Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

دل نوشت:الان که دارم این پست رو مینویسم پشت میز کارم تو اداره نشستم و از پنجره اتاق ریزش باران رو توی هوای مه آلود نظاره گرم . درخت پشت بنجره توی نسیم در حال رقصه و منظره کوه کمی دورتر لابه لای مه غلیظ دیده میشه ...به قول دوستم هوا هوای دو نفری و عشقولانه ست .....وای که من عاشق هوای مه آلود و نم نم بارون هستم......

این روزها ما حسابی از هوای خوب و بهاری استفاده میکنیم.کنار رودخانه میریم ،کوه میریم، پارک میریم خلاصه اینکه داریم یه حالی به زندگی میدیم اما این به این معنی نیست که هیچ دغدغه ای نداریم....!

میگن توی هوای بارونی دعای آدم مستجاب میشه و من از خدا میخوام مذاکرات 5+1 نتایج مثبت داشته باشه.تعجب

مدتهاست که پارسا شمارش معکوس رسیدن تولدش رو شروع کرده که دیگه از امروز به طور رسمی اعلام میکنم در تب و تاب برگذاری تولد هستیم. گشتن و پرسه زدن توی سایتها برای بدست آوردن تجربه های برگذاری جشن تولد و تهیه شام مناسب، شکل کیک ، هدیه هایی که باید به بچه بدیم و بازیهای مناسب تولد، کار این روزهای من شده و خلاصه فراهم کردن اسباب شاد کردن بیست و چند تا بچه. از ماهها قبل پارسا منتظر این روز بوده.و البته از همه مهمتر منتظر هدیه های تولده.از خود راضیبنده هم که مسئول تمام و کمال برگذاری جشن و خلاصه اینکه حسابی مشغول.تولدش رو به جای 30فروردین 31 فروردین میگرم هر چند همیشه برام مهم بوده که همون روز و حتی همون ساعت تولدش که 5:30 بعد از ظهر براش جشن بگیرم ولی اینبار برام شاد برگذار کردن تولدش توی اولویته.و زمان رو بیخیال شدم.امروز هم که کارتهای دعوت رو برده به دوستاش بده.کلی آدم هم شفاهی دعوت کرده از آقا راننده  و بچه های سرویس گرفته تا خانم معلم و شاید هم کادر مدرسه.هر روز هم توی مدرسه گزارش کارهایی که توی تولد میخواهیم بکنیم رو میده.از مکان برگذاری جشن تا بازیهایی که میخواهیم بکنیم.خلاصه برنامه جشنمون لو رفته حسابی.خدا کنه روز خوب و بیاد موندنی بشه برای خودش و دوستاش.قرار هم نیست هیچ بزرگسالی توی جشن باشه بغیر از دو سه نفر از نزدیکان و البته کاملا زنانه و بچه گانه و بدون حضور بابا......میخوام تا جایی که میشه از تجملات و هرینه های اضافی بزنم به جاش هزینه کنم واسه اینکه بهشون خوش بگذره و یه خاطره بیاد موندنی بشه براش هفتمین سالگرد تولدش. خب مگه چند بار قراره چند بار تولد هفت سالگی بگیره؟!... خلاصه این روزها پسرم به نکته ای در راز آفرینش هم پی برده دیروز میگه:مامان میدونی بهترین چیزی که خدا آفریده چیه؟!بنده هم دلم غنج میره که الان میگه مادر !(به پاس تلاش و کوششی که در برگذاری جشن دارم !)واینگونه میشنوم پاسخ حکیمانه اش:اسباب بازی ابله

این روزها دارم بزرگ شدنش رو بیشتر حس میکنم و البته تیز بینی اش رو در نوع حرف زدنم و حتی عکس العمل چهره ام .و دایم من رو داره با مامانهای دوستاش مقایسه میکنه که چرا مامان فلانی همیشه لبخنده میزنه یا چرا مامان اون یکی وقتی عصبانی میشه  با خنده با بچه هاش دعوا میکنه ؟!یا مثل دیشب که یک ساعت از وقت خوابش گذشته و دیگه آمپرم در حال چسبیدنه ..تذکر میده که اینقدرنگو دیر شده... بگو :پسرم باید الان بری بخوابی.و خلاصه اینکه دیگه وقته تغییره... در آستانه هشت سالگی پسر ... .حس میکنم این روزها وابستگیش به من بیشتر شده.وقتی بابا به شوخی بهش میگه مامانت رو بفرستم بره بوشهر تو پیش من بمون .جواب میده من هم با مامانم میرم و وقتی بابا میگه پس من تنها بمونم؟! بدون لحظه ای تامل میگه تو هم پیش مامانت بمون.هر کسی پیش مامان خودش باشه...

.

.

.

به امید شادی همه کودکان سرزمینم .........

 

 

 



موضوع مطلب : تفریح و گردش / تولد
شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ :: ٩:٤٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed