Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

احساس خوبی داریم که پسرمان به این مدرسه میرود.هی هر روز میپرسیم مدرسه چطور بود و پسرمان میگوید:عالی.کمی جو گیر شده ایم.شما زیاد جدی نگیرید...........

فعلا که این روزهای برای ما مثل روزهای اول مهر شده.هر روز کنجکاویم ببینیم در مدرسه چه خبر است.روزهای اول پارسا کمی به مشکل برخورده بود ازین بابت که قوانین مدرسه و فعالیتهای گروهی رو نمیدونست و خودش ازین بابت ناراحت بود.ولی من تغییر رو کاملا در رفتارش میبینم.هر روز که میرم خونه فکر میکنم امروز باید یه روز بزرگتر شده باشه.فکرش رو کنید از یه کلاس سی و سه نفره رفتن به یه کلاس شانزده نفره خودش چقدر میتونه موثر باشه چه برسه به اینکه به کوچکترین رفتارهای بچه ها هم توجه بشه.توی یکی از کلاسها و موقع انجام بازی گروهی پارسا توی بازی شرکت نکرده و وقتی دلیلش رو میپرسند میگه:"من قوانین گروه رو بلد نیستم و باعث باخت گروه میشم".و مربی شروع میکنه به صحبت کردن با بچه ها که شما هم روزهای اول قوانین رو نمیدونستید و از بچه ها میخواد که تجربه هاشون رو در روزهای اول برای بقیه تعریف کنند و بعد از پارسا میخواد که از قانونهای مدرسه قبلی براشون بگه و پسر مون هم هر چه دل تنگش میخواهد میگوید.اینکه وقتی مشقهاشون رو خوب نمی نوشتند معلم با مداد میزده توی سرشون،مشق زیاد مینوشتند،وقتی شیطونی میکردند اونها رو یه جایی میبردند که اسمش "دفتر "بوده و سرشون داد میکشیدند.توی حیاط نباید میدویدند و یه یکبار که پارسا یه سنگ سفید رو پیدا میکنه و دلش خواسته از رو زمین برش داره مدیر شون شونه هاش رو فشار داده و اون دردش گرفته.(طفلک پسرمان چه کشیده این مدت ).

باغبانی ، آشنایی با حیوانات (که چند تایی هم در مدرسه نگهداری میکنند )،درس فنی و اصفهان شناسی در برنامه درسی جای دارد.چند اتاق بازی از جمله صخره نوردی ،فوتبال دستی و اتاق بازیهای فکری هم مکانهایی است که بچه ها اجازه دارند در زنگهای تفریح ازآنها استفاده کنند که انتخاب بازی شرایط خاصی داره از جمله آوردن امتیاز گروهی بالا در رعایت قوانین مشخص شده.و البته درس هم جای خودش داره ولی نه به شیوه های معمول،همراه با بازی. و خلاصه اینکه کلا خیلی خوش میگذره به گل پسر ما.ولی فکر نکنید همیشه اوضاع به همین خوشی و خرمی هم هست.بچه ها در نظافت مدرسه همکاری میکنند و از این هفته قرار شده نوبتی "توالت"بشویند.نیشخندوقتی این مسئله به خانواده ها گفته شد همه جا خوردند ولی مدیر مدرسه  یاد آوری کرد که ما در زمان ثبت نام این مسئله رو گفته بودیم .و توضیح داد که وقتی این مسئله را به بچه ها گفته اند با واکنش منفی و اه و اوه آنها مواجه شدند ولی چنان اینکار را برای بچه ها جالب و هیجان انگیز کرده اند که همه خواسته اند در این کار مشارکت داشته باشند.قطعا کف بازی و آب بازی بچه ها را تحریک میکند.این رو هم بگم این فعالیت با نظارت کامل مربی بهداشت ولباسهای مخصوص انجام میشه و جنبه آموزشی داره.ما که خوشمان آمد.خلاصه دختردارها مد نظر داشته باشندچشمک

هر "هفته" در مدرسه یک نامگذاری میشه .این هفته "هفته همکاری "است و خلاصه بازیها و آموزشها حول این محور میچرخد.

و با رفتن به این مدرسه خدا یکی از آرزوهای پسرم رو برآورده کرده و اون :"بودن مامان در خونه وقتی پارسا از مدرسه میرسه".به دلیل  همزمانی تعطیلی مامان و پارسا.اگر این روزها زنی را دیدید که شتابان رانندگی میکند گاهی چراغ میزند گاهی بوق میزند و در ترافیک حرص میخورد و دایم به ساعتش نگاه میکند احتمالا من هستم که میخواهم دقایقی زودتر به خانه برسم و خودم در را برای پسرم باز کنم پس راه را برایم باز کنید و بر من خرده مگیرید.از خود راضیاینقدر این مسئله برای پارسا مهم است که یه بار که بهش گفتم وقتی دندون ات بیافته میتونی آرزو کنی و فرشته مهربون آرزوت رو برآورده میکنه .در کنار آرزوهای مادی ریز و درشتش این آرزو هم گذاشته بودکه به فرشته بگه "مامانم سر کار نره"که خوب منظورش این بوده که وقتی از مدرسه میرسه من خونه باشم.این شده آرزوی چندین ساله اش از زمانی که به مهد میرفته.و دیروز میگفت خدا آرزوی من رو برآورده کرده."من که میام تو خونه هستی" .راستی هنوز هیچ کدوم از دندانهای پسر ما نیافتاده.گاهی هم به من غر میزند که تقصیر تو است که اینقدر به من شیر داده ای(منظورش سه سال و اندی ست که شیره جان ما را نوشیده.لبخند)

البته با همه این علاقه ای که ما نثار میکنیم ،موقع خرید اسباب بازی وقتی قرارست حیوان مورد علاقه اش را بخرد میگوید یه بابا اسب میخوام یا یه بابا خرسه یا بابا فیله.من موندم این عشق مادری ما انگار راه در رویی دارد و از لابلای درزهای دل پسر ما بیرون میرود....و در همه این سالها  بابای حیوانات رکن اصلی اسباب بازیهای پسر ما بوده و فقط چند روز پیش  ما را مفتخر کرد به خرید یک عدد  مامان شیره البته در کنار بابا شیره و بچه شیره.این هم شاهدش: 

خانواده ما را در سمت چپ تصویر میبینید و اون ماده شیر  هم من هستم که میگویم پارسا بازی کامپیوتری بس است(پارسا میگوید).در بقیه موارد پدر و پسر هستند.

این دو تا عکس زیر هم از هنر نمایی پسرمان است.خوشمان آمده بود درج کردیم جهت ثبت در خاطرات.

فعالیتهای ورزشی:پرش با نیزه،فوتبال،وزنه برداری،دو میدانی(اون چند خط پشت سر دونده نشان دهنده در حرکت بودن آن است)وشطرنج



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ :: ۱:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed