابی بازی کردند.درشکه هم سوار شدند.

چند مدتی بود بین نگه داشتن یا فروختن "بتی" همون خوکچه هندی مون که حالا حسابی دوست داشتنی شده مردد بودیم. خصوصا الان که وقتی صداش میکنیم با صدای ریزش جوابمون میده.پارسا میگه خیلی غم انگیزه "بتی"رو بذاریم توی مغازه و باهاش خداحافظی کنیم....ناراحتراست میگه برای من سخت تره از بس که  دلم واسه حیوونها میسوزه.این "بتی"هم بیشتر اوقات توی خونه آزاده.خوبیش اینه که خیلی کثیف کاری نمیکنه.جاهای مخصوصی میره برای دستشویی که براش کاغذ گذاشتیم.خلاصه این ها رو گفتم که بگم مصمم شدیم نگهش داریم و چون به سن باروری رسیده باید براش یه جفت میگرفتیم که این کار رو کردیم.من و بابا رفتیم و یه همسر خوشگل و مناسب براش انتخاب کردیم چشمکبه همراه یه خونه بزرگ که زندگی متاهلی شون رو شروع کنند.اسمش رو هم گذاشتیم "الکس".به قول بابا به زودی نوه دار میشیم.

بتی و الکس

 همون روز یعنی یکشنبه بعد از اینکه بتی و الکس رو روانه خونه بخت کردیمنیشخند با دوستای پارسا رفتیم کارتینگ.و بعدش هم رفتند ترامبولین و البته قبلش هم این بازی رو میزی رو کردند که هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیادمتفکر

این هم ژست مایکل شوماخرینیشخند

در وبلاگ پسر نمیشه اثر هنریش رو نذاشت.

اردک آشپز

 آخر هفته هم قسمت شد از شهر بزنیم بیرون.مقصدمون  دهکده تفریحی چادگان بود.از آخرین باری که رفتیم چند سالی گذشته بود و پارسا چیز زیادی یادش نبود.من عاشق این دهکده سبز و زیبا و تمیز هستم.آخر هفته خوبی بود.چهارشنبه بعدازظهر رفتیم و جمعه بعدازظهر برگشتیم.بیشتر البته به پارسا خوش گذشت چون با دوستاش بود و ما هم البته استراحتی کردیم توپ.....                                        

صبح پنج شنبه مسیر جنگل سبز رو از ابتدای دهکده تا انتهای دهکده رو پیاده طی کردیم تا به آب رسیدیم.

موقع برگشتن تو فکر این بودیم که چطور این مسیر رفته رو برگردیم که قطار تفریحی دهکده از راه رسید و ما هم از خداخواسته پریدم بالا و نصف راه رو با هاش رفتیم.


و بقیه راه برگشت...

توی راه برگشت بچه ها پیست کارتینگ رو دیدند و قول گرفتند بعدازظهر بیاریمشون پیست.انگار این کارتینگ ول کن ما نیست.توی مدتی که ما بچه ها رو برای قدم زدن بیرون برده بودیم آقایون ناهار رو حاضر کردند.البته برای اینکه بدور از سر و صدای بچه ها باشند حاضرند هر کار کنند.لبخندبعدازظهر اما اونها رو بیرون کشوندیم.پیاده رفتیم پیست و بچه ها دوباره ماشین سواری کردند.


توی راه برگشت هم از غرفه کتابی که برپا بود بچه ها کتاب و سی دی خریدند.هر جایی که میرن باید یه چیزی بخرند حتی شده یک کتاب....جمعه هم کلن تو ویلا موندیم و استراحت کردیم و از هوای تمیز وپاک دهکده لذت بردیم.چقدر زمان به آرامی میگذشت.اونجا بود که به سوالی که مدتها ذهنم رو درگیر کرده بودم پاسخ داده شد.گذشت سریع زمان فقط بخاطر زندگی ماشینی ماست و بس.


یادم رفته بود بگم که "بتی"و"الکس"هم با خودمون برده بودیم.چه کیفی می کردند وقتی توی چمن ها از این ور به اون ور می دویدند.من از بازی کردن اونها هم لذت می بردم.تعطیلات کوتاه و خوبی بود.



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش / سفر
یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

در ادامه تعطیلات نوروز بعد از برگشتن از سفر از اونجایی که دور از فامیل هستیم و دوستانمون هم درگیر رفت و آمدهای فامیلی بودند خانه نشین شدیم.به غیر از یکبار که دعوت عمه لیدا و نامزدش رستوران زاگرس بودیم (این هم از معضلات است که تفریحی به جز خوردن نداریم)و یکبار هم  بخاطر تکلیف پارسا به پارک رفتیم برنامه دیگه ای نداشتیم.تکالیف نوروزی پارسا به صورت بازی بود.یک بازی شبیه مار و پله که هر خانه دستور خاصی داشت.دستورها مربوط به درس میشد.دستورهای مربوط به پارسا از دستورهای مربوط به ما جدا بود.یکی از دستورهای بازی مربوط به ما، این بود که پارسا رو به پارک ببریم که فکر کنم اگر این هم نبود شاید بیرون هم نمی رفتیم.از بس که شهر شلوغ و پر ترافیک بود.خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم راهی بوشهر شویم بدون هیچ تصمیم قبلی.صبح روز دوازده فروردین راه افتادیم.صبحانه رو در کنار آبشار سمیرم خوردیم.

توی مسیر از طبیعت زیبای بهاری لذت بردیم.و هر فرصتی که میشد توقفی می کردیم و اکسیژن خالص به ریه هایمان عیدی می دادیم.توی راه به این نتیجه رسیدم که باید حرفه عکاسی را دنبال می کردم نه مهندسی را.هر چند زیبایی طبیعت رو نمیشه به تصویر کشید.

 

بعد از دوازده ساعت رانندگی ساعت هفت بعد از ظهر به بوشهر رسیدیم.دو ساعت بعد هم رفتیم کنار دریا.برادرم جلال همه فامیل رو دعوت کرده بود کنار دریا.فرصتی شد همه رو ببینیم.همون شب هم چند روز اقامتمون شب و روز به نوبت دعوت شدیم خونه فامیل.

روز سیزده صبح رفتیم کنار دریا و پارسا تنی به آب زد و من و بابا نظاره گر دریا و مسافرانی بودیم که از شنا کردن در دریا لذت می بردند.من که سالهاست توی دریا نرفتم.از رفتن توی آب با مانتو شلوار همراه با اعمال شاقه بدم میاید.


این هم تصویری از محله های قدیمی شهر.محله های بدون بن بست

ناهار رو توی خونه خوردیم بعد از ظهر هم رفتیم  کنار دریا اطراق کردیم و سیزده مون رو به در کردیم.بچه ها هم توی ماسه ها بازی کردند.پارسا هم یه  عالمه حلزون جمع کرد که  پرورش بده.از موقعی که سفرمون رو شروع کردیم گیر داده که می خوام یه موجودی رو پرورش بدم.اول می خواست مورچه پرورش بده.بعد از دیدن یه سنجاقک تصمیم گرفت سنجاقک پرورش بده.حالا هم نوبت پرورش حلزون رسید.


و این هم غروب زیبای سیزده بدر....

صبح چهاردهم پارسا به محل نگهداری زنبورهای عسل آقا جونش رفت .قطعا گزینه بعدی برای پرورش، زنبور عسل بود.پارسا با پولهای عیدیش و کمک آقا جون یه کندو از آقا جون خرید که زحمت پرورشش هم خود آقا جون بکشه و پسر ما به نوعی سرمایه گذار بشه.


ظهرناهار دعوت بودیم خونه دایی رسول.بعد از ظهر سری به یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهیمون زدیم و خاطراتت اون دوران رو مرور کردیم.هممون توی یه دانشگاه بودیم .آقایون از خاطرات دانشگاه می گفتند ما هم از هر دری.پارسا و کیان هم مشغول بازی بودند.از همونجا هم راهی خونه خاله مرضیه شدیم. بازهم فامیل دور هم جمع بودند. شب رو خونه خاله موندیم .تا سه و نیم ،چهار حرف میزدیم.سری هم فیس بوکمان زدیم تا اگر مریم خاله باشد از راه دور او را هم در جمع شب نشینی مان داشته باشیم که او هم نبود.جایش چندین سال است که خالی است.خصوصا برای من که هم دختر خاله بود و هم دوست.....

ظهر پانزدهم هم خانه دایی اصغر مهمان بودیم.شب هم مهمان خاله عفت بودیم کنار دریا.تا جایی که می شد از هوای پاک و بهاری بوشهر استفاده کردیم.و برای بچه ها هم چه جایی بهتر از پارک و فضای باز برای بازی.

امیر مهدی-مبینا-پارسا

صبح روز شانزدهم هم از بوشهر به سمت شیراز راه افتادیم

خوشبختانه پارسا راضی شد حلزونهایی رو که قصد داشت پرورش بده رو به دریا برگردونه.قبل از حرکت رفتیم و اونها رو به آب سپردیم.

توی راه بارندگی شدیدی بود اما نزدیکی های پاسارگاد بارندگی  قطع شد .خوشبختانه دیدار از باقی مانده های تمدن 2500ساله مان را از دست ندادیم.


پارسا در کنار آرامگاه کورش کبیر...

باقیمانده کاروانسرا

برفراز دشت پاسارگاد

 

 

 



موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش
یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ :: ٩:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

 

                                غنچه از خواب پرید

                       ماهی تنگ بلور بی هیاهو خندید

                             هر دو با نغمه زیبای بهار

                            می سرودند که نوروز رسید

 

نوروز 92 هم رسید.به امید آنکه امسال سال خوب و پر برکتی باشه برای همه .       

 امسال دلم یه سفره هفت سین ساده میخواست .

 اولین روز بهاری ما با سفر شروع شد.امسال بر خلاف سالهای پیش که از یکماه قبل برای رفتن به بوشهر برنامه ریزی میکردم هیچ کاری نکردم.دست رو دست گذاشتم تا ببینیم چی میشه.هیچ شوقی برای تدارک سفر نبود.اما هر چه به پایان سال نزدیک تر میشدیم فکر اینکه توی خونه بشینیم و وقتمون رو پای تلویزیون بگذرونیم آزار دهنده بود.خصوصا اینکه اصفهان توی این ایام حسابی شلوغ است و بیرون رفتن همان و توی ترافیک ماندن هم همان.اول تصمیم گرفتیم بریم کیش پیش خواهرم.اما اون هم توصیه کرد توی عید نیایم چون هم شلوغه هم همه چیز فوق العاده گرون.این هم از مزایای تعطیلات ما هست.مردم در تمام صنفها سعی میکنند هر جور میتونند بقیه رو تیغ بزنند...از رفتن به کیش منصرف شدیم.دیدن تبلیغات تورهای تهران گردی وسوسه ام کرد و از اونجایی که برای سفر همه برنامه ریزی ها با من است و جناب همسر فقط بار مالی را به دوش میکشند شروع به جستجوی اینترنتی کردم .متوجه شدم هتل ها تخفیف خوبی داره و فرصت خوبی هست سری به موزه های تهران بزنیم.و البته خلوتی تهران بهترین انگیزه برای این سفر بود.برای اینکه توی این ایام مزاحم دوست و فامیل هم نشویم هتل رو تلفنی رزرو کردم کلی هم جا های دیدنی پیدا کردم که بریم.از همه جالب تر موزه تاریخ بود که مربوط به کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود که بچه ها رو با دوران های زندگی از غار نشینی تا دوران حاضر آشنا میکرد که جزو اولویتهای اول بازدید بود.موزه های کاخ سعد آباد ،نیاوران،برج میلاد،تله کابین توچال،موزه دار آباد و...حتی قیمت بلیطهای ورودی هم در آوردم.سفر ما همزمان و هم مکان شد با سفرخانواده یکی از دوستان پارسا و این اتفاق برای پارسا از خود سفر هیجانش بیشتر بود و لحظه شماری میکرد برای سفر.

صبح اول فروردین با همراهی باران بهاری راهی تهران شدیم.پارسا هم تمام حواسش به این بود که کی دوستش رو میبینه.خلاصه نیمه های راه دوستانمون رو پیدا کردیم و بقیه مسیر رو تا مقصد با هم رفتیم.نیمی از راه رو پارسا پیش اون ها بود و نیم دیگه راه رو پارسا اونها پیش پارسای ما بود.هر دو تا هم پارسا و این هم خودش دردسری بود چون وقتی صداشون می زدیم دو تا شون جواب میدادند.  

    ظهر به هتل رسیدیم.بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت وقتی   خواستیم برنامه ای برای بعد از ظهر بذاریم متوجه شدیم از موزه گرفته تابرج میلاد و تله کابین همه تعطیل است.تنها جایی که باز بود.مجتمع تیراژه و سرزمین عجایب بود.باز هم جای شکرش باقی بود.همگی راهی تیراژه شدیم.شانس با بچه ها بود.تا شب حسابی بازی کردند. 


صبح روز دوم فروردین راهی توچال شدیم تا سوار طولانی ترین تله کابین پیوسته دنیا شویم.بیشتر از هر چیز از هوای تمیز و آسمان آبی تهران لذت بردیم و البته دیدن برف در این فصل سال بچه ها را حسابی ذوق زده کرد.

بعد از استفاده از هوای تمیز کوهستان برای ناهار از تهران خارج شدیم و به فشم رفتیم.ناهار رو در کنار آبشار زیبای طبیعی خوردیم.


بعد هم در یک تصمیم جمعی راهی برج میلاد شدیم تا برج 435 متری پایتخت و ششمین برج بلند مخابراتی دنیا رو ببینیم.در همون بدو ورود با دیدن سیل جمعیتی که راهی برج میلاد شده بودند از تهرانی های به سفر نرفته تا مسافران نوروزی، آقایون همراه خواستند از خیر بازدید بگذرند و که اصرار ما خانم ها ما رو به صف بلیط به دستان رساند.جشنواره نوروزی هم در حال برگذاری بود ولی چیز چشمگیری نداشت.در سه مرحله در صف ایستادیم .حسی که اینجور موقعها به آدم دست میده کاملن یه حس جهان سومی است که انشالله هیچ وقت بهش مبتلا نشید.کاری که میشد با یک سری تمهیدات ساده به بهترین شکل برنامه ریزی بشه متاسفانه به بدترین شکل ممکن صورت می گرفت . خلاصه  بعد از کلی ازین صف به آن صف نوبت به ما هم رسید .اول سکوی دید باز رو دیدیم و بعد در یک صف دیگر و کمی انتظار راهی گنبد برج شدیم.تهران از آن بالا، آن هم در شب دیدنی بود.

بعد از پایین اومدن بچه ها کمی بازی کردند و بعد از یک روز پر از تجربه راهی هتل شدیم.

 صبح روز سوم فروردین قرارشد بریم و موزه تاریخ رو ببینیم که تماس گرفتیم و فهمیدیم این موزه تا17فروردین تعطیله.خیلی حیف شد.خیلی دوست داشتم بدونم این موزه همونقدر که توضیح داده جذاب هم هست یا نه؟ تصمیم گرفتیم موزه دارآباد بریم.پارسا دو سال پیش هم این موزه رو رفته بود .دیدن از موزه برای پسرها چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید سریع خودشون رو به محوطه رسوندند.اونقدر که دیدن خرگوشها براشون جالب بود حیوانات تاکسی درمی شده نبود.

 

 

 

از دارآباد راهی سعد آباد شدیم.ترافیک زیادی توی این مسیر بود.به زحمت خودمون رو به در ورودی رسوندیم.آقایون توی صف ایستادند و ما به همراه بچه ها دوری توی غرفه های نوروزی که توی محوطه ورودی بود زدیم.بعد از گذشت نیم ساعت آقایون سر جای قبلیشون ایستاده بودند بدون هیچ حرکت رو به  جلویی.ازدحام جمعیت توی موزه ها باعث شده بود فروش بلیط متوقف بشه و نهایتا این که عطای دیدن این کاخ رو به لقایش بخشیدیم.ازدحام در کاخ نیاوران هم دست کمی از آن جا نداشت.از خیر آنجا هم گذشتیم.برای ناهار راهی یک دیزی سرا شدیم .آنجا هم در لیست انتظار ماندیم تا نوبتمان شد.ابلهاینجا را دیگر نمیشد بیخیال شد.بعد از ناهار ما راهی هتل شدیم و پارسا بهمراه دوستانمان دوری در خیابان فردوسی زده بودند که با برنامه های خیابانی روبرو شده بودند که خیلی هم بهشان خوش گذشته بود.من وهمسر هم در بالکن نهمین طبقه هتل استقلال ،تهران را نظاره می کردیم و به این فکر می کردیم که مردم چگونه در این لانه های تو در تو با این هیاهو و شلوغی زندگی میکنند.نشستیم و از رویاهایمان حرف زدیم که هیچ سنخیتی با این شهر بی در و پیکر نداشت.توی این چند روز اندک ،تهران را نا زیباتر از همیشه دیدم اگر چه آرام و بی هیاهو بود...   بعد از ظهر به پیشنهاد دوستانمون به پارک آب و آتش رفتیم .اونجا هم آب بود و آتش نبود.بچه ها انتظار مکانی هیجان انگیز را داشتند که با دیدن اون پارک حسابی توی ذوقشون خورد البته خودمون هم جا خوردیم .یک ساعتی قدم زدیم و بعد هم  با ماشین دوری در خیابانها زدیم و با دیدن بسته بودن اکثر رستورانها و فست فودها از خیر شام خوردن هم گذشتیم و به هتل برگشتیم.          

صبح روز چهارم فروردین هم بچه ها که از روز اول منتظر باز شدن استخر هتل بودند و به همراه پدران محترم راهی استخر شدند.در این فرصت من هم وسایل رو جمع کردم .

 

 توی لابی هتل برای بچه ها وسایل نقاشی گذاشته بودند.پارسا و پارسا فرصت که پیدا می کردند می رفتن و نقاشی می کشیدند.قرار هم هست یه مسابقه هم بین نقاشی های کشیده شده بذارند که بعد از تعطیلات نتیجه اون اعلام میشه.

 این هم بچه ها در کنار سفره هفت سین هتل

بعد از تحویل دادن هتل از دوستانمون جدا شدیم تا خریدی کنیم و بعد راهی اصفهان بشیم.

سری به خیابان بهار زدیم .ناهار رو خوردیم که با خواهش پارسا دوباره سر از تیراژه در آوردیم.پسرک عشق اسباب بازی ما علیرغم اینکه روز اول یه خرید کوچک کرده بود باز انگاردلش پیش اسباب بازیهای آنجا ،جا مانده بود. رفتیم دوباره چرخی زدیم و خریدی کردیم  و راهی اصفهان شدیم.در مجمع سفر خوبی بود فقط حیف که نتوانستیم اون طور که برنامه ریزی کرده بودیم استفاده کنیم.ولی همسفر شدن با دوستان خوبمون تجربهخوبی بود هم برای ما هم برای پارسا.

این هم عکس هفت سین تیراژه که پارسا گرفت.



موضوع مطلب : تفریح و گردش / سفر
جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ٥:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

تعطیلات چند روزه هفته قبل ما را به سفر کوتاهی به بوشهر تشویق کرد.خصوصا اینکه عاشورا و تاسوعای بوشهر حال و هوای دیگه ای داره بخاطر مراسم های خاصی که داره.بخاطر همین، یک روز زودتر یعنی عصر سه شنبه راهی بوشهر شدیم.و پارسا مثل همیشه که برای بوشهر رفتن شوق و ذوق داره خودش رو زودتر  آماده کرد.ایندفعه یه قایق بادی هم داشت که می خواست اولین بار ازش استفاده کنه.قلاب ماهیگیریش هم آماده کرده بود که خوشبختانه یادش رفت بیاره.توی این سفر کاسکو مون "بیبی baby" هم همراهمون بود چون تصمیم داشتیم اون رو خونه بابام اینها بذاریم .از موقعی که به خانه جدید نقل مکان کرده بودیم انگار محیط جدید اون رو کلافه کرده بود چون خیلی جیغ میزد.توی این مدت کلمه های "پارسا" و "سلام "رو یاد گرفته بود.البته  چون همه مسئولیت نگهداریش و آموزشش با من بود و من هم دلم نمیومد اون رو تو قفس نگهدارم، همیشه بیرون از قفس بود و دیگه از عهده نگهداریش بر نیومدم و اون رو بردم  که بابام ازش نگهداری کنه چون حال و حوصله این کارها رو داره.ولی تجربه نگهداری چند ماهه این پرنده برای من این بود که اصلن تحمل دیدن هیچ موجودی رو توی قفس ندارم.

برنامه شب های ما رفتن به تکیه نزدیک خونه مون بود که با مراسم سنج و دمام زنی همراه بود که پارسا اولین بار بود می دید. 

سنج و دمام زنی

صبح پنج شنبه پارسا به خونه خاله ام رفت و دخترش مبینا بازی کرد و تا شب هم همونجا موند و من خونه مامانم موندم و به اون کمک کردم چون مامانم می خواست به کمک همسایه ها شله زرد بپزه.

جمعه ظهر هم با زن دایی و امیرمهدی فینگیلی کنار دریا رفتیم چون پارسا دست بردار نبود البته بخاطر سردی هوا خیلی نموندیم.عصر جمعه هم خاله زهرا از کیش اومد و جمع مون جمع شد.

 غروب شنبه که درواقع شب عاشورا هم بود به همراه خاله های خودم و دخترهاشون،زن داداشم و خواهرم  به مراسم شمع زنی رفتیم که هم برای پارسا جالب و دیدنی بود هم برای خودم که سالهای زیادی بود این مراسم رو نرفته بودم.نمی دونم این مراسم توی همه شهرها انجام میشه یا نه؟توی بوشهر رسم است شبی که فردای اون عاشورا است به یاد تنهایی امام حسین اون شب توی مساجد و تکیه ها و حتی خانه هایی که مراسم عزاداری برگزار میشه  مردم می آیند و شمع میزنند و اونجا آرزوهاشون هم توی دل زمزمه میکنند.پارسا هم اون شب در مورد آرزوهاش از من نظر خواهی میکرد و من بهش می گفتم برای بابا،خودش و خاله دعا کنه..ولی آخر مراسم گفت، که کنار آرزوهای دیگه اش آرزو کرده "بابا براش یه سگ بخره "....تعجبمردم توی چهار محل (چهار محل قدیمی بوشهر) به همراه دوستان فامیل راه می افتند و در کنار مراسم عزاداری این رسم هم به جا میارن.و در آخر شب هم مراسم شب زنده داری و عزاداری رو اجرا میکنند که به" صبحدم" معروفه و این مراسم در بوشهر از طرف خانم ها خیلی پر شورتر برگزار میشه.که البته ما نتونستیم توی این مراسم شرکت کنیم. بچه که بودیم این مراسم برامون ویژگی خاصی داشت.چون توی اون شب دوستای قدیمی مون رو میدیدیم و تا صبح با هم حرف میزدیم....

مراسم شمع زنی

 

 اینجا یه کوچه خیلی باریک وسط یکی از محله های قدیمی شهر بود که دو طرف دیوارش رو شمع میزدند که صحنه خیلی جالبی شده بود.

 این جا  مکانهای مختلفی بود که ما برای شمع زنی رفتیم.

 اینجا یکی از مسجدهای قدیمی شهر است.و شَدّه(فتحه روی ش و تشدید روی د)ا َلم ی بسیار سنگین که معمولن افراد قوی هیکل به تنهایی بلند میکنند و معمولن برای بلند کردنش از قبل نذر می کنند.

عصر عاشورا هم به دیدن مراسم تعزیه رفتیم .که اگر چه برای من تکراری بود و لی برای پارسا مثل بقیه مراسم جالب بود.و اونجا خیلی کنجکاو بود ببینه حضرت علی اصغر چطور شهید میشه...

تعزیه عصر عاشورا

 تعزیه عصر عاشورا

صبح دوشنبه کمی قبل از حرکتمون "بیبی"که دیگه قرار بود بمونه در یک اقدام غافلگیرانه از روی قفسش پرید و از قضا با باز بودن در هال از خونه خارج شد و در میان بهت و حیرت من چنان پروازی کرد که باورش برای من غیر ممکن بود.دایی مصطفی و دایی امین مثل فشنگ پریدند تا شاید بتونند وسطهای راه اون رو پیدا کنند وقتی دست خالی برگشتند چنان غمی دلم رو گرفت که حد نداشت.پارسا خواب بود وقتی بیدار شد و بهش گفتم یک ساعت گریه میکرد.ولی مطمئن بودم ناراحتی خودم از پارسا هم بیشتره.اما دائم صحنه پروازش رو مجسم میکردم و به خودم میگفتم حتی اگه دیگه نبینمش براش خوشحالم چون پرواز کردن رو تجربه کرده.ولی باز هم بچه ها دنبال اون بودند.خودم و بابام هم با ماشین کلی از راهی که دیدیم پرواز کرده هم گشتیم و با وجود اینکه  برام سخت بود آماده حرکت شدیم چون قرار بود بابام ما رو برسونه.پارسا رفت سوپری نزدیک خونه که واسه تو راهش خوراکی بخره من هم چشمم به آسمون بود شاید ردی ازش ببینیم.تو اون لحظات همش به این فکر بودم چه حالی دارند مادرهایی که یه روزی بچه شون از خونه میره و دیگه هیچ وقت خبری نمیشه ازشون.واقعا فهمیدم اینکه چشم به در بودن یعنی چی...ولی نمی دونم چی شد درهمون موقع صدای جیغ های بیبی رو شنیدم سراسیمه این ور و اون  ور رو گشتم تا اینکه از یه نفر شنیدم که یه کاسکو لبه دیوار یکی از همسایه ها نشسته و اجازه نمی ده کسی بهش نزدیک بشه.تا من رفتم و از اون پایین صداش زدم آروم شد و سریع پارسا رو فرستادم دنبال بچه ها.دایی امین و دایی مصطفی سریع خودشون رو با یه قفس رسوندند و چه ماجرایی داشتیم تا تونستیم بیبی رو برگردونیم ماجرایی بس طولانی داره.همینقدر بگم که با رضایت مالک که از شانس ما یه خوابگاه دخترانه بود دایی امین روی لبه دیوار رفت و قفس رو روی سرش گذاشت تا "بیبی" اون رو نبینه و نترسه فرار کنه و من همینطور باهاش حرف زدم تا کم کم روی قفس نشست و آروم آروم قفس رو به دست من رسوند و با حرف و نوازش سرش تونستم بگیرمش و بذارمش توی قفس و با دلی شاد راهی اصفهان شدیم .همش میگم اگه بیبی پیدا نمیشد هیچوقت نمیتونستم فراموشش کنم.خدا رو شکر که صحیح و سالم برگشت.و خلاصه سفر ما سرانجام خوبی پیدا کرد.



موضوع مطلب : مناسبتها / سفر
شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

ما از سفر برگشتیم.البته چند روزی میشه.ولی کارهای روی هم جمع شده اجازه نداد سری به دنیای مجازی مون بزنیم.سفر ما از روز پنج شنبه 16شهریور به مقصد ارومیه شروع شد.اون هم با اتوبوس من و پارسا.حدود 16 ساعت توی راه بودیم.خسته شدیم ولی به تجدید خاطرات کودکی می ارزید.چیزی حدود 20 سال بود این مسیر رو نرفته بودم.وقتی به این موضوع که بیست ساله به اونجا سفر نکردم فکر میکردم خودم هم باورم نمیشد.انگار فقط سه چهار سال گذشته بود.یکی از دلایل اینهمه فاصله زمانی این بود که چندین سال مادربزرگم ساکن کرج شد و بعد از چند سال برگشت که دیگه من درگیر دانشگاه و ازدواج و بچه داری شدم تا شد بیست سال.  وقتی رسیدیم ارومیه عموم اومد دنبالمون و بعد از یک استراحت چند ساعته در ارومیه به همراه مامان و بابام و مادربزرگم  که از کربلا اومده بودند راهی خوی شدیم.مقصد اصلی ما خوی بود.خونه مادربزرگم.همون جا که تابستان ها لحظه شماری میکردیم تا از بوشهر هزار و اندی کیلومتر رو با ماشین بابام راهی سفری مارکوپولو وار بشیم.حتی خاطره خوابیدن شب های سفر و خوابیدن توی پارکها  رو یادمه.که وقتی الان فکرش رو میکنم میگم چه دنیایی داشتیم....

از ارومیه که به سمت خوی راه افتادیم سری هم به دریاچه رو به خاموشی ارومیه زدیم.و طبق معمول پارسا از رفتن به آب نتونست خودداری کنه.

 دریاچه ارومیه و بلورهای نمک

بعد از دوساعت به خوی رسیدیم.دلم برای کوچه قدیمی اونجا تنگ شده بود.اما وقتی رسیدیم هیچ چیز از حال و هوای اون موقع باقی نمونده بود.همه خونها خراب شده بود و چند طبقه شده بود.راستش هیچ جا برایم آشنا نبود.حتی یک بار پیاده کوچه ها قدم زدم اما دریغ از یک نشانه از گذشته.تنها قسمتی که از همه خاطرات بچه گی ام مانده بود ضلع غربی خونه مادر بزرگم بود که به شکل قبل مونده بود.ضلع شرقی خونه هم تبدیل شده بود به یک ساختمان دو طبقه.بچه که بودیم وسط حیاط یه جوی آب رد میشد.و تمام حیاط پر بود از درختهای میوه.و یک حوض کوچک که ساعتها من و خواهر و برادرم رو سرگرم میکرد.                    

اینجا همون بازمانده خاطرات قدیمی است.

 بعد از دو روز و پیوستن خاله زهرا از کیش به ما، راهی ارومیه و باغ دایی بابام شدیم.فکر کنم بهترین قسمت سفر برای پارسا چند روزی بود که توی باغ بودیم که همه چیز رو تجربه کرد.                   

به محض رسیدن و بعد از سر زدن به درختان میوه و خوردن میوه های نشسته سری هم به گاو و گوساله ها زدیم که همین مکان ساعتها پارسا رو سرگرم کرد.با این گوساله هم حسابی رفیق شد وقتی فهمید که قراراست چند مدت دیگه برای ماه محرم قربانی  شود. هر چند براش این سوال پیش اومده بود که چرا اینکار میکنند.    

البته اونجا تمرین گاوداری هم کرد و کلی ازین مهارت ذوق کرد.     

مشغول تمیز کردن طویله....بغل

 ازشانس خوبش نوه دایی هم اونجا بود که همسن خودش بود و     خوشبختانه فارسی هم می توانست صحبت کند. اونجا اکثرا به ندرت فارسی حرف میزنند بهمین خاطر حرف زدن به زبان فارسی  برایشان خیلی سخت است.و البته خود من هم در حد سلام و احوال پرسی و چند کلمه بیشتر بلد نیستم .

 پارسا و امیر حسین که درجه شیطنتش چند مرحله بالاتر از پارسا بودشیطان                   

دو روز هم مهمان دختر دایی در یه باغ دیگه بودیم .

 اینجا هم هیزم جمع کردند و آتش روشن کردند.و آخر شب با سوختن دست پارسا به تلخی به پایان رسید.بلال رو سر سیخ زد و توی آتش گذاشت و فراموش کرد که داغ شده و وقتی سیخ رو برداشت دستش شدید سوخت.طفلک پسرم چه دردی کشید اون شب .فکر کنم چشم خورد چون برای بقیه جالب بود که چقدر مثل حرفه ای ها چوب ها رو میشکنه و اینقدر چابک و فرزه.ناراحت  

فردا صبح  دوری در شهر زدیم و به بازارچه مرزی رفتیم و برای پارسا چند تا اسباب بازی خریدیم و جبران خاطره تلخ شب قبل روز، خوبی رو براش رقم زدیمچشمک

بعد از ظهر هم مجردی با خاله زهرا و شیوا و  شبنم نوه های دایی به بیرون از شهر رفتیم و از هوای تمیز و بارانی لذت بردیم. دیدن باران آن هم در شهریور ماه حسابی ما رو ذوق زده کرده بود.

و آخرین روزی که در باغ موندیم پارسا یک وزغ گرفت و تا آخرین لحظه     پیش خودش نگه داشت و با گریه و زاری راضیش کردیم که همونجا رهاش کنه.می خواست با خودش بیارتش اصفهان و توی خونه و تو اتاق پیش خودش نگهش داره.گریه

  پارسای وزغ به دست....

اون روز هم یه دوست واسه خودش پیدا کرد به نام محمدجواد و رفتند   توی مخفیگاه جواد و قورباغه اش رو هم با خودش برد.

 پارسا و محمد جواد  در مخفیگاه  

این هم عکس قورقوری که پارسا خودش گرفته.....

یه بساط رب گیری هم به راه انداختیم و گوجه هایش هم خودمان چیدیم  .                            

اینجا هم سوار گاری شد و راهی گوجه چینی شدیم .    

و تمشک هم چیدیم به همراه "گلوش"  سگ با وفای باغ که در   مسیر  مراقب ما بود.                

 بعد از سه روز هم از ارومیه راهی خوی شدیم.خوی که بودیم     سری هم به مقبره "شمس تبریزی" زدیم.روز بعد هم از خوی به تهران  رفتیم و یک روز هم اونجا ماندیم و جمعه شب 24شهریور ساعت یک     شب به اصفهان رسیدیم و سفر هشت روزه ما به خوشی وسلامتی    به پایان  رسید.            

              



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / سفر / تفریح و گردش
دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ :: ٩:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

سفر چهار روزه ما به کلاردشت اگر چه کوتاه، اما بسیار دلپذیر بود .پنج شنبه ساعت سه بعد از ظهر از اصفهان راه افتادیم و ساعت 2شب تقریبا از پا در اومده به کلاردشت رسیدیم.و با وجود اینکه دو ماشین بودیم ولی به تهران که رسیدیم همدیگر رو گم کردیم و کلی معطل شدیم.پارسا هم از اول سفر تو ماشین پیش دوستاش بود تا موقعی که رسیدیم.

محل اقامتون ویلاهای پدر بزرگ آرین، هم مدرسه ای پارسا بود که خودش هم اونجا بود و شدند یه گروه چهار نفری.

صبح جمعه با آرین و مامانش که یه جورهایی لیدر ما توی سفر بود، رفتیم رودبارک و بچه ها در کنار رودخانه بازی کردند و سنگهای  جورواجور جمع کردند که یک کیسه آن هم سهم ما بود....

حیاط ویلا ،که در اون فقط  شر شر آب و آواز پرندگان و صدای بهم خوردن برگها شنیده میشد. البته وفتی بچه ها خواب بودند.....

شنبه ظهر بعد از خوردن ناهار به طرف نمک آبرود راه افتادیم.در جاده چالوس به عباس آباد که جزو زیباترین جاده های ایران است از طبیعت لذت بردیم .

در جاده توقفی  کردیم و فهمیدیم با چند متر طناب و یک تکه چوب چقدر میشود لذت برد و خندید، به همین سادگی.بزرگ و کوچک سوار تاب شدیم و به سبک تارزان سواری کردیم.

بچه ها هم دنبال مرغها دویدند و موفق شدند یکیشون رو بگیرند.رادمهر ذوق میکرد و میگفت ما یه مرغ رو گرفتیم و اهلی کردیمتعجب

 

علیرغم هشدار در مورد آلودگی آب دریا، نمیشد این قسمت رو از برنامه سفر حذف کرد .قبل از رسیدن به نمک آبرود توقف کردیم و دو ساعتی بچه ها شنا کردند.این یه قسمت رو ما فقط نظاره گر بودیم.کلن من با دریا حال نمیکنم.اون هم دریای شمال...

بعد هم نوبتی جت اسکی سوار شدند.

وقتی که به نمک آبرود رسیدیم اول رفتیم سورتمه سوار شدیم که خیلی حال داد.پارسا یکبار با بابا سوار شد و یکبار با من.ولی نمیشد عکس گرفت و خودشون عکس میگرفتند .بعد هم با تله کابین رفتیم بالا و اونجا آش رشته خوردیم.

بچه ها اون بالا قایم موشک بازی کردند و سر اینکه کی اول چشم بذاره سنگ کاغذ قیچی کردند.و شب خسته و کوفته بر گشتیم ویلا.

بهراد-آرین-پارسا-رادمهر در حال پی اس پی بازی کردن

یکشنبه صبح تو ویلا موندیم  از آرامش مطلق لذت بردیم .بعد از ناهار به پیشنهاد آرزو مامان آرین به "مازیچال"رفتیم.وسیله رفتن هم یک نیسان بود که همه پشت اون نشستیم .جایی که باید میرفتیم توی کوه بود و با وسیله شخصی به سختی میشد رفت.تجربه جالبی بود .دائم در حال بالا و پایین رفتن بودیم.میخندیدیم و از طبیعت زیبا و اکسیژن خالص کوهستان لذت میبردیم.حتما اگر به کلاردشت رفتید این گشت رو تجربه کنید.مازیچال روستایی در یکی از دورترین نقاط کلاردشت است که مردم اون هنوز به سبک بسیار ابتدایی زندگی میکنند.البته ما تا خود روستا نرفتیم.چون ظاهرا تمایلی به دیدن افرد غیر بومی ندارند.

جای واقعا بکر و زیبایی بود.برای من که عاشق کوهستان هستم یک خاطره به یاد موندنی بود.

توی مسیر بچه ها به نوبت سوار موتور چهار چرخ بابای آرین که توی راه همراهمون بود میشدند.و البته ما هم دلمون نیومد از این سواری چشم پوشی کنیم...

پارسا و آرین

جایی که ما رو بردند منطقه حفاظت شده بود و هر کسی رو راه نمیدادند.بخاطر همین یه جورهایی بکر و رویایی بود.

بچه ها چوب جمع کردند و با سلاح هاشون به شکار خرس رفتند.

اینجا هم دنبال خرس دارند میگردند و نقشه میکشند برای شکار...

هر چند خرسی شکار نشد اما ژستش رو گرفتند.

شب هم بچه ها خونه موندند و ما رفتیم زیتون و کلوچه خریدیم .و بعنوان اختتامیه آخر شب همه بچه ها پیش هم خوابیدند و برای اینکه بهشون خوش بگذره من از مامان آرین خواستم که اجازه بده آرین هم پیش بچه ها بمونه و جمعشون جمع شد.

و خلاصه اینکه ترکوندند شب آخری....

و سفر ما در ظهر دوشنبه به پایان رسید و در آخرین ساعات از باران دلپذیر هم بی بهره نماندیم و حسرت به دل از اینهمه لطافت راهی دیار خود شدیم.



موضوع مطلب : سفر / تعطیلات تابستان
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ :: ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

این روزها تلوزیون دربست در اختیار پارسا است.پرشین تون هم که سنگ تموم گذاشته.بدون وقفه داره کارتون میذاره.قبلن ها اجازه داشت دو بار در روز سی دی ببینه.ولی این روزها حساب از دستمون در رفته.خصوصا اینکه پارسا از موقعی که بیدار میشه تا ظهر که من میام با خیال راحت کارتونهاش رو میبینه.حتی حاضر نیست به طبقه بالا پیش مادربزرگش هم بره حتی برای صبحانه خوردن.صبحانه هم براش آماده میکنم و پای تلوزیون میخوره.وقتی هم خودم میام خیلی فرقی نمیکنه.چون کار خاصی نداره بکنه.براش برنامه گذاشتیم که کتاب قصه بخونه.روزی چند خط برامون بنویسه از احساساتش یا چیزهایی که دوست داره که از زیرش در می ره.کلن با نوشتن میونه خوبی نداره.موسیقی تمرین کنه(که نمیکنه).با اسباب بازهاش بازی کنه(که هیچوقت نمیکنه)نقاشی بکشه.خمیر بازی کنه...البته لابلای کارتون دیدن بلند میشه و این ور و اون ور میره ولی تلوزیون باید روشن باشه.

لاک پشت نینجا

تازگیها به لاک پشتهای نینجا علاقمند شده.....

ولی باور کنید همه اینها سر جمع همه این کارها برای پارسا یکساعت هم وقت نمیگیره....بعد از ظهر یک کم قایم موشک بازی میکنیم که خودتون حساب کنید توی خونه فسقلی چقدر جا برای قایم شدن داره و من هم باید کلی فیلم بازی کنم تمام خونه رو بگردم تا وروجک رو پیدا کنم...من هم تنبل در بازیهای تحرکی(به خدا اگه حالش رو داشتم میرفتم ورزش...)  میگم بیا بازیهای فکریت رو انجام بدیم(که یه جا بشینم)مقبول واقع نمیشه.فقط بعضی موقع ها دومینو بازی میکنیم.کمی در روز هم انگری برد بازی میکنم.خیلی هیجان داره.کار به جایی میرسه که پارسا ول میکنه و می ره و من کماکان در حال بازی.خجالتگاهی بعد از ظهرها میریم پارک و اسکیت بازی میکنه.یک جلسه سوارکاری هم که کماکان هست.این هفته یورتمه آزاد یاد گرفت و بعد از سوارکاری به شهر بازی از رده خارج آبشار رفتیم.اگرچه که هیچوقت دلم نمیخواد پام رو اونجا بذارم اما پارسا اینقدر اصرار کرد که بردیمش.پسرم اینقدر بزرگ شده که دلش میخواد خودش تنهایی سوار اسباب بازیها بشه .نمیدونم چه بر سر آدرنالین بخونم اومده که اصلا تحمل هیچ هیجانی ندارم حتی سینما پنج بعدی...اونجا هم پارسا و بابا رفتند و من نرفتم.جمعه هم رفتیم کوه.این دفعه تا ایستگاه دوم تله کابین پیاده رفتیم و برگشتیم.همیشه برگشت رو با تله کابین می اومدیم.ولی این بار که رفتیم بالا دیدیم ای دل غافل تله کابن تعطیله.. ولی پارسا نه تنها احساس خستگی نکرد کلی هم بهش خوش گذشت چون با بهراد و رادمهر و  مامان و باباشون رفته بودیم.اون بالا آش خوردیم هر چند کیفیت خوبی نداشت ولی چسبید جای شما خالی.بعد هم برگشتیم و بچه ها پارک بادی بازی کردند و بعد سوار کشتی شدند و کلی جیغ و داد کردند.ساعت داوزده شب هم برگشتیم....

کوه صفه-ایستگاه تله کابین

پارسا و رادمهر

و از همه مهمتر اینکه پسرمون دیگه حسابی مستقل شده و اصرار برای رفتن به بوشهر نتیجه داد و چون من مرخصیهام رو باید نگه دارم واسه یه سفر تابستانی از خاله زهرا خواهش کردیم که بیاد و پارسا رو ببره بوشهر.تا آخرین لحظه فکر میکردم شاید پشیمون بشه ولی نشد.این اولین باری است که پارسا از من جدا شده.تمام این هفت سال گذشته من حتی حاضر نشدم بخاطر ماموریت های کاری هم پارسا رو تنها بذارم.نود درصدش رو نمیرفتم و بقیه هم خانوادگی میرفتیم.با وجود اینکه برای خودم هم سخت بود ولی نخواستم منصرفش کنم .دوست داشتم این تجربه رو بدست بیاره.حالا ببینیم تا چند روز دوام میاره.خودش که میگه یک ماه ولی فعلا با یکهفته موافقت شده تا ببینیم چی میشه.از اول تیرماه هم کلاسهای "مهارتهای اجتماعی " مدرسه شروع میشه .خلاصه اینکه امروز 91.3.9اولین روز استقلال پسرمون اعلام میشه.....

توی راه بهش تلفن زدم حالش رو میپرسم میگه :احساسم متوسطه.هم خوشحالم هم ناراحت.ماچ

.

.


چند روز پیش :

پارسا:چطوری آدمها چوپان میشه؟!

من:چرا دوست داری بدونی؟!

پارسا:من دلم میخواد چوپان بشم...

من:در کمال خونسردی و البته کنجکاوی.خوبه...

پارسا:باید چیکار کنم؟؟

من:باید گوسفند داشته باشی...

پارسا:برام یه گله بخرید(چوپانی مدرن)

بابا هم رسید و کلی پسر رو تشویق کرد...و البته از سختیهاش هم گفت..

حالا نمیدونم این از تبعات بیکاریه یا فلسفه دیگه ای داره




موضوع مطلب : تفریح و گردش / سفر / تعطیلات تابستان
سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ :: ٩:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

شکلکهای جالب و متحرک آروین

                       باز هفت سین سرور      ماهی و تنگ بلور

                      سکه و سبزه و آب      نرگس و جام شراب

                      باز هم شادی عید       آرزوهای سپید  

                          باز لیلای بهار          باز مجنونی بید

                      باز هم رنگین کمان       باز باران بهار

                      باز گل مست غرور       باز بلبل نغمه خوان

                      باز رقص دود عود          باز اسفند و گلاب

                      باز آن سودای ناب         کور باد چشم حسود

                                         باز تکرار دعا

  یا مقلب القلوب  یا مدبر النهار    حال ما گردان توخوب   راه ما گردان تو راست

      

      شکلکهای جالب و متحرک آروین                         شکلکهای جالب و متحرک آروین

 

پسرم هفتمین هفت سین زندگیت را دیدی.بهترین آرزویم برایت در این سال شادی و سلامتی است.

و این گونه آغاز شد سال 1391 برای ما

امسال دومین  سالی بود که پارسا هفت سین را در گلزار شهدا و در کنار مزار دایی مصطفی (20 ساله)و دایی مرتضی (17ساله)،دایی های من،تجربه کرد.به یاد همه نوجوانها و جوانهایی که روزی از جان گذشتند برای دفاع ازین خاک و بوم و سهم ما فقط بودن سالهای تحویلمان است در کنارشان و افسوسی که چه فکر کردند وچه آمد بر سر وطن.........

در بوشهر بودن بزرگترین لذتش برای پارسا در کنار بابا جون و مامان جون و خاله زهرا و دایی هاش و البته رفتن به دریا بود که تقریبا کار هر روزه ما بود

و بعد ....

و دوستی عمیق با حیوانات

این که ملاحظه میکنید یک عدد مار آبی زنده است که اینجور صمیمانه روی دست پسرکمون وول میخوره و به همراه یک عدد لاک پشت عیدی اش بود از دایی امین.که البته بعد از چند روز جان به جان آفرین تسلیم کرد و اشکی می ریخت دیدنی و که البته با جایگزینی یک عدد مار دیگر به خیر گذشت که دومی هم عمرش به دنیا نبود و لاکی کوچک جای آن را پر کرد که البته داشتن مار هیجان خاصی برایش داشت چون همه ازش می ترسیدند و پسر ما احساس غرور میکرد و که البته رد و بدل کردن بوسه هم داشته اند!

و این هم لاکی مبل نورد

و البته "دریا "کاسکو سخن گویی که چند روزی مهمان خانه باباجون اینها بود و اسم پارسا رو هم یاد گرفته بود.و روزی صد ها بار میگفت"یه بوس بده"

و آخرین روز سفرمان کنار آبی آرام خلیج فارس...

و راضی شدن آقا پارسا به برگشتن به اصفهان در هشتم فروردین

.

.

.

و ساحل زاینده رود در روز سرد بارانی یازدهم فروردین در کنار آیدا

و حسن ختام تعطیلات با سیزده بدر مختصر و ساده در پارک حوالی خانه

 



موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش
دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ :: ٢:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

 سلام.ما برگشتیم.بعد از یک سفر 7روزه به بوشهر.از اینکه بیخبر رفتیم ببخشید.فکر میکردم میتونم گزارش آن لاین بدم که نشد. رفتن به جنوب وسط تابستان هم حکایتی داره.دلیل اصلیش هم اصرار پارسا بود که دلش برای بابا جون و مامان جونش (بابا و مامان من )تنگ شده بود. بابا جونش هم مرتب به پارسا تلفن میزد و میگفت که هر روز میره دریا و پارسای عاشق شنا رو به اومدن ترغیب میکرد.خلاصه من و پارسا بار سفر بستیم و زدیم به شرجی و گرما .تاچند روز آخر ماه رمضان هم به یاد دوران مجردی پای سفره سحر و افطار خانه پدریمان باشیم...........

از همون صبح جمعه (چهارم شهریور) که رسیدیم تا دهم شهریور که برگشتیم پارسا  هر روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب  با بابا جونش راهی دریا میشد.و دو سه ساعتی رو با هم خوش میگذروندند.و البته مامان تنبل هم تو خواب بود.و یک روز اون هم به جهت مصور کردن خاطرات سفر به همراه اونها به دریا رفت که واقعا هم هوا عالی بود.(جالبه بدونید توی سی سالی که بوشهر زندگی کردم هیچوقت قبل از طلوع آفتاب به دریا نرفته بودم.)این هم عکسهای اون روزی که مامان زرنگی بودم

                                           پارسا بر کرانه خلیج فارس

 

                                              دریای زیبای بوشهر

اون نقطه نارنجی رنگ وروجک شجاع منه که جلیقه شنا پوشیده.البته در کنار بابا جونش که نجات غریق است.یه چیز جالب در مورد دریای بوشهر بهتون بگم که من تو تمام سالهای زندگیم در بوشهر هیچ وقت نشنیدم کسی توی آبهای اون غرق بشه(منظورم کسایی که برای تفریح و شنا میروند)به کسانی که از شنا و ماهیگیری لذت میبرند توصیه میکنم سواحل زیبای بوشهر رو از دست ندهند البته توی زمستان و بهار که دلپذیری هوا هم لذتش رو دو چندان میکنه.

ماهی کوچولوی مامان

 و اصرار مامان برای عکس گرفتن کنار یک نخل برای یادگاری

     بعد از یک شنای حسابی..........

و از بقیه سفر بگم.خوب بخاطر گرمای هوا بیشتر تفریحات با دید و بازیدهای فامیلی و دوستانه گذشت و البته به پارسا بینهایت خوش میگذشت چون کلی با بچه ها بازی میکرد چیزی که اینجا کمتر براش پیش میاد.

 روز دوم سفربه دیدن خاله المیرا(دوست من) رفتیم و پارسا با کیان حسابی بازی  کرد.تا دو ساعت که اوضاع به وفق مراد بود.شام خوردند.مسابقه ماست خوری دادند که پارسا تا حالا  تجربه نکرده بود(اونجا به این فکر کردم چطور تا حالا این بازی مفرح رو انجام نداده بودیم.بخاطر سپردم که واسه تولد سال دیگه اش حتما این بازی رو تو برنامه بذاریم.)مسابقه پفک خوری دادند.آخر سر هم  wii (شبیه xbox)بازی کردند که باز هم برای پارسا تجربه جدیدی بود.و چون کیان میونه خوبی با عکس گرفتن نداشت نتونستم یه عکس خوب یادگاری بگیرم

 

 پارسا مشغول بازی wii

یک روز هم به همراه بابا جون استاد به سالن تیراندازی رفت و یک بعد از ظهرش رو اونجا سپری کرد.بابام به شوخی بهش گفته بود اونجا باید بگی استاد و نباید بگی بابا جون.پسرم هم بابا جون استاد صداش میزده. بابا جون، مربی تیراندازیه و قبلا هم واسه پارسا  یه کمان هدیه داده و البته پسرم  هم کمانگیر خوبیه.

 

                                          این هم پارسای کمانگیر من

یه صبح هم با خاله المیرا به خانه بازی بادبادک رفتیم و پارسا اونجا بازی با لگوهای بزرگ رو تجربه کرد.

خانه بازی بادبادک

و از همه مهمتر خریدن خمیر آموس بودکه مامان کیهان جون بهمون معرفی کرده بود.بالاخره خمیر رو توی مغازه یکی از دوستانم پیدا کردیم و خریدیم.فکر کنم بیشتر از پارسا من ذوق زده شدم.پارسا هم تلفنی همونجا به بابا گزارش داد که بالاخره خمیر آموس رو پیدا کردیم.خمیر خیلی جالبیه.وقتی که خشک میشه مثل فوم سبک و سفت میشه.خیلی جاها دنبالش گشته بودیم ولی معمولاچیزی در موردش نمیدونستند.ممنون مامان کیهان جون.رد و بدل کردن اطلاعات وبلاگی این فایده ها هم داره دیگه.

و در این سفر پارسا عروسک بازی رو هم با مبینا خانم (دختر خاله من)و باربی های اون تجربه کرد. کلی خوشش اومده بود و دلش خواست عروسک داشته باشه.پارسا بابا میشد و سر کار میرفت و مبینا مامان خونه بود و البته قصه های این بازی رو به پارسا دیکته میکرد.پارسا تا کلی نمیدونست این چه جور بازییه.فکر میکردم بد نیست پسرها هم عروسک داشته باشند و زندگی رو به این شکل هم تجربه کنند.

 و این هم مبینا خانم خوشگل و عاشق ژست گرفتن ...و پسر فراری من از عکس گرفتن

پارسا و مبینا

روز آخر هم بعد از شنای صبحگاهی به همراه دایی جلالش به باشگاه تکواندو رفت و بازی تکواندو رو برای اولین بار از نزدیک تماشا کرد و دلش خواست که مثل داییش مربی تکواندو بشه.و چون مامان نبود عکسی هم ثبت نگردید.......و خلاصه مثل این بود که پارسا یکهفته را در یک کمپ تفریحی ورزشی سپری کرده باشد.



موضوع مطلب : سفر
شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

  روز چهارم:30آذر:سافاری(تور صحرا)

ساعت حرکت حدود 3 بعداز ظهر بود که ماشین اومد هتل دنبالمون.حدودا یکساعتی تو جاده بودیم تا به ماسه ها رسیدیم.ماشین ها که حالا حدودا ده یازده تا بودند تو ماسه ها ویراژ میدادند و هر ماشینی که راننده اش حرفه ای تر بود بیشتر هیجان رو تجربه میکرد.شاید اگه تو ایران بودم میترسیدم ولی اونجا اطمینان خاطر از اینکه جان آدمها ارزش داره مساله ترس رو کمرنگ کرده بود.وسط راه توقف کوتاهی داشتیم و در این توقف پارسا واقعا از طبیعت لذت برد چون کفشهاش رو درآورد و توی ماسه ها شروع کرد به چهاردست و پا دویدن (این عادتی هست که از بچگی داره و خیلی ماهرانه انجام میده.مثل تارزان!) و به سرعت باد از تپه های ماسه ای بالا میرفت.بعد از حدود پانزده دقیقه دوباره راه افتادیم و حدودا غروب به کمپ صحرایی رسیدیم.دم در کمپ شتر سواری کردیم که اون هم تجربه جالبی بود خصوصا موقع بلند شدن و نشستن شتر.شروع برنامه با سرو پیش غذا و نوشیدنی بود. و بعد غذا و رقص عربی. پارسا تمام این مدت تو ماسه ها میغلتید و مثل همیشه به زور چند لقمه ای تو دهنش چپوندم .البته ناگفته نموند غذا ها که به دو سبک هندی و عربی پخته شده بود یه جورهایی غیر قابل خوردن بود و ما تونستیم کمی جوجه و کوبیدشون رو بخوریم که اون هم تعریفی نداشت ولی خلاصه این که عربها از ماسه هم پول در می آورند!شب حدودهای ساعت نه برگشتیم.شب خوبی بود.شب پارسا و بابا رفتند استخر و کلی خستگی رو بدر کردند.

 

       

روز پنجم:1 دی:جمیرا بیچ- مرکاتو-دبی مال

صبح برنامه خاصی نداشتیم.قبل از اینکه بریم بیرون پارسا رفت استخر و حسابی شنا و بازی کرد.بعد هم موند هتل و یه سی دی که خریده بود رو نگاه کرد.من و بابا تنها رفتیم یه گشتی تو برجمان مال زدیم که قیمتها بالا بود.بعد رفتیم کارفور که جنسهاش بنجل بود و زود برگشتیم هتل.بعد از ناهار رفتیم جمیرا بیچ.دریا بود و ماسه. مثل آب و دریای ایران ولی فرقش این بود که از اون هم پول در می آوردند! پارسا و باباش شنا کردند و کلی هم ماسه بازی . من هم نظاره گر بودم و میدیدم که این اروپایی ها چه لذتی میبرند از تشعش های آفتاب و در همون حال کتاب میخونند و ما نه از آفتاب لذت میبریم و نه کتاب میخوانیم!در راه برگشت یه سری به بازار مرکاتو زدیم معماری زیبایی داشت ولی جای مناسبی برای خرید نبود و ما به گشتی کوتاه بسنده کردیم.کلی وقت اضافه آمد که به دبی مال رفتیم چون روز اول اینقدر پارسا بهانه گرفت که بهمان خوش نگذشت.آکواریوم رفتیم.خیلی زیبا بود.طراحی آکواریوم مثل یک تونل بود و وسط این تونل که رد میشدی بالای سرعت میتونستی موجودات آبزی از ماهی های زینتی تا کوسه و سفره ماهی را ببینی .و اگر خیلی پر دل و جرات بودی میتونستی لباس غواصی بپوشی و در کنار کوسه ها شنا کنی!.تصمیم داشتیم پارسا را به کیدزانیا ببریم( مکانی تفریحی برای بچه هاست که مشاغل گوناگون را تجربه میکنند)که فرصت زیادی تا تعطیل شدن آن نبود و مسئولش گفت زمان بیشتری برای بازی نیاز داره. ولی هنوز پشیمانم که پارسا را نبردم.بعد شهر بازی رفتیم.شام خوردیم.پیتزایی که مثل نان لواش بود با کمی پنیر پیتزا روی آن و با چند تکه گوجه و گوشت تزیین شده و چیزی حدود 30 هزارتومان پایمان آب خورد و آنجا بسیار از پیتزاهای ایران یاد کردیم !برگشتن از نزدیکیهای برج دبی (بلندترین برج دنیا)رد شدیم واقعا عظمتی داره .پیاده شدیم و از دور نظاره گر بودیم .خیلی دوست داشتیم از برج دیدن کنیم اما نشد .خداییش بلیط ورودیش خیلی گران بود.فکر کنم نفری 100هزارتومان بود.

 


      روز ششم:2 دی: بازار ابن بتوته

امروز به قصد خرید راه افتادیم.ابن بتوته جایی بود که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم.ابن بتوته مکانی در حاشیه شهر است که مجموعه ای از بازار های مختلف است.البته قبل از ورود من فکر میکردم اجناس هر بازار مربوط به همان کشور است ولی پس از ورود متوجه شدم که این طور نیست و این تفکیک مربوط به معماری چند کشور است، چین،هند،ایران،مصر،تونس و اندلس .فضاها طوری طراحی شده که حال و هوای بودن در اون کشور به آدم دست میده البته اگه جاذبه مغازه ها این اجازه رو بده! مثلابرای ایران نماد گنبد به چشم میخورد .کار خوبی که کردیم این بود که نقشه راهنمای مجموعه رابه محض ورود گرفتیم واین کمک بزرگی کرد هم بجهت آشنایی با مجموعه هم در پیدا کردن فروشگاهها.و البته شروع خوبی نداشتیم چون پارسا با دیدن یه دایناسور رباتی که قیمتش حدودا 300هزارتومان بود شروع به بهانه گیری کرد که منجر به گریه و زاری به مدت یکساعت و خرید یه اسباب بازی شد که یک قطعه سنگ بود که داخلش فسیل سر یک دایناسور بود که با یه قلم و چکش باید شکسته میشد و این فسیل پیدا میشد و این هم نوعی تجربه جالب بود براش ولی برای ما که 12هزارتومان پول دادیم که یه کله 5سانتی دایناسور بخریم زور داشت!

قسمت جالب بازار فضای رستوران آن بود که اونجا غذای همه ملیتها پخته و سرو میشد ولی ما بعد از تجربه غذای هندی و عربی که در صحرا داشتیم ترجیح دادیم غذای ایرانی بخوریم و من و پارسا زرشک پلو با مرغ خوردیم که کیفیت خوبی نداشت و بابا هم مک دونالد خورد.و البته انتخاب از بین صدها نوع غذا کار آسانی نیست.خلاصه اینکه تا شب اونجا بودیم و خرید کردیم و خسته و کوفته همراه با نق زدنهای مداوم پارسا برگشتیم خونه.ولی خداییش خرید با بچه واقعا لذتی نداره..............

 

        

روز هفتم:3دی:اوت لت مال-شهربازی

  صبح بطرف اوت لت مال براه افتادیم.داشتن ماشین به همراه جی پی اس واقعا کمک بزرگی بود توی این سفر.اگه ماشین نداشتیم باید کلی کرایه میدادیم و اگه جی پی اس نداشتیم امکان نداشت اینجور جاها رو پیدا کنیم.خدا رو شکر اونجا چند مکان برای بازی بچه ها داشت که پارسا اونجا چند ساعتی سرگرم شد و چند تا دوست هم پیدا کرد که هرچند نمیتونست ارتباط کلامی باهاشون برقرار کنه و تونست باهاشون کلی بازی کنه و ما چرخی توی بازار بزنیم. اجناس مارک دار بودند ولی با قیمت پایین تر.فروشگاهی که میشد بود.اجناسش آلمانی بود.این فروشگاه راهم آرزو جان معرفی کردند. تا بعد از ظهر اونجا بودیم Tchibo ازش خوب خرید کرد

بعد به طرف شهر بازی راه افتادیم .این شهر بازی رو با جی پی اس پیدا کردیم .راه زیادی رفتیم تا رسیدیم. هم خیلی بزرگ بود هم خیلی شلوغ واز همه جالبتر بر خلاف دبی که عرب بندرت میبینی اینجا بکل همه عرب بودند با لباسهای عربی و حتی یک اروپایی هم بچشم نمیخورد .شاید دلیلش این باشه که نزدیک به ابوظبی است و بیشتر از اونجا می آیند.در محوطه شهربازی هم چندین بازار بود که مربوط به ملیتهای مختلف بود و احتمالا محصولات همون کشور رو میفروختند و بنظر میرسید محصولات سنتی کشورها باشه ما که حاضر نشدیم پامون رو تو بازارها بذاریم یکی اینکه خسته بودیم و دیگه اینکه واقعا از شاپینگ خسته شده بودیم شام خوردیم ، پارسا قطار هوایی سوار شد وبا وجود اینکه من خیلی اهل هیجان و بازیها اینجوری نیستم مجبور شدم سوار بشم کلی هیجان داشت والبته ترس.ولی پارسا کیف کرد.خدا رو شکر که این تنها بازی بود که بدرد پارسا میخورد و گرنه تا ساعتها دستمون بند بود.با کلی خستگی برگشتیم هتل.

  روز هشتم:4 دی:برگشت

امروز دیگه باید وسایلهامون رو جمع و جور میکردیم .بلیط برگشتون حدود ساعت 9 شب بود.ساعت 12باید هتل رو تحویل میدادیم و تا شب وقت داشتیم چرخی توی شهر بزنیم.به مرکز خرید سنترپوینت که نزدیک هتل بود رفتیم و آخرین خریدها رو هم کردیم.چند ساعت اونجا بودیم بعد رفتیم ناهار خوردیم.پیتزا هات خوردیم که عالی بود تلافی پیتزایی که دبی مال خوردیم دراومد.بعد رفتیم ماشین رو تحویل دادیم که تصفیه حسابش یکی دو ساعتی طول کشید و بعد به فرودگاه رفتیم و البته اونجا هم دست کمی از مراکز خرید نداره.خلاصه اینکه تا لحظه آخر فرصت داری پول خرج کنی!

خیلی جاها هم نتونستیم بریم از جمله امارت مال ،سیتی سنتر،برج العرب،برج دبی و....

سفر خوبی بود...........  



موضوع مطلب : سفر
سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ :: ٩:٤٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

تصمیم داشتم وقتی از سفر بر گشتیم خاطرات سفر بنویسم ولی امان از این تنبلی و نداشتن حس نوشتن! من اعتراف میکنم نوشتن کار واقعا سختیه و وای به روزی که دپرس هم باشی...............

ولی سفر خاطره انگیزی بود خصوصا برای پارسا همراه با تجربه های فراوان و نتیجه گیری منطقی ===============> من نمیخوام ایران زندگی کنم دوست دارم دبی زندگی کنم!!!!!!!!!!!!!!

روز اول :27 آذر هشتاد و نه "دبی"

ساعت 12 ظهر به هتل رسیدیم و پارسا سراغ استخر رو گرفت .از قبل به پارسا گقته بودم هتل استخر داره آخه یکی از آرزوهای پارسا داشتن خونه ای که استخر داشته باشه.!استخر طبقه هشتم هتل بود .ما هنوز سویت رو تحویل نگرفته، پارسا شال و کلاه کرد و رفت استخر و به معنای واقعی حالش رو برد

 

 

 

بعداز ظهر بعد از اجاره ماشین به کمک" آرزو عزیز مامان آرش" که واقعا لطف بزرگی کردند، رفتیم دبی مال ولی از لحظه ای که پامون رو گذاشتیم اونجا پارسا دنبال مغازه اسباب بازی فروشی بود تا یه دایناسورپیدا کنه و این از خصلتهای پارسا هست تا چیزی رو که میخواد پیدا نکنه دیگه هیچ چیز براش مهم نیست همونقدر بگم که آکواریوم بزرگ اونجا هم نتونست توجهش رو جلب کنه با وجود اینکه برای دیدن آکواریوم لحظه شماری میکرد. و حتی رستوران زیبایی که به سبک یه جنگل طراحی شده بود با فضای زیبایی که حس سیر و سفر در جنگل رو به آدم القا میکرد با کروکودیلی که در ورودی رستوران بود و در لحظه اول فکر میکردی واقعی است هم نتونست فکر خرید رو از سرش بندازه.پارسا در این مواقع عین آدم تشنه ای که با ید یه جرعه آب بنوشه و دیگه هیچ چیز براش مهم نیست .خواستن و بدست آوردن و دیگر هیچ!در آخر هم که نتونست هیچ دایناسوری پیدا کنه یه کرو کودیل پلاستیکی و یه نهنگ ژله ای خرید اون هم به سه برابر قیمت خرید در ایران! و بعد آروم شد وحالا میخواست آکواریوم رو ببینه که دیگه اونجا تعطیل شده بود و ما با یه اعصاب خرد برگشتم هتل!

 

روز دوم :28 آذر: یک روز بیاد ماندنی

وایلد وادی:اولین جایی که پارسا انتظارش رو میکشید بره .چونکه بهش گفته بودیم اونجا بچه ها با مامان و باباهاشون میتونند بره شنا کنند! خدایش خیلی بهمون خوش گذشت و فکر میکنم چون جایی بود که به تمام خانواده خوش میگذشت. فرصتی که تو ایران هیچوقت فراهم نمیشه.! اونجا پارسا میکرودرمی بوسیله ماهیها رو هم تجربه کرد! و سقوط از سرسره 30 متری که من جرات نکردم از اون بالا برم و از همه هیجان انگیزتر تیوپ سواری خانوادگی وخلاصه اینکه ما آخرین نفرهایی بودیم که از اونجا بیرون اومدیم و حسرت خوردیم که کاشکی صبح زودتر اومده بودیم و با وجود اینکه سیصدهزارتومان پیاده شدیم (با ناهار و عکسهایی که چیک و چیک ازمون میگرفتند)ولی ارزشش رو داشت .نوش جان عربها!!!! شب هم خسته و وارفته رسیدیم هتل .


وایلد وادی

میکرودرمی طبیعی!

 

روز سوم:29آذر: دلفین آریوم و شهر بچه ها

صبح عازم دلفین آریوم شدیم .برنامه ریزی بترتیب هیجان انگیزی مکانها بود. دیدن دلفینها از نزدیک برای پارسا که اولین بار میخواست اونها رو ببیند تجربه جدیدی بود و تجربه دست زدن به اونها و عکس گرفتن کنارشون از اون هم جالبتر.بعد از اجرای نمایش شیرهای دریایی نوبت دلفینها بود.برنامه جالبی بود .آخر برنامه هم یه مسابقه اجرا شد که بچه ها یه توپ که از قبل از ورود تهیه کرده بودند (ما متاسفانه نمیدونستیم) رو با هم بطرف دلفینها پرتاب میکردند .توپ کسی که توسط اولین دلفین برداشته و تحویل مربی شد به عنوان برنده اعلام کردند و جایزه اون سواری توی یه قایق بادی بود که توسط دلفینها کشیده میشد که پارسا ازاون بی نصیب موند که کلی هم گیر داد که من هم میخوام سوار اون قایق بشم که با رفتن و عکس گرفتن کنار دلفینها که بلیطش رو از قبل تهیه کرده بودیم ماجرا به خیر گذشت! ولی دست زدن به دلفینها هم کلی هیجان انگیز بود و البته خرج هم داشت دیگه!نوش جان عربها!!!!


 

یه برنامه دیگه که متاسفانه نتونستیم بریم و تبلیغاتش رو اونجا دیدیم برنامه در مورددایناسورها بود که مربوط به یه گروه کانادایی بود که بعلت رفتن به تعطیلات کرسیمس تعطیل شده بود .صداش رو هم در نیاوردیم چون اگه پارسا میفهمید دیگه ول کن ماجرا نبود.حالا چی بود و چیکار میکردند ما نفهمیدیم .همینقدر فهمیدیم که این عربها واسه همه چی برنامه دارند.!

ویار خرید ،اونجا هم پارسا رو ول نکرد و اصرار بر پیدا کردن وسیله ای برای خرید داشت که منجر به خرید یه دلفین بادی شد  که چند دقیقه بعد هم گم شد و یه کلاه.


قسمت دوم برنامه رفتن به" شهربچه ها "بود.مکانی زیبا وتمیز با دنیایی از امکان تجربه های مختلف .از علوم فیزیک ،مکانیک ،مغناطیس،نجوم گرفته تا علوم طبیعی فکر کنم بیشتر از پارسا برای ما جالب بود.تمام آزمایشهایی که توی دوران راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه خونده بودیم اینجا قابل لمس بود.واقعا از ته قلبم آرزو کردم همچین مکانی برای بچه های ایرانی ساخته بشه چون فکر میکنم لیاقتشون بیشتر از اینا باشه.و آرزو کردم یه روزی اینقدر پول داشته باشم یه همچین جایی رو بسازم. اگه نساختم...........!

 

 

 سالن ورودی شهر بچه ها

 

 آزمایش چرخ دنده ها

 

 

آزمایش تشکیل حباب

 

 

سالن طبیعت بازسازی شده

 

ببینید به چه چیزهایی هم فکر میکنند!

 

اسکیمو ندیده هم نشدیم!

 



موضوع مطلب : سفر
شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed