Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

گفتم حالا که همه به فکر خونه تکونی هستند بد نیست من هم یه سر به آرشیو عکسهای پارسا بزنم و یه عکس تکونی راه بندازم و بچه گیهای پارسا رو مرور کنم و اینجا ثبتش کنم چون ما دیر به خونه مجازیمون اومدیم و ثبت این خاطرات رو از دست دادیم.کاری که مامان ویستا جون هم داره انجام میده.

عکسها رو با روایت پارسا ببینید...

اینجا 15روزه بودم .مامانم اصرار داشته ببرتم آتلیه .با مکافات ازم عکس میگیرن.ببینید حال و روزمو...البته یک کم سنم رو بزرگتر نشون میده

84.6.12

سه ماه و نیمه بودم .نمیدونم از چی تعجب کردم.....

84,6.24

یادم میاد خیلی خوشمزه بود....

84.7.17

اینجا 4ماه و نیمه بودم....

اون موقعها مامانم که سر کار میرفت خاله ام ازم مراقبت میکرد.مامانم خاله ام رو مجبور میکرد که با من کتابهای تقویت هوش نوزادان رو کار کنه.بیچاره خاله هر روز کلی با من سر و کله میزد تا من رو کتاب خون کرد.

84.8.8

اینجا هم مم مم خورون بوده.....

84.9.27

چرا هر جا میرم ازم عکس میگیرید....اینجا هشت ماهه بودم

84.9.27

ببخشید شما کی هستین....

84.10.24

اینجا میرفتم دد با رعایت مسایل ایمنی.......

مامانم اجازه میداد من تو ماسه های تمیز کنار ساحل بازی کنم تا خاک رو تجربه کنم.آخه مامانم از اون مامانهایی نبود که بگه خاک کثیف.اینقدر من دوست داشتم.

85.1.22

تازه گل بازی هم میکردم.اینجا کم کم داشتم یکساله میشدم.

85.4.4

ببینید دریا هم میرفتم که آب بازی واقعی رو تجربه کنم.راستی یادم رفت بگم اونموقعها بوشهر زندگی میکردیم و مامان بیشتر عصرها من رو میبرد دریا.من عاشق دریا بودم و هنوزم هستم.

 

85.4.17

ببینید با من چیکار میکردن.خاله منو اینجا گذاشت و از من عکس گرفت.بیشتر عکسهای بچگیم رو خاله ازم گرفته.وقتی مامان سر کار بود.مرسی خاله جونم...

85.4.31

اینجا رفته بودم تو کارتون که سر و کله خاله پیدا شد .........

شهریور هشتاد و پنج چادگان

اینجا تازه اومده بودیم اصفهان  و من یکساله و نیمه بودم...

85.9.23

اینجا رو که میبینید آرایشگاهه.مامانم بعد از یکسال و هشت ماه اجازه داد موهای منو کوتاه کنند.آخه میگفت موهای بچگی پسرم حیفه.تعجبتازه یک کمی از اون هم یادگاری نگه داشت.خجالت

85.9.23

ببینید این شکلی شدم....اون شکلی خوشگلتر بودم نه؟!

86.8.4

  اینجا دو سال و هفت ماهه بودم....

شهریور هشتاد و هفت

اینجا هم سه سال و پنج ماهه بودم.عاشق پارک رفتن بودم.هر روز مامانم و بابام رو مجبور میکردم من رو بیرون ببرند.

خوب این بود قسمتی از خاطرات بچه گیهای من....



موضوع مطلب : عکس
یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed