Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

 

هفته آخر بهمن هم گذشت .خدایا تو را شاکرم بخاطر همه آنچه که داده ای و بخاطر نمی آورم....

 

این هفته بخاطر شرکت پارسا توی مسابقه نقاشی سه جلسه کلاس نقاشی با معلم نقاشی اش خاله بهاره داشت.که از وقتی که برای پارسا گذاشت اینجا تشکر میکنم.هر چند هدفم از شرکت پارسا فقط درگیر شدن اون با دنیای واقعی توی نقاشی هاش بود ولی باز تخیلش هم چاشنی کار کرد.نقش معلمش هم هدایت اون در انتخاب عناصر و رنگها بود.حاصل این سه جلسه هم این دو تا نقاشی بود که چون ابعادش بزرگ بود توی اسکن کردن یه قسمتهایش حذف شد:

 

 

 موضوع نقاشی "سالمندی و سلامت"بود و چون مسابقه جهانی و در رده سنی 8سال به بالا بود قطعا کار در حد یه تجربه است.

 

سه شنبه  پارسا به همراه بچه های مدرسه شون  به مدرسه نابینایان رفتند که به نظر من تجربه ارزشمندی بود.هر چند براشون کمی تاثر آور هم بود .دیدن بچه هایی که نمیبینند ولی مثل بچه های دیگه درس می خونند و بازی میکنند و صحبتهایی که رد و بدل کردند.کتابهاشون رو لمس کردند. از درس حرف زدند و اینکه درسشون کجاست (درس "ت" بودند)فهمیدند که به کمک میله هایی که توی توالت براشون نصب شده به تنهایی دست شویی میروند.توی حیاط بزرگ مدرسه با همدیگه فوتبال بازی کردند و براشون این سوال پیش اومده که واقعا  نمیبینند !؟و خلاصه کلی خاطره ....

 بعد از ظهر هم جلسه آموزشی توی مدرسه مخصوص والدین بود و مدیرشون از اتفاقات صبح برامون تعریف کرد و گفت :قبل از رفتن باهاشون صحبت کردند و بهشون گفتند که این بچه ها فقط نمیتونند ببینند ولی هم خوب میشنوند و هم خیلی حساس هستند....موضوع جلسه هم ادامه جلسه قبل بود"چگونه تفکر کردن رو آموزش دهیم؟"یه نکته جالب که گفتم بد نیست بنویسم تا یادم نره قضاوت نکردن در مورد نظرات بچه ها بود ...چون هر گونه قضاوتی ممکنه باعث سرخوردگی و یا پنهان احساس و یا نظراتش بشه.از یکی از معلمها خواست یه مثال بزنه.سوال این طور مطرح شد:اگه به جای یه گل باشید دوست دارید چطور ازتون مراقبت کنند؟مثلا:

 بچه:دوست دارم پای خاکم ج.ی.ش کنند.                                       جواب معلم:این نظر توه...(بدون هیچ توصیه اخلاقی)

 

پنج شنبه هم به تئاتر"وقتی مامان خونه نیست" رفتیم.با رادمهر که چون مامانش نمیتونست بیاد ، ما رفتیم دنبالش و علی و مامانش که بعلت بارندگی 10 دقیقه آخر رسیدند .موسیقی صحنه توسط ارکستر بچه ها 6تا 12ساله اجرا میشد و جالب بود و موضوع جالب دیگه توی این تئاتر مشارکت بچه ها در بعضی قسمتها بود که برنامه رو هیجان انگیزتر کرده بود.مثلا آوردن وگذاشتن  کلید کمد  که بچه ها رو بغل میکردند تا از بالای کمد ،کلید رو بیاورند و  بعد دوباره سر جاش بگذارند و یا مرتب کردن اتاق بهم ریخته بهناز که بچه ها رفتند روی سن... و صحنه رو از اولش هم مرتب تر کردند.خلاصه جالب بود.هم برای ما هم برای بچه ها.بعد هم همگی به خونه ما رفتیم و بچه ها حسابی بازی کردند و به غیر از پاره شدن مختصر لب پارسا که منجر به خونریزی دهنش شد روز خوبی بود که من بخاطر خراب نکردن خاطر خوب اون روزشون سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و فقط دندونهاش رو چک کردم ببینم نشکسته باشه و سریع مسئله رو جمع کردم  و خدا رو شکر که به خیر گذشت.بعد هم بابای علی اومد شام خوردیم و ادامه بازی و زیر و رو کردن اتاق که منجر شد به پیدا کردن پلی استیشنی که چند ماه بود خریده بودم و میخواستم به یه مناسبت به پارسا هدیه بدم و فریاد شوق پارسا و بازی و ...اینقدر بهشون خوش گذشته بود که رادمهر حاضر نشد خونه شون بره و شب رو پیش ما موند ولی علی مجبور شد با مامان و باباش بره.موقع خوابیدن دو تا وروجک یه ریز حرف میزدند تا خوابشون برد اون هم ساعت 12.

 

جمعه هم ساعت 7:30بیدار شدند و ما رو هم بیدار کردند.اگه ساعت 10جلسه اولیا و مربیان و در کنارش "کارگاه آشپزی" پارسا نبود فکر نکنم به این راحتی ها جدا میشدند.جلسه هم خیلی خوب بود.چون خبر از یک پیک نیک خانوادگی و نمایشگاه کارهای انجام شده در مدت تحصیلی داده شد.فیلم مدرسه "بن بویل" در آلمان رو دیدیم .مدرسه ای مشارکتی که یادگیری در آنجابر اساس توانایی های فردی است و بچه های با معلولیت ذهنی در کنار بچه های سالم و حتی نابغه درس میخوانندو با  مهارتهایی که یاد میگرفتند آشنا شدیم که بنظرم مدرسه پارسا مقیاس کوچکی از همون مدرسه است.خدا رو در دل شکر گفتم...ختم جلسه هم با صحبت یکی از اولیا در مورد تغذیه سالم بود که چون متخصص در تغذیه بود بحث اونقدر جذاب شد که هیچکس حاضر نبود بلند شه و اگه بخاطر تمام شدن کارگاه آشپزی (البته شیرینی پزی بود چون شکلات سویسی خوشمزه درست کرده بودند)  بچه ها نبود جلسه ادامه داشت و به شرط ادامه داشتن بحث توی یه جلسه دیگه راضی شدیم بریم.وقتی اومدم خونه کلی انرژی مثبت داشتم.

 

بعد از ظهر جمعه هم پارسا تولد همکلاسیش فرداد دعوت بود که اون  رو رسوندیم  و با آقای همسر رفتیم پاساژ گردی چیزهایی که خریدم یک عدد پیراهن برای پسر به همراه سه عدد سی دی غیر اکشن برای پلی استیشن که فعلا فقط یکیش رو بهش دادیم و کمی قهوه برای خودمانخجالت .بقول بابا همه جا به فکر پارساچشمک

 



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / نقاشی / تفریح و گردش
یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed