Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

توی چند مدت اخیر توی مدسه پارسا دو جلسه برگذار شد .یکی با موضوع "ترس و اضطراب در کودکان"و دیگری جلسه عمومی .در مورد موضوع ترس به عوامل ترس در سنین مختلف اشاره شد و راهکارهای برخورد با اون.که فکر کنم اگه بخواهم نتیجه اون رو توی یک جمله بگم این است که "در مقابل ترس بچه ها باید خیلی جدی باشیم چون ترس به مرور تعمیم پیدا میکنه و چه بسا که  ماندگار بشه" و خلاصه راهکارهای اون:1-شناخت عامل ترس.2-درک و همدلی با کودک.3-کمک به درک واقعیت(شفاف کردن موضوع برای کودک).4-درگیر کردن کودک با ترسش بصورت پله پله.مثلا اگه بچه از سوسک میترسه(البته فکر کنم مامان ها بیشتر میترسند)اول سوسک مرده نشون بچه داده بشه اون هم تو شیشه.بعد سوسک مرده بیرون شیشه.بعد سوسک زنده تو شیشه.(منظور پشت سر هم نبودا....بلکه در زمانهای مختلف).یا اگه از سگ یا گربه میترسه اول در کنار کودک و از فاصله دور به اونها نگاه کنید تا اطمینان داشته باشه اتفاقی نمی افته و ترجیحا از بچه حیوانات کمک بگیرید و بعد به مرور در فواصل نزدیکتر.

جلسه عمومی هم در مورد اوضاع و احوال مدرسه بود.و تغییری که در مورد صبحانه بچه ها انجام شده .صبحانه به صورت سلف سرویس سرو میشه.یعنی هر روز صبحانه های متنوعی در اختیار بچه ها قرار می دهند که کسی از زیر صبحانه خوردن فرار نکنه. یه کار جالبی هم قرار شد انجام بدیم و اون اینکه مامان ها به نوبت یه روز بیان مدرسه و به کمک بچه های کلاس یه میان وعده حاضر کنند و البته بچه هایی که زودتر تکلیفشون رو انجام میدهند ، در این کار مشارکت می کنند.و یه چیز خیلی جالبتر اینکه ما اجازه داریم هر وقت که بخواهیم توی کلاس درس حضور پیدا کنیم تا نحوه تدریس و فعالیتهای بچه ها رو ببینیم.چیزی که همیشه دلم میخواست از نزدیک ببینم.و جمله قشنگی که مدیرشون گفت این بود که "ما فکر نمیکنیم مدرسه چیزی جدای از زندگی است" .و خبر از برگزاری مسابقه دو داد.پارسا که پیشاپیش اعلام کرد من برنده میشم.(اعتماد به نفس رو داریداز خود راضی)اینقدر روی این موضوع تاکید داشت که با مدیرشون صحبت کردم که اگه پارسا برنده نشه باید چیکار کنم.گفت نگران نباش بچه ها باید شکست خوردن رو تجربه کنند و گفت ما هستیم و می دونیم چیکار کنیم.

روز جمعه هم رفتیم  باغ غدیر برای مسابقه.ته دلم یک کم استرس داشتم.همیشه وقتی اسم رقابت می آد این حس رو دارم.قبلا برای خودم و حالا برای پارسا.با خودم فکر میکردم چقدر خوبه این مسابقات کمک میکنه بچه ها از حالا تجربه شکست خوردن رو داشته باشن و بدونن قرار نیست همیشه برنده باشن.تا رسیدیم پارسا سریع رفت دوستاش رو پیدا کرد و شروع کرد به بازی و فکر کنم از حال و هوای مسابقه کلا اومد بیرون.بعد هم نرمش کردند و آماده شدند برای مسابقه. بچه ها با توجه جثه شون به چند گروه تقسیم شدند.هر گروه که مسابقه می دادند بقیه بچه ها تشویقشون میکردند و بعضی بچه ها به طور ویژه مورد تشویق دوستاشون قرار میگرفتند که نشون دهنده محبوبیتشون بین بچه ها بود.و پارسا هم یکی از اونها بودبغل. این قسمت هم خیلی تماشایی بود....بعضی مامان و بابا ها هم پا به پای بچه ها میدوند و به توی راه بچه هاشون رو تشویق میکردند.پارسا تو مرحله اول تو گروهشون دوم شد.من که مشغول عکس گرفتن بودم بابا در  محل دور زدن ایستاد و پارسا رو تشویق کرد که سریعتر برگرده.مرحله نهایی هم نفرات اول تا سوم گروه ها مسابقه دادند. و بهشون گفتند تا نفر پنجم جایزه میدیم و پارسا چون مثل همیشه براش مهمه که جایزه بگیره همین جمله خیالش رو راحت کرد و در مرحله نهایی سوم شد.وقتی بابا بهش گفت تو که میتونستی اول بشی چرا سریع تر ندویدی؟! گفت:مهم نیست به نفر سوم هم جایزه میدن.و بعد مراسم اهدا جوایز برگزار شد.و خانم مدیر برای بچه ها صحبت کرد که بردن و باختن مهم نیست. بعضی ها توی دویدن اول میشوند.بعضی ها توی یه ورزش دیگه .یا بعضی ها توی درس هاشون یا حتی شاید توی یه درس ممکنه بهترین باشن.و بعد به نفرات اول تا پنجم یه لوح تقدیر دادند و یه توپ فوتبال.که پارسا دلش میخواست بهشون مدال بدهند.(فکر کنم آخرش این پسر ما مدال آور بشه چون علاقه زیادی به انداختن مدال تو گردنش داره.)بعد هم مسابقه دارت برای پدر و مادرها برگزار شد.که علیرغم کُرکُری که بابا برای پارسا خونده بود بابا امتیازی نیاورد.و پارسا کلی به بابا غر زد که تو چرا برنده نشدی؟!بعد از گرفتن جایزه هم پارسا توپش رو برداشت و با دوستاش رفتند فوتبال. که وسط بازی توپشون افتاد توی حوض وسط پارک و سرگرم در آوردن توپ از آب شدند و ما مشغول تماشای مسابقه بزرگترها که دیدیم یه بچه ای از وسط آب اومد بیرون.کی میتونست باشه به غیر از پارسا که بی باکیش معمولا کار دستش میده....خدا خیر بده یه خانمی تا دید پارسا افتاد تو آب تا ما رسیدیم رفت کمکش و سریع پالتوش رو در آورد و انداخت روی پارسا.فکرش رو کنید وسط زمستون افتادند توی آب صفر درجه چه حالی داره....ولی پارسا عین خیالش نبود و هِر هِر میخندید.خانمه هول کرده بود .گفتم نگران نباش این پسر ما دنبال سوژه میگرده الان هم کلی خوشحاله.خلاصه مجبور شدیم تمام لباسهاش رو توی پارک در بیاریم و کاپشنش رو تنش کردیم ولی شلوار و کفشش هم خیس آب بود که مجبور شدیم سوار ماشین بشیم و برگردیم خونه و تا آخر برنامه نباشیم.و یه روز شاد و عالی رو پشت سر گذروندیم.....

بعد از اینکه موش آب کشیده شده.فقط همین کاپشن تنشه.....



موضوع مطلب :
شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ٧:٥۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed