Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

بعد از شش سال و اندی  تا حدودی با  بد غذایی پارسا کنار اومدم .تا وقتی بچه بود مادر بشقاب به دست بودم و حالا که بزرگتر شده یه جور دیگه.مدتی هم هست که با خوردن گوشت خصوصا از نوع قرمزش مشکل داره چون میدونه گوشت گوسفند و گوساله است.و پسرک  من هم که عاشق حیوانات و من به ناچار برای حل این مشکل متوسل به فریب شدم .گوشت این حیوانات زبان بسته رو به اسم شتر مرغ و گراز و این جک و جانورها که کمتر میبینه به خورد بچه میدم شیطان انشالله که خدا میبخشه...........اما کماکان با میوه خوردنش مشکل دارم.مشکل بیشتر از اونجایی هست که من از 7 صبح تا 3بعدازظهر خونه نیستم و پارسا توی این مدت که خونه است لب به میوه نمیزنه .فقط به کمک پدر بزرگ یا عمه اش که طبقه بالای ما هستند صبحانه و ناهارش رو میخوره.از ساعت 5 عصر که میشه این مامان کارمند باید یا لیوان آب میوه دستش باشه یا ظرف میوه.و بجز مواقعی که سرحاله در بقیه موارد باید بالای سرش بایستم تا آب میوه یا میوه اش رو بخوره.حالا این وعده باید چند بار هم تکرار بشه.تازه خوردن شیر هم هست.و البته باید با فاصله هم باشه.مغزیجات هم نباید فراموش بشه.خودتون حساب کنید از 5 عصر تا 10 شب یه مامان کارمند دلسوز هی باید رو اعصاب بچه اش بره.هی بچه باید بگه من چرا باید اینو بخورم هی مامان واسش قصه ویتامین و کلسیم رو بگه و هر روز این ماجرا تکرار بشه.وآخرش هم بچه بگه:مامان من آخه این کتابهات رو میبرم میده به یکی دیگهتعجب (یعنی بنده از این کتابها چیز یاد میگرم!).و یا وقتی خیلی مهربون بشه میگه:کاشکی مامان بدی بود خودت آبمیوه ها رو میخوردی(بازم دلم خوش میشه که بعضی مواقع به حساب خوبی من میزاره).

روشهای مختلفی هم امتحان کردم .یه بار به ابتکار خودش انگور و زردآلو رو میکس کرد و اونها رو توی قالبهای فانتزی ریختیم و گذاشتیم یخ زد ولی فقط از دیدن دست پختش (به قول خودش)ذوق کرد ولی حاضر نشد لب بزنه .بعدش هم بدو بدو رفت طبقه بالا و چند تاش رو واسه مامی و بابایی و عمه هاش برد و کلی افتخار کرد که اونها از دست پختش خوششون اومده.خداییش هم خوشمزه بود.شما حتما تجربه کنید.

 

 

                                                    دستپخت پارسا!

.

.

.

برنامه اردوی هفتگی شون سرزمین عجایب بود که کلی بهشون خوش گذشته بود.

 .

.

 

این هفته بعد کلی تنبلی کردن پارسا رو برای وارنیش تراپی(ترکیب دیگری از فلوراید تراپی است) بردم .البته همت خود پارسا هم بود.چون چند روز پیش یکی از دوستاش یه اسباب بازی جدید خریده بود و آقا واسه خرید این اسباب بازی(که یه ببر ماقبل تاریخی بود) لحظه شماری میکردند و خوشبختانه مغازه نزدیک کلینیک دندانپزشکی بود و این اتفاق مهم باعث شد پارسا اشتیاق بینهایت به رفتن دندانپزشکی پیدا کنه. چون من سر کار بودم بابا بردش.در واقع گرفتن نوبت و تنظیم کردن برنامه برای رفتن به دندانپزشکی با من بود و بابا زحمتش رو کشید.البته بعد هم پشیمون شدم خودم نبودم.چون دکتر گفته بود دو تا از دندانهای پارسا پوسیدگی داره و اگه خودم بودم حتما با دکتر بیشتر صحبت میکردم.آخه حدود شش ماه پیش دو تا از دندانهای پارسا رو عصب کشی و پر کردیم و در ضمن فلوراید تراپی انجام دادیم و با توجه به اینکه پارسا هر شب مسواک میزنه  (البته غیر از مواقعی که خیلی خسته باشه).قاعدتا نباید اینقدر سریع پوسیدگی ایجاد بشه شاید هم دلیلش این بوده که بعضی مواقع  خودش مسواکش رو میزنه (این هم دادن مسئولیت به بچه).

پارسا پنج شنبه صبح زود ساعت شش از خواب بیدار شد .من که باید سر کار میرفتم ولی  بابا  خونه بود و پسرک از کله صبح همه رو وادار به بیدار شدن کرد.من که رفته بودم یه ریز بابا رو به شکلهای مختلف صدا زده بود وقتی افاقه نکرده بود واسه باباش صبحانه حاضر کرده و بابا به شوق این اتفاق نادر از خواب بیدار شده بود(اینهم تکنیکی واسه خودش!) .و خلاصه اینکه با میل و رغبت عازم مطب دندانپزشکی شدند البته بعد از خرید  ببر ماقبل تاریخ و یه بچه ماموت و سی دی "افسانه چغدها".

از روز پنج شنبه هم که این سی دی رو خریده بیشتر از ده بار نگاش کرده.کارتون جالبیه .دو بار هم با بابا تماشا کرده.پیام فیلم هم اینه : رویا داشته باشید ،روزی  رویاهای شما  به حقیقت خواهد پیداست.

.

.

 

جمعه هم تولد  پسر همکارم "بهراد"دعوت بودیم.بهراد سه سال از پارسا بزرگتره و رادمهر (داداش بهراد)همسن پارسا است.آقا پارسا رادمهر رو به عنوان دوست قبول نداره .توی تولد هم بهراد رو ول نمیکرد و به رادمهر میگفت تو بچه ای پیش من نشینتعجب و از اول تولد کنار بهراد نشسته بود و حاضر نمیشد تکون بخوره که  بهراد یه عکس تکی بگیره !.همه کارهاش برعکسه.تو تولد خودش بزور رو صندلی نگهش میداشتیم ازش عکس بگیریم .اینجا بزور از صندلی بلندش میکردیم.!والا ما که سر از کار این بچه ها در نمیاریم متفکر.به اندازه خود بهراد هم اشتیاق داشت کادوها رو باز کند.موقع باز کردن کادوها هم دلش میخواست خودش کادوها رو باز کنه.شاید دلیلش این بود مراسم باز کردن کادوی تولد خودش خیلی هیجان انگیز بود.بچه ها همه با هم کادوها را باز میکردند در واقع کاغذ ها رو تیکه پاره میکردند.خلاصه کلی باهاش صحبت کردم تا تونست خودش رو کنترل کنه.و اینقدر با اشتیاق باز کردن کادوها رو نگاه میکرد که  دلشون به رحم اومد و گفتن  آخرین کادو رو اون باز کنه.!خدا رو شکر هیچ کدوم از اسباب بازیها توجهش رو جلب نکرد وگرنه من بیچاره بودم.جشن هم با جمع شدن بچه ها توی اتاق بهراد و بازی کردن با کامپیوتر به پایان رسید.خدا خیر این کامپیوتر بده همه جا ایفای نقش میکنه!چشمک

و در آخر هم یه سوژه جدید برای پارسا پیدا شد.رادمهر یکی از حیوونهای پازل سه بعدی خمیر پازلی آریا (پاندا)رو داشت که پارسا این مدلش رو نداشت.اول میخواست اونو ازش بگیره ولی رادمهر راضی نشد .رادمهر هم زرنگی کرد و گفت  با ببر پارسا که تازه  خریده بود عوض میکنه که من نذاشتم و آی حرص خوردم از دست این پسر  ....امان از چیزی که توجهش رو جلب کنه . آخه بگو بچه  تو چند روز انتظار کشیدی واسه خریدن این ببر حالا به سمن بخت میخوای بدی بره!

میدونم از حالا هم در حال برنامه ریزیه که چطور اون پاندا رو از  رادمهر بگیره.موقع برگشتن هم واسه رفتن به خونه اونها نقشه میکشید که یکی از حیوونهای تکراری خودشو رو با پاندای اون عوض کنه.میدونم اینهم یه ماجرای دیگه میشه. امان از روزی که چیزی توجهش رو جلب کنه ............

                                             رادمهر-پارسا-بهراد

.

.

.

حالا فکرش رو کنید این مادر کارمند وبلاگ نویسی هم کنه. چی میشه...............

----------------------------------------------

پی نوشت:

یکی از برنامه های خیلی خوبی که کلاسهای مهارتهای اجرایی داره تکالیف خانگی بچه هاست.تکلیف این هفته :

برگزاری یک جلسه با حضور پدر و مادر و خود بچه  بود که توی این جلسه باید هر کدوم از اعضای خانواده توضیح بدهند که چه موضوعی باعث ناراحتیشون میشه.ما که برگزار کردیم واقعا جالب و آموزنده است .خوبیش اینه که بچه میتونه راحت حرف دلش رو بزنه. و البته باعث کلی خجالت میشهخجالت.بازم خدا رو شکر.ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.شما هم امتحان کنید

 

 



موضوع مطلب :
جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ :: ۱:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed