Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

پول تو جیبی دادن ما به پارسا هم حکایتی شده.

بعد از سه ترم کلاس آموزشی شنا که قبلا ماجراش رو تعریف کردم در مجموع 36 ساعت شد و ازاین  36 ساعت فکر کنم 6 ساعتش به شنا گذشت و بقیه اش به بازی و شیرجه زدن، قرار شده هفته ای یک جلسه با بابا به استخر بره.دیشب دومین جلسه شنا با بابا بود.وقتی پارسا برگشت خونه دیدم  بدو بدو اومد طرفم و با یه جعبه خمیر تو دستش.اینقدر عصبانی شدم که با صدای بلند بهش گفتم مگه تو اینهمه خمیر پازلی  نداشتی تو که هنوز خیلیهاش رو استفاده نکردی.قضیه خمیر پازلی رو که گفته بودم تا اونموقع 5 تا داشت که الان 7 تاش رو داره.ناراحتی من ازین بود که داره لحظه شماری میکنه پول تو جیبیهاش رو جمع کنه بره بقول خودش ازاون دایناسور سفت ها بخره(منظورش جنسش هست) .پول تو جیبی 2 هفته قبلش رو جیرینگی داد و این دو تا رو خرید.تا حالا که پس انداز رو هواست

و حالا رفته چیزی خریده که تو خونه به تعداد زیاد ازش داره.بیچاره از شدت پشیمونی به گریه افتاد چون خیلی سرزنشش کردم.همون موقع هم میدونستم دارم کار بدی میکنم ولی ناراحت بودم بخاطر خودش.همون موقع بابا از در اومد و گفت: پارسا با پول تو جیبی خودش خریده .اون هر چیزی که دوست داره میتونه بخره.و البته تو اون لحظه داشتم به این موضوع فکر میکردم که اینجوری اعتماد به نفسش رو زیر سوال میبرم ولی سخت  بود خودم رو کنترل کنم .

پسرم طفلکی به باباش گفت برو پسش بده ولی خوب بابا بهش گفت چون خودت تصمیم گرفتی میتونی نگهش داری.آخه مشکل پارسا اینه که هر وقت پاش رو از خونه میزاره بیرون تصمیم میگیره خرید کنه

ولی پسرم قول داد به بهترین نحو ممکن از خمیرهاش استفاده کنه و این هم حاصل همون فراینده


 

خوب پول تو جیبی این هفته هم خرج شد.قراره ما هفته ای پنج هزارتومان است.

بعد ازاینکه آبها از آسیاب افتاد

پارسا:بابا یادته شعری رو که بهم یاد دادی گفتی حفظ کنم بهم هزار تومان میدی(چند روز پیش بابا یه شعری رو از کتاب برای پارسا خوند و گفت حفظ کنه . پارسا این چند روزه نتونسته بود کامل بخونه)

بابا:آره.اگه بدون غلط خوندی بهت هزارتومان میدم.ولی برو تو اتاق تمرین کن

پارسا(بلافاصله):راست میگم همیشه...دروغ سرم نمیشه/با ادب و احترام...میشنوم حرف بابا/

هرچه بگوید مامان... میشنوم من از جان/با همه مهربانم...  شیرین و خوش زبانم/

راست میگم همیشه... دروغ سرم نمیشه/

بابا:آفرین پسرم.بیا هزارتومنت رو بگیر

پارسا:بابا میشه من دوبار بخونم بهم دو هزارتومان بدیشیطان

بابا: خندهخندهخندهخنده   باشه اینهم بخاطر اینکه خیلی باهوشی

.

.

.

صبح قبل از رفتن سر کار بابا خبر خوبی رو بهم داد.گفت :پارسا برای تیم شنا دعوت شده.(تو اون جو متشنج دیشب بابا یادش رفته بود بهم بگه)  مربیهای استخر گفتند بچه ای که تو این سن میتونه تو آب عمیق یه عرض استخر رو بره میتونه موفق بشه.ولی متاسفانه ساعتهای تمرین تیم جوریه که من و  بابا سر کار هستیم و نمیتونه بره.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed