Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

شروع مدرسه و عادت کردن به صبح زود بلند شدن و حاضر شدن و راهی شدن،بعد برگشتن و وقایع بعد از اون هم پروژه ای شده.تصمیم گرفتم یکی ازین روزها را بعنوان یک خاطره تو دفتر خاطرات پارسا ثبت کنم که بدونه روزهای اولی که مدرسه میرفته چطوری میگذشته .رینگ....رینگ (البته از نوع آهنگ).ساعت 5:30 صبح و باید بیدار شم.میگم بیخیال بذار امروز رو نرم سر کار.یادم میفته پارسا که باید بره مدرسه. یادش بخیر یه روزهایی وقتی حال و حوصله سر کار رفتن رو نداشتیم من و بابا تصمیم میگرفتیم با هم بیخیال کار بشیم.سریع دست به کار آماده کردن غذای ظهر میشم.صبحانه بابا رو حاضر میکنم و بابا رو ساعت 6 صدا میزنم که راهی محل کار بشه.مرحله دوم از ساعت 6 الی 6:30 صبحانه پارسا رو آماده میکنم.و کماکان یه دستم به آشپزیه و یه دست به مرتب کردن وسایل پخش و پلای به جا مانده از شب قبل  که به بهانه خستگی و البته تنبلی بعهده مامان می افته .ساعت 6:20 دقیقه تلوزیون رو روشن میکنم و پارسا رو بیدار میکنم.10 دقیقه طول میکشه تا پارسا بیدار بشه  و بعد دستشویی و شستن دست و صورت.و نشستن پای تلوریون به جهت پراندن خواب از سر .(انتظار ندارید که با هم ورزش صبحگاهی انجام بدیم)حسن ختام هم دیدن مدرسه موشها ست(یادش به خیر).خوشبختانه با تموم شدن مدرسه موشها پارسا باید آماده رفتن باشه ولی تو همین ده پانزده دقیقه من کلی حرص میخورم.پارسا شلوارت رو بپوش....پیراهنت رو بپوش...دکمه ات رو ببند...جورابهاتو نپوشیدی.... الان باید بری....  شیرت هم بخور.که همیشه هم  خوردن با غر غر کردن همراه است(حالا چه جوری بچه رو باید صبحانه خور کرد نمیدونم.)تو این فاصله خودم هم باید حاضر بشم .جدیدا یه کار جدید هم اضافه شده زدن کرم ضد آفتاب .یه مدته وقتی میاد خونه صورتش آفتاب سوخته شده.کرم زدن هم لابلای تماشای تلوزیون انجام میشه   .داره دیر میشه...بالاخره سلانه سلانه بلند میشه وسط راه یادش میفته دلش میخواد یکی از حیووناتش هم با خودش ببره و باید انتخاب هم کنه در دقایق پایانی .(هنوز عادت بردن اسباب بازیهاش رو داره ولی با شدت کمتر).من آماده دم درم و پارسا هنوز کفشهاش رو نپوشیده .من کیف به دست دم حیاط و پارسا مشغول پوشیدن کفش.سرویس دم در و من مشغول حرص خوردن ساعت  6:45 و بعد هم انجام قرارمون ....تکان دادن دست تا موقع ناپدید شدن ماشین . 

پارسا  ظهر که میاد خونه ناهارش رو میخوره و مشغول بازی کامپیوتری میشه. انگار به عشق این کامپیوتر میاد خونه.تا من ساعت 2:30 برسم فاز اول بازی کامپیوتری انجام شده.تازگیها مجبور به یه کلک شدم(پارسا جون وقتی اینو میخونی منو ببخش چون بخاطر خودت بوده)صبح دکمه پاور پشت کامپیوتر رو خاموشم میکنم و میگم کامپیوتر داغ کرده روشن نمیشه بذار عصر درست میشه.یا اگه صبح اینکار رو نکنم ظهر این کار رو میکنم که دیگه عصر سراغ کامپیوتر نره.البته جایگزین این قسمت دیدن سی دی است با تلوزیون.

ظهر که میرسم بعد از سلام و احوال پرسی مادرانه، لباس در نیاورده مثل بچه ذوق زده سراغ کیفش میروم تا ببینم اوضاع و احوال مدرسه چطور است.تمام سوراخ سنبه ها رو هم میگردم تا اگه نامه ای یا پیغامی  باشه ببینم.چون معمولا این جور مسائل به خاطرش نمیمونه.مگر اینکه موضوع مربوط به تفریح یا اردو یا ازین برنامه ها باشه. من:خوب امروز چطور بود.؟خوش گذشت؟با دوستات چیکار کردی؟امروز پیش بهنام نشستی؟این بهنام هم خودش شده یه حکایتی.اولین بار که با معلم پارسا صحبت کردم فکر میکرد پارسا و بهنام دوستی چند ساله دارند.چند روز پیش پارسا میگه:مامان این بهنام خیلی دل نازکه.میگه با هیچ کس نباید دوست باشی فقط باید با من دوست باشی.ولی به نظر میرسه پسرمن دل نازکتره چون به خاطر بهنام نمیره با کسی دوست بشه.کلی باهاش حرف زدم که باید با همه بچه ها دوست باشی.دلم نمیخواد فقط با یکنفر دوست باشه.و چند شبه براش  قصه ماجراهای  پسری رو میگم که دوستهای زیادی داشت که همیشه دوستش داشتند و بهش کمک میکردند.و سعی میکنم روشهای پیدا کردن دوست هم براش تو قصه ها بگم.مهمترین دلیلش هم اینه که خودم همیشه ترجیح می دم با یکی دو نفر باشم و نتیجه خوبی برام نداشته.خلاصه دفتر و کتاب ها رو یکی یکی نگاه میکنم و بعد تازه میرم که لباسهام رو عوض کنم.و تا خود شب به شیوه های مسالمت آمیز بهش پیشنهاد میکنم که مشقش رو که فقط پنج خط است رو بنویسه. یه بارش خسته ست.یه بار مشغول نقاشی کشیده.یه بار داره بازی میکنه.یه بار میخواد بره طبقه بالا به پسر عمه اش سر بزنه. بعضی اوقات میخواد کارتون عصرش هم ببینه...... همینقدر بگم که این ماجرا ادامه داره تا بشینه سر مشق.بعد هم بیشتر اوقات مامان با یک عدد پاک کن مهربانانه یک حرف در میان رو پاک میکنه که پسر دوباره بنویسه.چون اوضاع سمبل کردن به راهه.روزهای یکشنبه هم که کلاس موسیقی میره و دریغ از یک دقیقه تمرین.این روزها من ده پانزده دقیقه ای بلز جلوم است و تمرین میکنم.پیشرفتم هم خیلی بهتر از پارساستRockf.(هدف علاقمند کردن پسر)راستی تازه فلوت هم بهشون دادن و یک کلاس آموزشی هم برایمان گذاشتند.و من مشتقانه منتظرم تمرینم رو شروع کنم.قبل ازخواب من وسایل فردا رو آماده میکنم و بعد هم شام و مسواک ساعت نه قصه و خواب.و بیشتر اوقات از فرط خستگی خودم  وسطهای قصه گفتن به خواب میرم.Night

بعد از سپری کردن یکی از همین روزهای بالا تصمیم جدیدی گرفتم.یک عدد کاغذ به در کمد چسبانده ام.این کاغذ یک برنامه است.که به ترتیب از موقع آمدن پارسا به خونه تا موقع خوابش کارهای لازم رو با کشیدن شکل در هر روز هفته نشان دادم.و به ازای انجام دادن هر کار یک مثبت در جدول ثبت میشه.جدول به ترتیب زیر است:

آمدن به خانه و مرتب کردن لباس(عکس لباس )-شستن دست(علامت دست)-خوردن ناهار(بشقاب)-بازی کامپیوتری(عکس سی دی)که باید تا من اومده باشم بازی تمام شده باشه-انجام تکلیف(عکس دفتر)-مرتب کردن اسباب بازیها(خودش یه نقاشی کشیده)-رفتار خوب(عکس یه آدم)-سرگرم کردن خودش-آماده کردن وسایل مدرسه(عکس کیف)-مسواک(مسواک)-خواب به موقع(عکس تشک)

جالبه که این برنامه بسیار موثر واقع شده و پارسا به دنبال اینه که جدولش پر از علامت مثبت بشه.و خوشبختانه مثل دفعهای قبل یواشکی علامتهای منفی رو مثبت نمیکنه.و قراره تعدادشون که زیاد شد(هنوز تعدادش رو مشخص نکردم)واسش جایزه بخرم.و البته ناگفته نماند ردیف مرتب کردن وسایل به غیر از یکی دو بار همیشه منفی است.یکی از اثراتش:دیروز با دیدن بابای دوستش با صدای بلند سلام کرد و واسش دست تکون داد.وقتی بهش گفتم آفرین پسرم خیلی خوبه که با صدای بلند سلام میکنی.گفت:خوب یه علامت مثبت واسم بذار.



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ :: ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed