Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

 سلام.ما برگشتیم.بعد از یک سفر 7روزه به بوشهر.از اینکه بیخبر رفتیم ببخشید.فکر میکردم میتونم گزارش آن لاین بدم که نشد. رفتن به جنوب وسط تابستان هم حکایتی داره.دلیل اصلیش هم اصرار پارسا بود که دلش برای بابا جون و مامان جونش (بابا و مامان من )تنگ شده بود. بابا جونش هم مرتب به پارسا تلفن میزد و میگفت که هر روز میره دریا و پارسای عاشق شنا رو به اومدن ترغیب میکرد.خلاصه من و پارسا بار سفر بستیم و زدیم به شرجی و گرما .تاچند روز آخر ماه رمضان هم به یاد دوران مجردی پای سفره سحر و افطار خانه پدریمان باشیم...........

از همون صبح جمعه (چهارم شهریور) که رسیدیم تا دهم شهریور که برگشتیم پارسا  هر روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب  با بابا جونش راهی دریا میشد.و دو سه ساعتی رو با هم خوش میگذروندند.و البته مامان تنبل هم تو خواب بود.و یک روز اون هم به جهت مصور کردن خاطرات سفر به همراه اونها به دریا رفت که واقعا هم هوا عالی بود.(جالبه بدونید توی سی سالی که بوشهر زندگی کردم هیچوقت قبل از طلوع آفتاب به دریا نرفته بودم.)این هم عکسهای اون روزی که مامان زرنگی بودم

                                           پارسا بر کرانه خلیج فارس

 

                                              دریای زیبای بوشهر

اون نقطه نارنجی رنگ وروجک شجاع منه که جلیقه شنا پوشیده.البته در کنار بابا جونش که نجات غریق است.یه چیز جالب در مورد دریای بوشهر بهتون بگم که من تو تمام سالهای زندگیم در بوشهر هیچ وقت نشنیدم کسی توی آبهای اون غرق بشه(منظورم کسایی که برای تفریح و شنا میروند)به کسانی که از شنا و ماهیگیری لذت میبرند توصیه میکنم سواحل زیبای بوشهر رو از دست ندهند البته توی زمستان و بهار که دلپذیری هوا هم لذتش رو دو چندان میکنه.

ماهی کوچولوی مامان

 و اصرار مامان برای عکس گرفتن کنار یک نخل برای یادگاری

     بعد از یک شنای حسابی..........

و از بقیه سفر بگم.خوب بخاطر گرمای هوا بیشتر تفریحات با دید و بازیدهای فامیلی و دوستانه گذشت و البته به پارسا بینهایت خوش میگذشت چون کلی با بچه ها بازی میکرد چیزی که اینجا کمتر براش پیش میاد.

 روز دوم سفربه دیدن خاله المیرا(دوست من) رفتیم و پارسا با کیان حسابی بازی  کرد.تا دو ساعت که اوضاع به وفق مراد بود.شام خوردند.مسابقه ماست خوری دادند که پارسا تا حالا  تجربه نکرده بود(اونجا به این فکر کردم چطور تا حالا این بازی مفرح رو انجام نداده بودیم.بخاطر سپردم که واسه تولد سال دیگه اش حتما این بازی رو تو برنامه بذاریم.)مسابقه پفک خوری دادند.آخر سر هم  wii (شبیه xbox)بازی کردند که باز هم برای پارسا تجربه جدیدی بود.و چون کیان میونه خوبی با عکس گرفتن نداشت نتونستم یه عکس خوب یادگاری بگیرم

 

 پارسا مشغول بازی wii

یک روز هم به همراه بابا جون استاد به سالن تیراندازی رفت و یک بعد از ظهرش رو اونجا سپری کرد.بابام به شوخی بهش گفته بود اونجا باید بگی استاد و نباید بگی بابا جون.پسرم هم بابا جون استاد صداش میزده. بابا جون، مربی تیراندازیه و قبلا هم واسه پارسا  یه کمان هدیه داده و البته پسرم  هم کمانگیر خوبیه.

 

                                          این هم پارسای کمانگیر من

یه صبح هم با خاله المیرا به خانه بازی بادبادک رفتیم و پارسا اونجا بازی با لگوهای بزرگ رو تجربه کرد.

خانه بازی بادبادک

و از همه مهمتر خریدن خمیر آموس بودکه مامان کیهان جون بهمون معرفی کرده بود.بالاخره خمیر رو توی مغازه یکی از دوستانم پیدا کردیم و خریدیم.فکر کنم بیشتر از پارسا من ذوق زده شدم.پارسا هم تلفنی همونجا به بابا گزارش داد که بالاخره خمیر آموس رو پیدا کردیم.خمیر خیلی جالبیه.وقتی که خشک میشه مثل فوم سبک و سفت میشه.خیلی جاها دنبالش گشته بودیم ولی معمولاچیزی در موردش نمیدونستند.ممنون مامان کیهان جون.رد و بدل کردن اطلاعات وبلاگی این فایده ها هم داره دیگه.

و در این سفر پارسا عروسک بازی رو هم با مبینا خانم (دختر خاله من)و باربی های اون تجربه کرد. کلی خوشش اومده بود و دلش خواست عروسک داشته باشه.پارسا بابا میشد و سر کار میرفت و مبینا مامان خونه بود و البته قصه های این بازی رو به پارسا دیکته میکرد.پارسا تا کلی نمیدونست این چه جور بازییه.فکر میکردم بد نیست پسرها هم عروسک داشته باشند و زندگی رو به این شکل هم تجربه کنند.

 و این هم مبینا خانم خوشگل و عاشق ژست گرفتن ...و پسر فراری من از عکس گرفتن

پارسا و مبینا

روز آخر هم بعد از شنای صبحگاهی به همراه دایی جلالش به باشگاه تکواندو رفت و بازی تکواندو رو برای اولین بار از نزدیک تماشا کرد و دلش خواست که مثل داییش مربی تکواندو بشه.و چون مامان نبود عکسی هم ثبت نگردید.......و خلاصه مثل این بود که پارسا یکهفته را در یک کمپ تفریحی ورزشی سپری کرده باشد.



موضوع مطلب : سفر
شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed