Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

در فاصله سنی 3 تا 5 سالگی پارسا خریدکردن در معیت او مثل کابوس بود.امان از اینکه

 ما در شعاع چند متری مغازه ای قرار میگرفتیم.بهانه گیریهای او برای خرید شروع

 میشد.اوایل با حیوانات اهلی و الخصوص اسب شروع شد و بعدتر ها به دایناسور رسید

(سیر نزولی تکامل)مهم نبود تکراری باشد بایستی خریده میشد.ما هم که بی تجربه،

 به خیالمان عجب هوشی دارد پسرک ،چقدر به اندک تفاوتی توجه دارد و این شد که

 وقتی به خودمان آمدیم که مجموعه ای از حیوانات پلاستیکی اهلی و نا اهلی را

 داریم .شدت علاقه پارسا به خرید کردن به حدی بود که یکبار وقتی سه ساله بود در

 سفری یک اسکلت دایناسور را که میخواست برایش نخریدیم ،و نتیجه اینکه هر چند

 مدت یکبار  فیلش یاد هندوستان میکرد و ما پشیمان از کرده خود ،هی به خودمان

 نهیب زدیم ما که هر چی خواست خریدیم این هم روی بقیه. و عاقبت یک سال بعد

 مجبور شدیم به دوستی در آن شهر ،آدرس مغازه و حتی طبقه و قفسه ای که در آنجا

 دیده بود (دو تای آخر رو پارسا یادش بود)رو بدهیم و براش بخریم.اگه خواستید کمی از

 حال و هوای ما در آن روزها بدانید این پست رو بخوانید.خواستن توانستن است. و این

 ماجراها ادامه داشت تا کم کم تصمیم گرفتیم پارسا را با مفهوم و ارزش پول آشنا کنیم.

 از "نه" گفتنهای یکی در میان به خواسته هاش شروع کردیم و بعد پول تو جیبی و بعد

 کتاب و سی دی سرمایه داران کوچک رو گرفتیم و از مزیتهای پس انداز کردن و رفتن به

 سفر خارجه بعد از یک مسافرت خاطره انگیز که کلی بهش خوش گذشته بود میگفتیم

  و .... با طی شدن همه این مراحل، هنوز پارسا عاشق خرید کردن است. و از فواید

 خرید، همینقدر بگم که از چند روز قبل مامان از این امکان جهت رسیدن به خواسته

 های مادرانه شیطاناستفاده میکنه و پسر ناچار به اطاعت .و از همه اینها بهتر، مسیر رفتن

 به سمت فروشگاه مورد نظر است که اوج بروز احساسات لطیفانه،مهربانانه و خلاقانه

 پسرک مان است که بلبل زبانیش گل میکند و از هر دری سخن میگوید و البته فرصتی

 برای تخلیه اطلاعاتی وحرفهایی که هیچ وقت حوصله تعریف کردن آنها را ندارد.آی

 لحظات خوبیه این لحظات .....واقعا به سبک مادر خوب ،فرزند خوب سپری میشه.

.به جان خودم اگه بحث تربیتی و آموزشی و ازین حرفها نبود  دلم میخواست هر

 روز با پسرکم به خرید برم.این هفته هم پنج شنبه از همان روزهای خوب بود که پارسا

 با جمع کردن پول تو جیبی دو هفته اش یا بهتر بگم خرج نکردن پولش عازم خرید یک

 عدد دایناسور شدیم ،با عشق.ازین سر شهر تا آن سر شهر.همان مغازه همیشگی که

 پارسا آرزو داره مال باباش باشه.تعجبمجتمع پارک.اسباب فروشی بازیچه.محصولات

collecta .ولی از شانس بد ما دایناسورهای جدیدش دوشنبه آینده میرسه .در این جور

 مواقع پارسا برای تسکین عطش خرید باید یه چیز دیگه بخره حتی اگه خیلی هم مورد

 علاقه اش نباشه و این وسط من هی باید فک بزنم و پسرکم رو قانع کنم که بازم صبر

 کنه. البته به گفته یک صاحب نظر در این امور ،بچه اجازه داره پول تو جیبیش رو اگه

 دلش خواست آتیش هم بزنه و کسی حق نداره دخالت کنه و فقط باید راهنمایی

 بشه.حالا من، هم میخواستم جلوی آتیش زدن پول تو جیبی رو بگیرم و هم، پسرم رو

 در تصمیم گیری آزاد بذارم.عصبانیکار سختیه دیگه.چه برنامه ای داشتیم ،بماند.فقط بگم

 حدود 45 دقیقه من و پارسا داخل و بیرون مغازه در مورد این موضوع با هم کلنجار

 میرفتیم .آخرش هم گفتم میل خودته میتونی بخری من حرفی ندارم.رفت تو مغازه

 پولش رو داد که یه گورخر بخره و گورخر رو هم گرفت، که تصمیمش عوض شد و گفت

 نمیخوام و ما بالاخره راه افتادیم و البته غر زدنها همچنان ادامه داشت و مسیر بر گشت 

 صد البته من بدترین مامان دنیا بودم.حالا شما قضاوت کنید من چیکاره

 بیدم................بازم خدا رو شکر که بعد ازین خرید ،ما برنامه داشتیم برای آزمون

 دانشگاه دانش آموزی تیزهوشان (بعدا در موردش توضیح میدم) بریم که اونجا هم

 قراربود علی و مامانش بیایند.بعد از آزمون که هیچکدومشون توضیح درست حسابی

 ندادند که سوالات چی بوده، تصمیم گرفتیم بچه ها رو به پارک ببریم که به انتخاب

 خودشون به پارک بادی رفتیم .اونقدر دویدند و بازی کردند که پارسا ماجرای خرید رو

 فراموش کرد.بعد هم یه چیز کوچولو خوردیم و ساعت یازده شب برگشتیم خونه.پارسا

 اونقدر شارژ شده بود که چندین بار گفت: امشب خیلی خوش گذشت.هورایکی از

 دلایلش هم این بود که پارسا بسیار اهل ورجه وورجه است و وقتی یکی پا به پاش بازی

 میکنه خیلی لذت میبره و بقول علی :"پارسا خیلی پایه است" . خلاصه اگر دنبال یک

 عدد بچه پایه جهت شیطنت و بالا رفتن از در و دیوار میخواهید ما آماده همکاری

 هستیم.زبان

والبته در راه برگشتن به خونه قول و قرار روز دوشنبه را هم با من گذاشت.خدا به خیر

 کند.

                                        پارسا بعد از یک خرید نا فرجام

 

                                                  پارسا و علی

.

.

.

اردوی این هفته:خرید از یک مغازه اسباب بازی فروشی

بچه ها به یک مغازه اسباب بازی فروشی  بزرگ رفتند و با پولی که از مامان و

باباهاشون گرفته بودند خرید کردند.نکته مهم در این اردو این بود که  بچه ها  به ارزش

پول پی بردند و فهمیدند هر کس باید به اندازه پولی که داره خرید کند و ممکنه نتونه

چیزی رو که دوست داره بخره و البته مربیها هم بچه ها رو راهنمایی کرده بودند و

پیشنهادهایی متناسب با پولشون بهشون  داده بودند .تجربه خوبی بود.روز اردو  تصمیم

گرفتم   موقع برگشتن خودم برم دنبال پارسا .چیز جالبی که دیدم این بود که همه بچه

ها از خریدهاشون راضی بودند و کسی بهانه اسباب بازی دیگری رو نگرفته بود و پارسا 

هم در یک سنت شکنی  "بن تن" خریده  بود.اون هم با پنج هزارتومان!

                                      

.

.

.

 و آخر هفته سوارکاری

                                             پارسا و گرگی

 این هم"طلا" خانم  است که  چهارسالش است و به تازگی از مراتع مازندران  صید شده

مثل همون مدلهایی که تو فیلمهای  وسترن نشون میدن. در حال حاضر هم  مشغول

سواد آموزی یا همان  آموزش زبان انسانهای بیرحم استناراحت ...........

مربی پارسا که یه خانم هم هست موقع گرفتن این اسب حضور داشته. می گفت وقتی

طناب انداختن وگرفتنش و از گله جداش کردند،رییس گله که یه اسب نر بوده چنان شیهه

هایی میکشیده  که این بنده خدا همون جا میشینه و زار زار گریه میکنه و خلاصه

جماعت اونجا، خانم مربی ما رو دلداری دادند که اینها تو  فصل سرما علوفه ندارند و اذیت

میشوند و اونجا زندگی بهتری دارند تا خانم مربی راضی به آوردنش به اصفهان

میشه.خلاصه ما روز جمعه یتیم داری کردیمچشمک

 پست آموزنده این هفته از نظر اینجانب :همه خوشمزه های دنیا اثر لیلی مامان آراز از وبلاگ آینده



موضوع مطلب :
جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed