Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

هفته ای که گذشت پربار بود.و این همه خلاصه ای از برنامه کلاس مهارتهای اجرایی :

شنبه ساعت اول برنامه ریزی داشتند موضوع درس این بوده که در مورده یه آدم معلول صحبت کردند و از بچه ها خواستند که با لگو خونه ای مناسب این آدم بسازند.ظاهرا که بچه ها ایده های جالبی داشتند.البته ازشون خواسته بودند که گروهی کار کنند که هیچکدوم نتونسته بودند.

ساعت دوم خودسنجی بوده.چیستان مطرح میشده و بچه ها اجازه نداشتند جواب اونو بدهند تا کلاه مخصوص روی سرشون قرار میگرفته و اون موقع باید جواب میدادند.

ساعت سوم.خودگردانی عاطفه.در مورد یه موضوع در کلاس صحبت شده و از بچه ها خواستند در مورد این موضوع احساسشون رو بگویند.موضوع جالب در مورد  پارسا این بوده که احساساتش متضاد بچه ها بوده.مثلا پرسیده  شده اگه موقع ظرف شستن یه بشقاب از دستتون بیفته و بشکنه چه احساسی دارید.خوب جواب مشخصه.یا آدم میترسه یا ناراحت میشه.اما پارسا جواب داده خوشحال میشم چون دیگه کسی بهم نمیگه ظرف بشورشیطان(جالب این جاست که نه تا حالا ظرف شسته و نه ظرف  شکسته )

یا اینکه در مورد موضوع تولد صحبت کردند و خواستند از بچه ها که در مورد یه روز تولدشون که دوستاشون می آیند و هدیه میگیرند احساسشون رو بگویند که برخلاف جمع پارسا گفته که احساس ناراحتی داره چون یه بچه قلدر ممکن جشن تولدش رو بهم بریزهمتفکر( چیزی که اصلا براش پیش نیومده)

دوشنبه:برنامه بازدید داشتند.دوشنبه ها روز اردو هست.موضوع اردوها آشنایی با صنایع دستی و هنرهای اصفهان است.برنامه این هفته موزه صنایع دستی نساجی بوده.پسرک که حرف نمیزنه ببینم چیکار کردند .فقط گفت یه خانمی هی چوبها رو می آورد اون ور و هی خشابهاش رو عوض میکرد!

چهارشنبه:ساعت 10 از موسسه بهم زنگ زدند که پارسا موقع بالا رفتن از درخت توی حیاط ،بدنش خراشیده شده و داره گریه میکنه و دیگه نمیتونم راه برم  و مامانم  باید بیاد بغلم کنه که مربیش گفت من صلاح نمیدونم شما بیایید .من هم تلفنی باهاش صحبت کردم و بهش قول دادم  زودتر از سر کار میام و بغلش میکنم که راضی شد.وروجک عاشق بالا رفتن از درخته.احتمالا داوطلب خواستند آقا پیش قدم شده.

ساعت اول:هماهنگی چشم و بدن:بچه ها باید روی سرشون یه لیوان آب میگذاشتند و  روی خطوط صاف،شکسته و خمیده راه میرفتند و نباید آب میریخته.وقتی اومد خونه کلی ذوق کرده بود که فقط من برنده شدم.

ساعت دوم:آب بازی و تقویت هوش میان فردی بوده.  از موضوع فعالیتشون در این حد میدونم که یه استخر بادی  پر از آب وسط حیاط گذاشتند  و فبل از شروع آب بازی  به کمک بچه ها یکسری قانون گذاشتند مثل این که  همدیگر رو هل ندهند و سرشون رو زیر آب نکنند.

ساعت سوم:حافظه فعال.  یکی از بازیها این بوده :یکسری وسیله روی میز چیده میشده و بچه ها باید نگاه میکردند و بعد چشم می بستند و تعدادی از اشیا جابجا یا حذف میشده که باید حدس میزدند.

این اطلاعات رو از تلفنی از مربیشون پرسیدم وگرنه پارسا اهل توضیح دادن نیست

 .

.

.

.

نمیدونم تجربه ای در مورد خدا و تاثیر اون تو زندگی بچه ها دارید یا نه.؟من که از ترس اینکه تصور نادرستی از خدا برای پارسا شکل بدم زیاد چیزی بهش نمیگم ولی احتمالا توی مهد چیزهایی براشون گفتند ولی تصور پارسا از خدا اینه که اون کسی است  که  هر چی رو خواست باید بهش بده.یه مدت هم گیر داده بود که خدا چطوری بوجود اومده.وقتی بهش میگفتم خدا از اول بوده میگفت :یعنی چی که از اول بوده!سوال

چند روز پیش هم میپرسید مامان خدا به چه دردی میخوره؟!

آخه من دعا میکنم یه خمیر پازلی داشته باشم ولی ندارم.تعجب

باور کنید نمیدونستم چی باید بهش میگفتم دلم نمیخواست چیزهایی بگم به خودمون میگفتند.خوشحال میشم اگه تجربه ای دارید برام بنویسید چون میدونم خیلی ها این موضوع براشون اهمیت داره..

.

.

.

پارسا شبها همیشه خواب میبینه.طفلک همیشه هم خوابهای بد میبینه.معمولا هم حیوانات رو به شکلهای زنده میبینه.همیشه بعد از خواب کلی ماجرا واسه تعریف کردن داره.یه بار قبل از خواب بهش گفتم برات دعا میخونم که خواب خوب ببینی.خدا رو شکر اون روز شرمنده پسرمون نشدیم صبح که بیدار شد گفت خواب ندیدم.حالا دیگه  دعا خوندن قبل از خواب جزو ارکان خوابیدن شده.لبخند



موضوع مطلب :
جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ :: ٧:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed