Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

روز سه شنبه طبق برنامه ریزی قبلی من به مدرسه پارسا رفتم برای گذراندن یک روز کامل در کلاس درس و آشپزی به کمک بچه ها. از شروع صبح بگم که از سرویس خواستم دنبال پارسا نیاد و با هم با کلی کوله بار و ظرف و مواد لازم جهت تهیه اسنک راهی مدرسه شدیم.کمی دیر رسیدیم تغذیه صبحگاهی سرو شده بود و و پایان صف صبحگاهی بود پارسا یه لقمه خورد و سر صف رفت.پایان صف صبحگاهی آهنگ بسیار شادی پخش کردند و بچه ها مشغول حرکت و جنب و جوش شدن چیزی شبیه حرکات موزون .

زنگ اول فارسی:خانم حاتمی وارد کلاس شد و پس از سلام و گفتن روز و ماه و سالی که در اون هستیم از احساس خودش گفت و گفت : خوشحالم چون مامان پارسا مهمون کلاس ما است و قراره امروز با کمک شما برامون اسنک درست کنه و بعد روی تابلو عکس احساسش رو کشید و بعد از من خواست در مورد احساسم حرف بزنم و من هم بهشون گفتم که خیلی خوشحالم چون امروز با اونها هستم و بعد عکس احساسم رو کشیدم و در همون موقع  متوجه پارسا شدم که خجالت کشید(بعدن ازش پرسیدم که چرا خجالت کشیدی گفت :نقاشیت رو زشت کشیدیخجالت)بعد هم نوبت بچه ها شد که یکی یکی از احساساتشون بگن.مانی خوشحال بود چون میخواست مسافرت بره.پرهام ناراحت بود چون باباش رفته بود مسافرت.فرداد هم خوشحال بود هم نارحت.خوشحال چون امروز قرار بود اسنک درست کنیم و ناراحت چون نمتونست اسنک بخوره و باید زنگ آخر میرفت تهران.پارسا خوشحال بود که امروز درس هنر و خلاقیت داشتند و ناراحت بود چون خیلی وقت بود این کلاس رو نرفته بودند و اکثر بچه ها هم خوشحال بودند که امروز قرار بود آشپزی کنند و اسنک بخورند.خلاصه بعد از نیم ساعت کلاس درس شروع شد.یکی از بچه ها شروع به خواندن درس" سفردلپذیر"کرد و بقیه باید با دقت مطلب رو دنبال میکردند چون خانم معلم "استپ" میگفت و کسی که میخوند باید یکی از بچه ها رو انتخاب میکرد که خوندن رو ادامه بده.تماشایی بود وقتی قرار بود نفر بعدی انتخاب بشه.ایما و اشاره و خواهش و التماس برای انتخاب شدن خودشون و یا دوستاشون. هم درس بود هم بازی.واقعا تماشایی بود.

کلاس فارسی

زنگ تفریح نوبت کلاس پارسا اینها بود که به حیاط بروند و وسطی بازی کنند.

زنگ دوم علوم:معلم علوم بچه ها رو به چند گروه تقسیم کرد گروه سیب،گلابی،آلبالو و انار. بعد با یک میز وسط کلاس و پارچه ای که روی اون کشیده بود درس رو شروع کرد با این سوال که : حدس میزنید چی این زیر باشه ،توجه بچه ها رو جلب کرد.بعد پارچه رو برداشت .وسیله های روی میز چیزهای مختلفی بود که از سنگ ساخته شده بود مثل قابلمه سنگی،مجسمه،سنگ پا ،سنگ دریایی و گردنبند .درس امروز سنگها بود که با این سوال که به نظر شما اینها چی هستند بچه ها رو به مشارکت و نظر دادن تشویق کرد و همزمان من هم توی کلاس بساط آشپزی  رو پهن کردم. خانم حاتمی که کنار معلم علوم حضور داشت بچه هایی رو که در درس مشارکت بیشتری داشتند رو به عنوان تشویق برای کمک پیش من میفرستاد و من در این قسمت تمام حواسم به اونها بود که دستشون رو نبرند و ادامه بحث رو از دست دادم.بر خلاف تصور من که ممکن بود آشپزی حواس بقیه بچه ها رو پرت کنه ،درس اونقدر جذاب بود که تونست مانع از حواس پرتی بچه ها بشه.

زنگ علوم

زنگ تفریح دوم:بچه ها به اتاق بازی رفتند . تعدادی از بچه ها مشغول بازی با فوتبال دستی شدند و بقیه بچه ها در بازی گروهی که شبیه بولینگ بود شرکت کردند.چند ردیف طناب روی زمین کشیده شده بود و در کنارش اعداد نوشته بود(زنگ بعد متوجه شدم این بازی به منظور آماده کردن بچه ها برای آموزش محور اعداد بوده)و بچه ها بین این طناب ها می ایستادند و یک نفر توپ رو بین این خطوط قل میداد که به نفر ایستاده در انتها خطوط  بخورد.

زنگ سوم ریاضی:ابتدای درس ،خانم حاتمی محور اعداد را روی تابلو کشید و گفت این محورشبیه همون طنابهایی است که توی اتاق بازی کشیدیم و  بازی کردیم که بحث بین بچه ها شروع شد یکی گفت "بُلینگ"  یکی دیگه گفت نه  "بولینگ" درسته. بحث ادامه پیدا کرد و خانم معلم برای به نتیجه رسیدن در مورد تلفظ صحیح این کلمه از کمک مربی خواست که لغتنامه رو از کتابخانه بیاورد تا بچه ها مطمئن شوند تلفظ صحیح چیه . و نتیجه اینکه  بولینگ صحیح بود و بحث فروکش کرد.(هدف: پیدا کردن جواب از راه تحقیق).سوالات بچه ها در مورد شکل و شمایل محور اعداد که مثلا چرا فلش آخر محور است و چرا اول محور نیست ،چرا فلش شبیه سه گوش است و خط صاف نیست و یا چرا تا عدد ده روی محور اعداد نشون داده شده، با حوصله توسط خانم معلم  جواب داده شد و بعد درس و تمرین و در آخر بازی جمع اعداد:خانم معلم دو تا عدد رو به بچه ها میگفت و از بچه ها میخواست که اونها رو جمع بزنند اگه جواب "هفت" میشد دوستشون رو بغل کنند و اگه "نه" میشد کف بزنند.کلی خندیدن و لذت بردن.برای جمع دو تا عدد بعدی بچه ها اصرار کردند که بیحال بشوند و همه یک صدا میگفتند بیحال بیحال....اینجوری بود که برای جواب "ده "هووو بزنند و برای جواب "شش" بیحال بشن.بازی بیحالی اینجور بود که بچه ها وسط کلاس روی زمین و روی سر و کله هم ولو میشدند و صدای قهقهه و شادیشون بود که بلند میشد و آموزش جمع اعداد  برای همیشه در ذهن کودکانه شان با شادترین لحظات ثبت میشد.

بازی و ریاضی

زنگ تفریح سوم:خوردن میان وعده و خرد کردن فلفل دلمه و رنده زدن پنیر پیتزا

زنگ چهارم هنر و خلاقیت، سفره هفت سین:بچه ها به چند گروه تقیسم شدند .هر گروه یک قسمتی از سفره هفت سین رو درست میکرد .گروه پارسا اینها  مشغول دوخت و دوز شدند .دوختن مهره و پولک دور سفره. دوخت و دوزی میکرد پسرم که انگشت به دهن مونده بودم از خود راضی.یک گروه  تخم مرغ رنگ میزد.گروه دیگه سنجد و سماق تزیین میکرد و یک گروه  بشقابهای سفالی رو که قبلا درست کرده بودند رنگ میزد.چنان گرم کار بودند که با اصرار بلندشون کردند و فرستادنشون برای کاشتن نهال به مناسبت روز درختکاری که البته با یک روز تاخیر بود.

این هم  بچه ها و کاشتن نهال .....

زنگ تفریح چهارم:اتاق صخره نوردی و شیطنت و بازی و هیاهو

صخره نوردی

آرمان-پارسا-آریا

زنگ چهارم آشنایی با خدا:توی این زنگ برای بچه ها فیلم مستند پخش شد و در موردش بحث و گفتگو کردند.موضوع این برنامه غارها بود.و من علیرغم اینکه بسیار مشتاق بودم تا آخر زنگ باهاشون باشم مجبور شدم برای آماده کردن اسنک از کلاس برم .

با کمک چند تا از کمک مربی ها مشغول آماده کردن اسنک شدیم . تند تند اسنک ها رو برای زنگ تفریح آماده کردیم.میز رو چیدیم و توی بشقابها یه اسنک برای هر کدوم گذاشتیم .بچه ها وارد کلاس شدند و شروع به خوردن کردند جاتون خالی ما اسنک تولید میکردیم و بچه ها نوش جان میکردند. و ما در خیال خود به فکر تقسیم باقیمانده اسنکها بین بچه های کلاس بغلی و سهم کلاس بغلی فقط بوی اسنک(البته قبلا در این مورد صحبت شده بود و گفته بودند  بچه ها باید  بگیرند که قرار نیست هر وقت چیزی دلشون بخواهد میتونند بخورند.) 

زنگ آخر کتابخوانی:همینقدر بگم که خوردن اسنک تا زنگ کتابخوانی هم ادامه داشت.معلم درس کتابخوانی که  بچه ها سر کلاسش خیلی شیطونی میکردند از شون خواست که احساسشون رو در مورد این کلاس نقاشی کنند.البته امروز بجای کتاب خواندن و بحث در مورد موضوع آن، این کار رو انجام داده بودند اون هم به دلیلی که خودشون تشخیص داده بودند.از رفتار بچه ها میشد فهمید که کلاس براشون جذاب نیست علیرغم اینکه میتونست خیلی جذاب باشه .چون نقاشیهای اکثر بچه ها یا عصبانی بود یا ناراحت.

ولی عجب روزی بود امروز .بسیار لذت بردم و البته تحسین کردم خانم حاتمی معلم با حوصله و پر انرژِی پارسا رو که متوجه شدم گلچین شده شیطونترین و شلوغ ترین بچه های مدرسه (یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید)توی کلاسش هستند و نه تنها گله ای نداره بلکه عاشقانه دوستشون داره. و در جواب من که گفتم بچه های کلاس شما  خیلی شیطون هستند گفت:من شیطونی کردن هاشون رو هم دوست دارمتعجب

موقع برگشتن پارسا گفت:مامان امروز برای من یه روز مخصوص بود .

و صد البته برای من مخصوص و فراموش نشدنی 90.12.16 

 



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed