Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

یکشنبه اولین روز مدرسه هم رسید.بدون هیچ اضطرابی(خدا را شکر).سرویس مدرسه  با هماهنگی قبلی ساعت  7 دنبال پارسا اومد و من و بابا هم  راه افتادیم به طرف مدرسه.ترافیک فوق تصور بود.و تغییر مکان مدرسه به یه خیابان شلوغ من رو بیشتر حرص میداد .بالاخره من و بابا ساعت 8 و زودتر از پارسا رسیدیم و سرویس پارسا ساعت 8:15 دقیقه رسید.این که تو اون خیابان ترافیک به چه اندازه بود بماند  تجمع خانواده ها تو حیاط و خیابان کنار مدرسه هم دیدنی بود.بچه ها رو تو حیاط مدرسه به صف کردند و مدیر مدرسه شروع کرد به پهن کردن سفره دلش ..........از مجبور کردنشان به تخلیه مدرسه تا نبودن استخر برای ورزش  و خشکی زاینده رود .......و طفلک بچه های کلاس اولی در اولین روز مدرسه و ایستادن زیر آفتاب  و ازین پا به آن پا شدن .......دلم میخواست یقه مدیر را بگیرم و بگم  یه نگاهی هم به این بچه های معصوم  بنداز  که حتی معنی حرفهای تو را نمیفهمند.

پارسا که  از دیدن این همه بچه ذوق کرده بود .سریع سر صحبت رو با چند نفر باز کرده بود  ولی از خستگی هی می نشست و بلند میشد و گاهی به من نیم نگاهی میکرد.من هم هر چه دور و برم رو نگاه کردم کسی از مسئولین رو پیدا کنم حداقل یه تذکر بدم کسی رو ندیدم و چون تحمل دیدن این اوضاع را نداشتم ترجیح دادم  برم  اداره....عصبانی

ساعت 9:30که شد دلم طاقت نیاورد و از اداره زدم بیرون و رفتم مدرسه .جویای احوال شدم و فهمیدم  بعد از یه برنامه شاد و فرستادن بادکنک به هوا سر کلاس رفتند.چیزی حدود یک ساعت و نیم سر صف بودند.گریه(و البته به معاون مدرسه اعتراض کردم .ظاهرا یکی از خصوصیت های مدیرشون متاسفانه همین زیاد حرف زدنش است!)اجازه گرفتم رفتم کلاسشون رو ببینم.ساعت 10بچه ها از کلاس اومدند بیرون و دیدم پارسا آخر کلاس نشسته و یه دوست صمیمی هم واسه خودش پیدا کرده.یه کلاس کوچک با سی و دو نفر بچه.از کوچکی کلاس هم چیزی نگم بهتره...........زنگ تفریح هم پیشش ایستادم ببینم چیکار میکنند.بیچاره ها نمتونند تکون بخورند.حیاط  به نسبت تعداد دانش آموزان خیلی کوچیکه.

کلاس

ظهر که از سر کار برگشتم باور نمیشد، دیدم پارسا پشت میز نشسته و داره مشق مینویسه. کلی ذوق زده شدم و یه عکس ازش گرفتم.

البته این فقط مربوط به روز اول بود.و روزهای دیگه از این خبرها نبود.چون به محض اینکه میرسه میره سراغ کامپیوتر و مشغول بازی مورد علاقه اش عصر افسانه ها میشه .تا وقتی که مامان کارمند برسه خونه.

با وجود اینکه تکلیف خونه فقط پنج خط است ولی پارسا عجله ای برای نوشتن نداره و تازه میگه:من نمیخوام برم مدرسه.گرفتاری زیاد دارهتعجب

کار جالبی که میکنند استفاده از نقاشی تو مشق هاشون است.توی دفتر مشقشون بعد از نوشتن ازشون میخواهند که نقاشی چند تا چیز رو بکشند که مثلا حرف اولش الف است.یا  حرف آخرش الف است.پارسا هم که عشق نقاشی، شش هفت تایی شکل میکشه.برای پارسا که نقاشی مثل دوپینگ میمونه  این روش خیلی بدرد میخوره.از خود راضی

هر روز هم تعریف میکنه که :من معلمم رو گول زدمشیطان.رفتم زیر میز قایم شدم که جام رو عوض نکنه.چون دلش میخواد پیش یکی از دوستاش بشینه.

روز دوشنبه  نقاشی داشتند با موضوع جشن روز اول که پارسا این نقاشی رو کشیده بود.صحنه ای که بادکنک ها رو هوا  کرده بودند.

روز سه شنبه سه تا از کتابها (فارسی -ریاضی-قرآن)و برنامه هفتگی رو دادند.یه مهر هم به اسم و فامیل ساخته بودند و توی یه جعبه بسته بندی شده  بهشون داده بودند.

پنج شنبه ها هم که تعطیل نیستند.صبح ساعت 6:45 سرویس میاد دنبالش . ساعت 7:45 برنامه صبحگاهی دارند. ساعت 1 تعطیل میشوند و حدود 1:45 ظهر هم خونه میرسه.پنج شنبه ها ساعت 12 تعطیل میشوند.فوق برنامه هم که زبان و لگو دارند.

شنبه:ریاضی-فارسی-املا-علوم-زبان 

یکشنبه:فارسی-آزمایشگاه-ریاضی-ورزش-ورزش

دوشنبه:فارسی-املا-ریاضی-فارسی-نقاشی

سه شنبه:ریاضی-فارسی-فارسی-املا-زبان

چهارشنبه:ریاضی-علوم-املا-فارسی-قران

پنج شنبه:قرآن-نقاشی-لگو-لگو

کتابها رو که ورق میزدم خوشحال بودم چون دیدم که تحول بزرگی تو آموزش شده.خیلی وقت میشد که کتاب کلاس اول رو ندیده بودم.دنبال پیدا کردن یه خاطره مشترک بودم تو کتاب فارسی که فقط یه چیز دیدم  :صد دانه یاقوت دسته به دسته    با نظم و ترتیب یکجا نشسته........دیگر نه از بابا آب داد خبری بود و نه از تصمیم کبری........

چهارشنبه: پارسا پولش رو با دوستش عوض کرده بود.ازم خواسته بود بهش پول بدم که از فروشگاه مدرسه بادام زمینی بخره.بقیه پولش که سیصد تومان بوده رو به دوستش داده و دوهزار تومان به جاش گرفته بود.تعجب کلی براش توضیح دادم که پول رو نمیشه عوض کرد .قرار شد فردا پول رو به دوستش برگردونه.

 پنج شنبه هم نقاشی داشتند با موضوع آتش نشانی.که پارسا یه آتش نشان کشیده بود که رفته بالای نردبون و یه گربه رو از روی درخت  پایین بیاره .و لگو بازی کرده بودند و گفت که یه ربات ساخته.من هر روز مشتاقانه از مدرسه و دوستاش میپرسم و پارسا هم که علاقه ای به تعریف کردن نداره .فقط امروز به من و باباش گفت:امروز بهترین روز زندگیم بوده.چون با دوستام بیسکویت خریدیم و خوردیم.متفکر

                                   نقاشی با موضوع آتش نشانی



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed