Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

روز جمعه پارسا کلاس سوارکاری داشت.پسرکم برای اولین بار به اجازه معلمش چهارنعل رفت و ما رو هیجان زده کرد.و به پاس این موفقیت که انرژی مثبت هم گرفته بودیم به پارسا گفتیم یک ساعتی اینجا می مونیم که تو بازی کنی.پارسا هم که عشق بازی با بچه ها، خوشحال شد و رفت که کسی رو پیدا کنه باهاش بازی کنه.من و بابا مشغول صحبت بودیم که دیدم تو جمع بچه ها پارسا رو نمیبینم.رفتم دیدم پسرکم یه گوشه ایستاده و داره بازی بچه ها رو نگاه میکنه.ناراحت شدم پرسیدم چرا نمیری بازی کنی.گفت:من رو تو بازی راه نمیدن.بهش گفتم خوب برو بگو من هم میخوام بازی کنم.دیدم دلش نمیخواد من دخالت کنم.گفت: خودم میرم.من هم رفتم و چند دقیقه بعد دوباره دیدم خودش رو قایم کرده .رفتم دیدم چند تا سنگ رو هم چسبیده و داره با یه سنگ بهشون میزنه که بیافتند.خیلی ناراحت شدم.با هاش صحبت کردم که بره تو جمعشون ولی اصرار داشت که من برم و گفت خودم دارم بازی میکنم ولی میدیدم که دلش داره پر میزنه با بچه ها بازی کنه.یک ساعتی که اونجا بود بچه ها حتی توجهی هم بهش نکردند.اینقدر دلم گرفت که گفتم بریم خونه.نمی دونستم چی باید بهش بگم.بهش گفتم نباید کنار می ایستادی باید میرفتی کنارشون.کم کم قاطی بازیشون میشدی.بابا اما اعتقاد داشت دلیلی نداره همیشه تو جمع راهش بدن اما من دلم گرفته بود.اونقدر که تو راه برگشت دوباره به همه اون چیزهایی فکر کردم که همیشه آزارم میده...اینجا....این مملکت....بچه هایی که حسادت و بدجنسی رو از کوچکی یاد میگیرند و.......واقعا نمیدونستم چی بگم که دل کوچیک پسرم غمگین نباشه که میدونستم هنوز در حسرت بازی با بچه هاست.

رفتیم پارک بادی تا حداقل دقایقی رو خوش بگذرونه هر چند میدونم یه سوال تو ذهنش میمونه که چرا بچه ها باهاش بازی نکردند.؟رسیدیم خونه بابا براش در مورد دلایلی حرف زد که  بچه نخواستند باهاش بازی کنند و یکیش هم حسادت بود. و برای اولین بار این واژه  رو براش توضیح دادیم.و بابا از خاطرات بچه گیش میگفت و حسادت دوستاش.من یواشکی گفتم که نمیخواد اینقدر توضیح بدی ولی بابا اعتقاد داشت اینها واقعیتهای زندگیه که باید بدونه.

آخر شب بهم گفت:اونها اجازه ندادند من با سنگهام بازی کنند.(جالبه کسی که این حرفو بهش زده دختر افغانی نگهبان اونجا بوده که من همیشه با محبت باهاش رفتار میکردم نکنه احساس حقارت کنه!) مامان من خیلی ناراحت بودم.یک قطره اشک از چشام اومد ولی اشکم رو پاک کردم و گریه ام رو خوردم بعد هم یه علف کندم و خوردم و قورتش دادم الان هم تو شکممهتعجب.نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.اینها دو چه ربطی بهم داشت نمیدونم.فقط میدونم روز بدی برای پسرم بود.و برای خودم که نمیدونستم چی باید بهش یاد بدم.........



موضوع مطلب : سوارکاری
شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ :: ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed