Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

چرا هنوز سال نود برای من کهنه نشده؟!.فکر میکنم زوده واسه رفتن به یه سال جدید ناراحت

چند مدتی بود که پارسا اسباب بازی یا بهتر بگم حیوان جدیدی نخریده بود و دقیقا به معنای واقعی اسباب بازی خونش کم شده بود.هر مناسبتی میشد یا جلوی هر مغازه ای رد میشد تا یکی دو ساعت جنگ اعصاب داشتیم و من سمج تر مقاومت میکردم تا مسائل تربیتی رو پیاده کنماز خود راضی.هر چند دلم میخواست قضیه رو با پنج شش هزارتومان فیصله بدم ولی اینبار رو نمیخواستم کوتاه بیام.(نمیدونید چقدر زندگی شیرین میشه وقتی براش یه اسباب بازی میخریم .ما غرق در ابراز احساسات لطیف و قدر شناسی از سوی پسرمان میشیم. فرشته) دنبال یه فرصت بودم که بعنوان تشکر از  یه کار خوبش واسش چیزی بخرم که فکر نکنه اصرار کردن نتیجه میده چنانچه قبلا بوده تا پیش ازین.این شد که یکشنبه شب موقع خواب در حال و هوای شاعرانه مادر و پسری بودیم که  صمیمانه ترین ساعات شبانه روزمونه و ما احساسات اون روزمون را مرور میکنیم و پسرکم را ترغیب به بیان احساسات خوب و بدش میکنم و در آخر دعای قبل از خواب که آیه الکرسی است می خونم که به طور اتفاقی ازش خواستم آیه الکرسی را که پیش ازین تا نصفه یاد گرفته بود(آنهم در سرویس مدرسه و به ابتکار راننده سرویس در استفاده بهینه از وقت) برایم بخواند که در کمال تعجب دیدم به "هم فیها خالدون" رسید. چنان ذوقی کردم که خودش هم متعجب شده بود که اینهمه ذوق برای چیهسوال.وقتی یادم افتاد خودم در دوران دبیرستان به حفظ کردن اون نایل شده ام بر خود جایز دانستم ذوق بسیار کنم هوراو همانجا وعده خرید یه عدد اسباب بازی مورد علاقه اش رو دادم و اینگونه شد که هم مسایل تربیتی رعایت شد و هم پسرم به خواسته دلش رسید و هم ما تا چند صباحی انشالله واکسینه هستیم از خرید ... از خود راضی

پنج شنبه این هفته من و پسرم در کارگاه آشپزی مادر و کودک موسسه هفت آسمان شرکت کردیم که تجربه جالبی بود.البته زحمت ها رو بچه ها کشیدند.سالاد میوه شامل سیب،موز،کیوی و آناناس رو خرد کردنند و مخلوط کردند و بعد هم سالاد ماکارونی شامل ماکارونی ،هویج،سیب زمینی،قارچ،ذرت،تن ماهی،کاهو ،جعفری و سس مایونز درست کردند. مشارکتی مواد رو خرد کردند و همه رو رو توی یه ظرف بزرگ ریختند و مثل شله زرد نذری هر کسی اومد یه دور بهم زد و بعدش هم تقسیم شد و تناول کردیم  برخلاف سالاد میوه که انفرادی تهیه کردند .پارسا اولین بار بود این کارها رو میکرد و جالب بود که اینکار هم براش مثل یه بازی بود و اصلا جدی نمیگرفت.برخلاف بچه های دیگه که سعی میکردند به دقت خرد کنند هر موادی رو که بهش میدادند سریع خرد که چه عرض کنم با چاقو آش و لاشش میکرد و می ریخت تو کاسه

و تا رسیدن مواد بعدی با دوستش بابک می رفتند تو سالن و کشتی میگرفتند

و نتیجه اینکه در آخر برنامه به نقطه فکر برده شدند.(نقطه فکر تنها تنبیه ای است که تو مدرسه میشوند.باید 7دقیقه که به اندازه سنشون است یه جا آروم بایستند و فکر کنند.)این هم نمایی از نقطه فکر...که البته به من تذکر داده شد نباید باهاش صحبت کنم.

جمعه صبح کنسرت میان دوره موسیقی داشتند.بچه ها با بلز و فلوت چند آهنگ گروهی زدند و لابلای آهنگها، بچه ها تکی بلند میشدند و خودشون رو معرفی میکردند و یه آهنگ با فلوت میزدند که آهنگ پارسا "خوشحال و شاد و خندانم " بود.جالب بود که بعضی خانواده ها اضطراب هم داشتند با وجود اینکه مراسم خیلی کوچیکی بود.من که همه حواسم به عکسبرداری بود جهت ثبت در وبلاگ.اونجا یادم افتاد ای دل غافل این مراسم رو فیلمبرداری میکنند نه عکس برداری ابلهکه این مشکل رو با رد و بدل کردن عکس با فیلم رو با مامان دوست پارسا حل کردیم.بعد هم بهشون جایزه دادند و خانواده ها هم دسته گل.

 

جمعه بعد از ظهر هم خونه دوستش رادمهر رفت که خیلی هم بهش خوش گذشت چون وقتی برگشت کلی خوش اخلاق شده بود والبته رد و بدل کردن چند اسباب بازی شخصیت بن تن با رادمهر ،تاثیری بسیاری در این رضایت خاطر داشت و هی تشکر میکرد که خیلی ممنون منو بردید اونجا. پسرم اینقدر خوشحال بود که از مامان رادمهر هم موقع رفتن تشکر کرد و گفت خیلی ممنون .تو ماشین بهش گفتم چه کار خوبی کردی از مامان رادمهر تشکر کردی ولی باید میگفتی برای چی ازش تشکر میکردی...گفت خوب برای اینکه اونجا پسر خوبی بودم و شیطونی نکردم.این هم نوعی تشکر دیگه نیشخند

و در آخر نامه پسرم به معلمش....

یکی ندونه فکر میکنه اونجا چه خبره....این بر میگرده به روح بسیار لطیف پسرم که دلش میخواد حتی در اوج عصبانیت هم طرف لبخند بزنه.دیروز به من میگه چرا مامان رادمهر وقتی پسرش حرف بدی میزنه بهش میخنده(منظورش این بود چرا عصبانی نمیشه).فکر کنم لازم باشه توی این مورد روی خودم کار کنمخجالت



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / تفریح و گردش
شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed