Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

پارسا نوشت:این مامان تنبل که نمیاد از خاطرات من بنویسه مجبور شدم خودم یه کاری کنم .به نظر خودم و البته مامانم و بابام موضوع مهم این روزها بغیر از شیطونیهام (که البته به نظر خودم اصلا هم اینطور نیست )علاقه جدیدم "بن تن "است.خودم می دونم همه اینها تو کارتون است ولی همش از مامان و بابا میخوام واسه ساعت بن تن بخرن.تا حالا هم سه تاش رو خریدم ولی بازم فکر میکنم شاید یه مدل دیگه باشه که وقتی روش میکوبم تبدیل به یکی از اون موجودها بشم.تازه یکی از دوستام هم بهم گفته من شبیه" بن تن" هستم بابام هم تایید کرده.چند روز پیش هم مامانم اومده بود مدرسه و چون زنگ تفریح بود پیش من و دوستام ایستاده بود و با دوستام آشنا شد و باهاشون حرف میزد.بعد هم یواشکی ازشون میپرسید که من تو کلاس شیطونی میکنم؟علی سالار هم به مامانم گفت که من شیطونم.قبلا هم به خونمون زنگ زده بود و من رو نصیحت کرده بود که با بچه های شیطون دوست نباشم.راستی مامانم به شما گفت که عید غدیر ما رو به یه جشن از طرف اداره شون دعوت کردند.؟من که نمیدونم این جشن چی بود ولی چون پسرهای همکار مامانم رادمهر و بهراد اونجا بودند من خیلی خوشحال شدم.یعنی هر جا که بچه ها باشند من دوست دارم برم.بعضی موقعها که صدای یه بچه ای  تو کوچه میاد من دوست دارم برم تو کوچه ولی مامانم اجازه نمیده.باید کلی خواهش کنم که بزاره برم و زود هم بیام.داشتم میگفتم که جشن رفتیم.به من خوش گذشت چون صورتم رو نقاشی کردند.مامانم فکر کرد من دل میخواد مرد عنکبوتی بشم ولی من گفتم میخوام شیر بشم ولی نمیدونم چی شد یهو شکل پلنگ شدم ولی دوست داشتم.این شکلی شده بودم

جشن عید غدیر

تو جشن هم فقط داشتم با رادمهر که اون هم کلاس اولیه بازی میکردم.هی میرفتیم بیرون و می اومدیم.تازه اومدم از مامانم هم پول گرفتم رفتم  از یه مغازه ای که نزدیک سالن بوذ یه هلیکوپتر پلاستیکی خریدم .تو جشن بهمون یه جایزه هم دادند میگفتند هر کی بیشتر دست بزنه بهش جایزه میدیم.من و رادمهر که تو سالن نبودیم ولی داداش رادمهر اومد  بهمون خبر داد که دارن جایزه میدن ما هم اومدیم نشستیم جایزه گرفتیم و دوباره رفتیم.جایزه مون یه جا مدادی بود با مداد و خط کش و مداد رنگی و این چیزها.بعد هم ناهار خوردیم و تازه گفتیم ما رو ببرید پارک و اونها هم قبول کردند و دوباره با رادمهر و بهراد اینها رفتیم پارک.اونجا هم حسابی بازی کردیم .با حلقه های بارفیکس هم بازی کردم.اول بلد نبودم  ولی اونقدر تمرین کردم که تونستم همش رو برم.مامانم هم ایستاده بود و تشویقم میکرد که جلوتر برم.تازه قایق سواری هم کردیم.خلاصه خیلی بهم خوش گذشت....

 

                        من و رادمهر و ساعت "بن تن"

                                    تلاش من

 

                    من و رادمهر و بهراد و رودخانه زاینده رود

تازه دلتون آب...دیروز (جمعه)من و بابام و مامانم رفتیم کوه.من خیلی کوهنوردی دوست دارم.عاشق اینم که برم تو طبیعت.یکی از آرزوهام اینه که یه خونه درختی داشته باشیم.دوست دارم با حیوونها دوست باشم و اونها به حرفم گوش بدن مثل تارزان.ساعت یازده صبح از خونه رفتیم بیرون.اونجا که رسیدیم  جلوتر از مامان و بابام دویدم و از کوه رفتم بالا و وقتی اونها صدام زدند که ما یه گروهیم و نباید از هم جدا بشیم گفتم"کوه منو صدا میزنه باید برم بالا".اول رفتیم پارک وحش اونجا.من که خیلی ذوق کردم چون هر وقت میرفتیم تعطیل بود.حیوونهای زیادی نداشت.چند تا اسب پونی داشت که خیلی خیلی کوچیک بودند.حتی از من هم کوتاهتر بودند.من این مدلی ندیده بودم.چند تا مرغ شاخدار و شتر مرغ هم بودند که برای من جالب نبود و یکراست رفتم سراغ یه گوزن بزرگ و شاخدار.از اون خیلی خوشم اومده بود.باهاش هم عکس گرفتم .......اونجا بزهای کوهی هم هستند که آزادند و تو کوه بالا میرن

                                       من و گوزن

بعد دوباره راه افتادیم بطرف بالا.من و بابام و مامانم از راههای سخت بالا رفتیم که فقط حرفه ایها بالا میرن از راههایی که همه میرن نرفتیم.عکسهام رو ببینید

                         من و بابام و راههای پرپیچ و خم

                            ببینید کجا ایستادم........

ما رفتیم تا ایستگاه بالای تله کابین.بعضی موقعها هم غر میزدما ولی میرفتم.تو راه بعضی ها هم تشویقم میکردند و ازم میپرسیدن کلاس چندمی.من هم خوشم میومد و یک کم خجالت هم میکشیدم.تازه وقتی تله کابین از بالای سرم رد میشد به بابام هم میگفتم "اینها چقدر تنبل هستند که با تله کابین بالا میرن".وقتی بالا رسیدیم رفتیم ناهار بخوریم ولی ناهار نداشتند اونجا فقط پیتزا بود که مامانم گفت پیتزا رو واسه ناهار نمیخورند فقط اونجا آش خوردیم.بابام میگفت "آشش آب زیپو است" من پرسیدم یعنی چی؟اونهم گفت یعنی آبکی است و پر ملات نیست.بعد هم با تله کابین اومدیم پایین.

                                    من توی تله کابین

تازه حالا نوبت رفتن به پارک بادی بود.اونجا هم با دوتا پسر دوست شدم و نیم ساعت بازی کردم و دیگه چون ساعت دو و نیم شده بود و ناهار نخورده بودیم با اصرار مامانم راضی شدم بیام بیرون و رفتیم رستوران "سیب" توی همون کوه. ناهار خوردیم.دم در رستوران یه گربه سیاه بود که من دیگه هوش و حواسم رفت و فقط تو فکر این بودم واسه گربه غذا ببرم.تا غذا حاضر شد من پیش اون بودم.بعد هم به اصرار مامانم دو لقمه خوردم و هی میومدم یه تکه از کباب رو واسه گربه میبردم.مامانم میگفت این گربه وضعش خوبه.کنار رستوران غذا گیرش میاد ولی من دلم میخواست خودم بهش غذا بدم.خلاصه کبابم رو با اون تقسیم کردم.وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم ساعت چهار بعدازظهر بود و هوا سرد شده بود ولی من دلم میخواست بادبادکم رو که آورده بودم هوا کنم.آخه اونجا یه جای باز داشت و خیلی حال میداد بادباک بازی کنم.ولی بادبادکم یه میله اش گم شده بود و هوا نمیرفت.بابام به جای اون میله یه چوب نازک واسم پیدا کرده بود و تمام راه رو با خودش آورده بود و خیلی زحمت کشید تا تونست بادبادکم رو درست کنه.خیلی هم دوید تا به هوا بره.آخرش هم درست شد و هوا رفت  و من خیلی خوشحال شدم .

                      تلاش بابام برای بالا رفتن بادبادک

دیگه از کوه برگشتیم و توی راه خونه مامانم گفت از یه مغازه پلاسکو فروشی واسه پارسا "لیوان تا شو" بخریم. چون من چند روزه به مامانم گفتم ولی اون واسم پیدا نکرده بود.من خرید کردن رو خیلی دوست دارم.تو اون مغازه هم یه چیزی واسه خودم پیدا کردم.یه کشتی تزیینی.و دلم خواست واسم بخرن ولی اونها میگفتند جنسش خوب نیست و زود خراب میشه.به کسی نگیدا من عادت دارم هر جا میرم یه چیزی بخرم دست خودم نیست.مامانم میگه پارسا استعداد عجیبی تو پیدا کردن یه وسیله واسه خرید داره.بابام هم گفت فکر نمیکردم اینجا دیگه بتونه یه چیزی پیدا کنه.کلی غر زدم و گفتم" باشه نخرید مهم نیست" ولی چون ناراحت بودم اونها دلشون سوخت. وقتی بابام خواست اون کشتی رو بخره که قیمتش هم خودم پرسیدم دوهزار و پونصد تومان بود یه آقایی یواشکی گفت"  تو مجتمع کوثر کشتیهای تزیینی قشنگی داره از اونجا بخرید."بابام هم بهم گفت میریم اونجا.من هم راضی شدم.وگرنه با دلخوری میومدم بیرون.ساعت 6عصر بود که رفتیم مجتمع کوثر با لباسهای خاکی کوهنوردی.مامانم میگفت با این لباسها درست نیست ولی بابام گفت بیخیال بریم.اونجا که رسیدم میدونید چی شد؟یادم اومد یه بار با خاله زهرا م اومدم مغازه اسباب بازی فروشی.به مامان و بابام گفتم بیاد بریم اونجا.وقتی رسیدم دیگه یادم رفت کشتی میخوام.گفتم  اسباب بازیها "بن تن" رو میخوام .مامان و بابام از بن تن خوششون نمیاد ولی من به اونها گفتم "شما از اون خوشتون نمیاد ولی من خوشم میاد".و اونها هم حتما منو درک کردن.آخه من همش به اونها میگفتم "شما منو درک نمیکنید".میدونید پولش چقدر بود.؟بیست هزار تومان.اونها بهم گفتند به اندازه چهار تا پول توجیبیم که هرهفته میگرم.ولی خوب خریدمش دیگه.آخه خیلی دلم میخواست.تو راه برگشت هم بابام به شوخی بهم گفت :قایق که نمیخوای.؟من هم گفتم نه ...دوست ندارم پول شما رو خرج کنم.ولی خیلی خوشحال بودم.بابام تو ماشین منو نصیحت میکرد.میگفت این پولها بدرد آینده ات میخوره.من هم ناراحت میشدما... ولی خوب چیکار کنم از خریدن  اسباب بازی خوشحال میشم.نزدیک خونه که رسیدیم از جلوی مغازه پیتزا فروشی رد شدیم گفتم :میخواید پیتزا بخرید؟ که مامانم برگشت و چشم غره بهم رفت .منم گفتم :خوب فکر کردم میخوام پیتزا بخرید.مامانم زیر لب یه چیزی گفت من نشنیدم.

وقتی رسیدم خونه به بابام گفتم امروز بهترین روز زندگیم بود چون هم بازی کردم هم اسباب بازی خریدم.البته من هر وقت خیلی خوشحال میشم میگم بهترین روز زندگیم است.

وای چقدر حرف زدم.به مامانم میگم خودت بنویسا .............



موضوع مطلب : تفریح و گردش
شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ :: ۸:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed