Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

چند وقته که تصمیم داشتیم بریم.یا وقت نبود یا حسش.چند هفته است موکول به هفته دیگه میشه.اول هفته به آخر هفته.....اما این جمعه دیگه مصمم شدم هر طور شده بریم.کلاس سوارکاری هم بخاطر بارندگی های اخیر تعطیل شده بود.ترافیک هم که کمتره.حسش هم که بود.برای شروع کارتون های اسباب بازیهای پارسا رو در آوردم.تمام اسباب بازیهاش، از موقع بچگی که بخاطر حس نوستالوژی (این واژه رو از مامان حسین یاد گرفتم)نگه داشته بودم رو درآوردم و با پارسا اونها رو جدا کردیم.اونهایی که پارسا دوستشون داشت رو برای خودش برداشت و بقیه رو کنار گذاشتیم.و در این بین تاثیر "اندی" در کارتون "اسباب بازیهای 3 "هم بی تاثیر نبود.خیلی شدند.یه عکس هم به یادگار گرفتیم و با کلی از خاطرات بچه گی پارسا خداحافظی کردیم.

ساعت 5 بود که از خونه زدیم بیرون.مقصد ما خونه ای توی یکی از محله های خوب شهر بود.با وجود اینکه اون منطقه رو بلد نبودیم ولی خیلی راحت پیداش کردیم."انجمن خیریه حضرت علی اصغر".جایی که تعدادی از بچه های بی سرپرست رو نگه میدارن.اینجا رو مدیر مهد سابق پارسا بهمون معرفی کرده بود.خودش یکی از موسسین اونجاست.در زدیم خانمی اومد دم در.وقتی گفتیم میخواهیم بیایم تو ،گفت باید بره تماس بگیره و اجازه بگیره.فامیلمون رو گفتیم.رفت و برگشت و گفت بیان تو.صدای بچه ها شنیده میشد.وقتی خواستیم بریم تو چهار نفر از در اومدند بیرون.اونها هم اومده بودند به بچه ها سر بزنند.بچه ها مشغول خداحافظی بودند که ما رفتیم تو.یکی یکی اومدند جلومون.از همه خوش رو تر ابوالفضل بود که با خنده شیرینش طرفمون اومد.7تا پسر بچه 3تا 6ساله.توی یه خونه تمیز و بزرگ و شاد.با دو تا خاله مهربون.بچه داشتند کارتون "نمو"رو نگاه میکردند.بعضیهاشون می اومدند و توی بغل ما می نشستند.بین اونها ایمان رو میشناختم.پسرک شش ساله ای که فقط نیم تنه داره.اون رو توی مهد پارسا دیده بودم.بقیه بچه ها 3-4ساله بودند.شاد و خنده رو.مانی تا بابا رو دید پرسید :بابای من کجاست.؟و من نمیدونم بابا چه جوابی به این سوال سخت داد.؟ایمان متوجه ساعت "بن تن "پارسا شد و شروع کرد به وارسی اون.و بچه ها یکی یکی دور پارسا جمع شدند.با خاله شون صحبت کردم و یکسری از اسباب بازیهایی که به تعداد زیاد بود و میشد بین بچه ها تقسیم کرد و رو آوردم.بچه ها حسابی ذوق زده شدند و کارتون "نمو" رو نیمه تموم ول کردند و هر کدوم  چند تا اسباب بازی رو برای خودشون جدا کردند.چیز جالب توجه اینکه سر اسباب بازیها دعوا نکردند و هر کس به چیزی که انتخاب کرده بود راضی شد.و اگه دلش یه چیز دیگه هم میخواست به خاله میگفت و خاله هم خودش قضیه رو حل و فصل میکرد ولی خدا رو شکر نه قهری بود و نه گریه ای.فرهاد دو سه ساله با قیافه معصومش حیوونهای کوچیک رو جدا کرده بود و از حیوونهای یک کم بزرگتر میترسید.به زبون شیرینش همش میگفت:"دود دادم"(دوست دارم) یا وقتی یکی از بچه ها روسری من رو میکشید میگفت: دودد ندادم(دوستش ندارم).شادی بچه ها از بازی با اسباب بازیها آدم رو به وجد می آورد.و این وسط "مانی" از بغل بابا پایین نمیومد.از برنامه بچه هاپرسیدم.صبحها بچه ها به مهد میروند.سرویس دنبالشان می آید و جالب اینکه همه آنها به یک مهد نمیروند.هر دو تایشان را به یک مهد میفرستند، برای اینکه بین بچه ها شاخص نباشند.کیفهای مهدشان یک شکل به دیوار راهرو آویزان بود.آشپز ناهار و شامشان را در خانه تهیه میکند.این طور که معلوم بود از لحاظ روانی و رفتاری روی بچه ها کار شده بود چون رفتارهای نرمال و طبیعی داشتند.برنامه های بیرون از خونه هم زیاد دارند.خصوصا تابستانها که ناهارشون رو تو پارک میخورند.و یا مثل امروز صبح که بهمراه یک گروه به سرزمین عجایب رفتند.و یا برای ناهار بیرون دعوت میشوند.و حتی میتونند تکی یا گروهی مهمون خانواده هایی بشوند که تایید شده هستند.پارسا که تا چند دقیقه ای نشسته بود و بچه ها دور و برش بودند کم کم وارد جمعشون شد و شروع کرد به بازی کردن با بچه ها.خاله گفت پارسا تنها بچه ایه که اینجا اومده و با بچه ها بازی کرده.چون بچه هایی که می آیند فقط میشینند و بازی نمیکنند.ولی نوع بازی کردن پارسا با همیشه فرق میکرد آروم و ساکت بود.شاید دلیلش این بود که بچه ها کوچک بودند.خیلی راحت با ایمان ارتباط برقرار کرد و مثل یه بچه عادی باهاش برخورد میکرد و این برام خیلی مهم بود.انگار نقصی رو توی اون نمیدید.بعد هم واسمون چایی آوردند و بعد هم میوه.همون جوری  که به یه مهمونی میرویم.برای بچه ها میوه پوست گرفتند و همه بچه ها دور هم خوردند و البته اصرار خاله به خوردن میوه به بچه هایی که بازی رو به میوه خوردن ترجیح میدادند.همه چیز عادی بود .موقع رفتن هم نگاهی به اتاق خوابشان انداختم.تختهای تمیز و مرتب .کمد های شخصی.برنامه های مهد که به دیوار کمدها زده شده بود.اتاق صورتی که مخصوص دخترهایی بود که قبلا اینجا بودند و حالا به آغوش خانواده ها رفته بودند.آشپزخانه تمیز.همه چیز در حد عالی.از همه چیز مهمتر آموزش اونها بود.که با شناختی که از خانم سجادی دارم مطمئنم همه چیز به خوبی پیش میره.چیزی که فکرم رو مشغول کرده آیا بچه های دیگه با این شرایط، این امکانات رو دارند.ولی خدا رو شکر که انسانهای نیکوکاری هستند که به فکر این بچه ها هستند.راستی یادم رفت بگم به غیر از دونفرشون که بی سرپرست هستند بقیه شون بد سرپرست هستند.حالا با چه شرایطی اومدند رو دیگه نپرسیدم .ولی حس خوبیه وقتی آدم شادیهاش رو با این بچه ها تقسیم میکنه.

"ابوالفضل" شاد و خنده رو  و "مانی"

این فرهاده که همش میگفت:دودد دادم

 ***مرکز نگهداری بچه های شیرخوار  (تا سه ساله)توسط بخش دولتی و سه سال به بالا توسط بخش خصوصی اداره میگردد.که این مرکز نیز توسط بخش خصوصی اداره میشود.

پی نوشت:امروز فهمیدم که فرهاد احتیاج به عمل قلب باز داره و البته یک بار عمل شده.

محمد مهدی سرطان خون داره و تحت درمان است.

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ :: ٩:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed