Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

امروز صبح توی اتوبان در حال رانندگی بودم که موبایلم زنگ خورد.شماره خونه بود.پارسا پای تلفن گریه میکرد که نمیخواد مهد بره.امروز خاله اش اون رو آماده کرده بود.بعد از چند روز روز خونه موندن بخاطر سرماخوردگی خونه موندن بهش چسبیده بود.کلی باهاش صحبت کردم و آخر سر بهش قول دادم که میرم دنبالش مهد و میارمش سر کار تا راضی شد بره. ساعت 11:30 مرخصی گرفتم که برم دنبالش به سرویسش اطلاع دادم که نره دنبالش.موقع رفتن بهم گفتن که یه جلسه مهم گذاشتن که باید شرکت کنم.یکساعت توی جلسه حرص میخوردم که شانس رو ببین.ساعت 12:30 از اداره زدم بیرون و با سرعت زیاد مسیر 20 دقیقه ای رو 10 دقیقه رفتم اون هم بخاطر اینکه دست به دامن خدا شدم که به چراغ قرمز نخورم .خدا هم دلش سوخت .از 5 چراغ قرمز پشت یکیش ایستادم اون هم خیلی کوتاه.وقتی به مهد رسیدم پارسا آماده دم در ایستاده بود بغلش کردم و گفتم به قولم عمل کردم.تو حیاط که اومد بچه هایی که مادراشون ظهرها میان دنبالشون مشغول بازی بودند دلم برای پارسا سوخت که از این لذت هم محرومه.بخاطر همین با کمال آرامش یکساعت توی حیاط ایستادم تا آقا بعد سرسره بازی ،ماسه بازی کنه بی آنکه اهمیتی به کثیف شدن لباسش بدم .بعد هم قید برگشتن به سر کار رو زدم گفتم با هم میریم خونه.بعد کلی بازی، آقا دستور دادن بریم سر کار من چون بهشون قول دادم. اون هم با این سر و وضع خاکی پاکی.شروع به بهانه گیری کرد و چون نمیخواستم امروزش رو خراب کنم به طرف ادارمون که در مسیر خلاف خونه بود راه افتادیم. توی راه سعی کردم راضیش کنم .آخر سر به رفتن به مغازه پاکن فروشی راضی شد.آخه چند مدتیه که علاقمند به جمع کردن پاک کن شده.میدونستم مغازه تعطیله بهش گفتم ولی قبول نکرد.رفتیم و تعطیل بود.تازه توی راه میگفت که باید هر روز خودم برم دنبالش.بعد هم گفت که نباید سر کار برم.چون احساسش رو درک میکردم فقط باهاش حرف میزدم و قصه جک و لوبیای سحر آمیز رو براش یادآوری میکردم که جک چون مامانش نمیرفت سر کار چیزی برای خوردن نداشتند.خلاصه راضی شد به رفتن خونه و من دوباره در کمال آرامش مسیر رفته رو برگشتم چون خودم رو بخاطر کارکردنم مقصر میدونستم نه اون رو.سر راه به یه نوشت افزار سر زدیم و چیزی برای خریدن پیدا کرد و حداقل خوشحال شد.توی ماشین چتد دقیقه ای خوابش برد ساعت 2 رسیدیم خونه.علیرغم خستگی لج کرد و ظهر نخوابید.بهش گفتم اجازه نمیدم بعد از ظهر با میثم (پسر همسایمون) بازی کنی.اما بعد ازظهر سر وکله میثم پیدا شد و من نخواستم که اون رو برگردونم.شاید از مامانش خجالت کشیدم شاید هم دلم نیومد.کلی بازی کردن .همه چیز رو ریختن وسط اتاق .فوم ریش باباش رو برداشت و فشار دادن و کلی کیف کردن.بعد هم همه جا مالیدند.از جمله سر وصورت.دیگه عصبانی شدن فایده نداشت.تو دلم گفتم این هم یه تجربه ست.حس خوبیه یه عالمه کف تو دستات باشه.میثم رو فرستادم خونه و بردمش حمام.شروع کرد به بهانه گیری. شامش رو با گریه خورد .بردمش بخوابه .قصه جک و لوبیای سحر آمیز خوندم ودوباره یادآوری کردم که مامانها باید کار کنند.خدا رو شکر که نمیگه چرا بعضی مامانها کار نمیکنند.نمیدونم حق با کیه با اون که دلش میخواد مادرش رو بیشتر توی روز ببینه یا من که باید کار کنم و سعی کنم مادر خوبی باشم اما بعد یه روز پر ماجرا پسرم با تلخی به خواب میره. چقدر سخته وقتی تلاش میکنی که مادر خوبی باشی اما نتیجه ای نمیبینی.تازه این ایداه ال ترین حالت روحی من بود وای به روزهایی که حوصله خودم رو ندارم چه برسه به سر و کله زدن با یه بچه سرتق.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed