Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

  روز چهارم:30آذر:سافاری(تور صحرا)

ساعت حرکت حدود 3 بعداز ظهر بود که ماشین اومد هتل دنبالمون.حدودا یکساعتی تو جاده بودیم تا به ماسه ها رسیدیم.ماشین ها که حالا حدودا ده یازده تا بودند تو ماسه ها ویراژ میدادند و هر ماشینی که راننده اش حرفه ای تر بود بیشتر هیجان رو تجربه میکرد.شاید اگه تو ایران بودم میترسیدم ولی اونجا اطمینان خاطر از اینکه جان آدمها ارزش داره مساله ترس رو کمرنگ کرده بود.وسط راه توقف کوتاهی داشتیم و در این توقف پارسا واقعا از طبیعت لذت برد چون کفشهاش رو درآورد و توی ماسه ها شروع کرد به چهاردست و پا دویدن (این عادتی هست که از بچگی داره و خیلی ماهرانه انجام میده.مثل تارزان!) و به سرعت باد از تپه های ماسه ای بالا میرفت.بعد از حدود پانزده دقیقه دوباره راه افتادیم و حدودا غروب به کمپ صحرایی رسیدیم.دم در کمپ شتر سواری کردیم که اون هم تجربه جالبی بود خصوصا موقع بلند شدن و نشستن شتر.شروع برنامه با سرو پیش غذا و نوشیدنی بود. و بعد غذا و رقص عربی. پارسا تمام این مدت تو ماسه ها میغلتید و مثل همیشه به زور چند لقمه ای تو دهنش چپوندم .البته ناگفته نموند غذا ها که به دو سبک هندی و عربی پخته شده بود یه جورهایی غیر قابل خوردن بود و ما تونستیم کمی جوجه و کوبیدشون رو بخوریم که اون هم تعریفی نداشت ولی خلاصه این که عربها از ماسه هم پول در می آورند!شب حدودهای ساعت نه برگشتیم.شب خوبی بود.شب پارسا و بابا رفتند استخر و کلی خستگی رو بدر کردند.

 

       

روز پنجم:1 دی:جمیرا بیچ- مرکاتو-دبی مال

صبح برنامه خاصی نداشتیم.قبل از اینکه بریم بیرون پارسا رفت استخر و حسابی شنا و بازی کرد.بعد هم موند هتل و یه سی دی که خریده بود رو نگاه کرد.من و بابا تنها رفتیم یه گشتی تو برجمان مال زدیم که قیمتها بالا بود.بعد رفتیم کارفور که جنسهاش بنجل بود و زود برگشتیم هتل.بعد از ناهار رفتیم جمیرا بیچ.دریا بود و ماسه. مثل آب و دریای ایران ولی فرقش این بود که از اون هم پول در می آوردند! پارسا و باباش شنا کردند و کلی هم ماسه بازی . من هم نظاره گر بودم و میدیدم که این اروپایی ها چه لذتی میبرند از تشعش های آفتاب و در همون حال کتاب میخونند و ما نه از آفتاب لذت میبریم و نه کتاب میخوانیم!در راه برگشت یه سری به بازار مرکاتو زدیم معماری زیبایی داشت ولی جای مناسبی برای خرید نبود و ما به گشتی کوتاه بسنده کردیم.کلی وقت اضافه آمد که به دبی مال رفتیم چون روز اول اینقدر پارسا بهانه گرفت که بهمان خوش نگذشت.آکواریوم رفتیم.خیلی زیبا بود.طراحی آکواریوم مثل یک تونل بود و وسط این تونل که رد میشدی بالای سرعت میتونستی موجودات آبزی از ماهی های زینتی تا کوسه و سفره ماهی را ببینی .و اگر خیلی پر دل و جرات بودی میتونستی لباس غواصی بپوشی و در کنار کوسه ها شنا کنی!.تصمیم داشتیم پارسا را به کیدزانیا ببریم( مکانی تفریحی برای بچه هاست که مشاغل گوناگون را تجربه میکنند)که فرصت زیادی تا تعطیل شدن آن نبود و مسئولش گفت زمان بیشتری برای بازی نیاز داره. ولی هنوز پشیمانم که پارسا را نبردم.بعد شهر بازی رفتیم.شام خوردیم.پیتزایی که مثل نان لواش بود با کمی پنیر پیتزا روی آن و با چند تکه گوجه و گوشت تزیین شده و چیزی حدود 30 هزارتومان پایمان آب خورد و آنجا بسیار از پیتزاهای ایران یاد کردیم !برگشتن از نزدیکیهای برج دبی (بلندترین برج دنیا)رد شدیم واقعا عظمتی داره .پیاده شدیم و از دور نظاره گر بودیم .خیلی دوست داشتیم از برج دیدن کنیم اما نشد .خداییش بلیط ورودیش خیلی گران بود.فکر کنم نفری 100هزارتومان بود.

 


      روز ششم:2 دی: بازار ابن بتوته

امروز به قصد خرید راه افتادیم.ابن بتوته جایی بود که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم.ابن بتوته مکانی در حاشیه شهر است که مجموعه ای از بازار های مختلف است.البته قبل از ورود من فکر میکردم اجناس هر بازار مربوط به همان کشور است ولی پس از ورود متوجه شدم که این طور نیست و این تفکیک مربوط به معماری چند کشور است، چین،هند،ایران،مصر،تونس و اندلس .فضاها طوری طراحی شده که حال و هوای بودن در اون کشور به آدم دست میده البته اگه جاذبه مغازه ها این اجازه رو بده! مثلابرای ایران نماد گنبد به چشم میخورد .کار خوبی که کردیم این بود که نقشه راهنمای مجموعه رابه محض ورود گرفتیم واین کمک بزرگی کرد هم بجهت آشنایی با مجموعه هم در پیدا کردن فروشگاهها.و البته شروع خوبی نداشتیم چون پارسا با دیدن یه دایناسور رباتی که قیمتش حدودا 300هزارتومان بود شروع به بهانه گیری کرد که منجر به گریه و زاری به مدت یکساعت و خرید یه اسباب بازی شد که یک قطعه سنگ بود که داخلش فسیل سر یک دایناسور بود که با یه قلم و چکش باید شکسته میشد و این فسیل پیدا میشد و این هم نوعی تجربه جالب بود براش ولی برای ما که 12هزارتومان پول دادیم که یه کله 5سانتی دایناسور بخریم زور داشت!

قسمت جالب بازار فضای رستوران آن بود که اونجا غذای همه ملیتها پخته و سرو میشد ولی ما بعد از تجربه غذای هندی و عربی که در صحرا داشتیم ترجیح دادیم غذای ایرانی بخوریم و من و پارسا زرشک پلو با مرغ خوردیم که کیفیت خوبی نداشت و بابا هم مک دونالد خورد.و البته انتخاب از بین صدها نوع غذا کار آسانی نیست.خلاصه اینکه تا شب اونجا بودیم و خرید کردیم و خسته و کوفته همراه با نق زدنهای مداوم پارسا برگشتیم خونه.ولی خداییش خرید با بچه واقعا لذتی نداره..............

 

        

روز هفتم:3دی:اوت لت مال-شهربازی

  صبح بطرف اوت لت مال براه افتادیم.داشتن ماشین به همراه جی پی اس واقعا کمک بزرگی بود توی این سفر.اگه ماشین نداشتیم باید کلی کرایه میدادیم و اگه جی پی اس نداشتیم امکان نداشت اینجور جاها رو پیدا کنیم.خدا رو شکر اونجا چند مکان برای بازی بچه ها داشت که پارسا اونجا چند ساعتی سرگرم شد و چند تا دوست هم پیدا کرد که هرچند نمیتونست ارتباط کلامی باهاشون برقرار کنه و تونست باهاشون کلی بازی کنه و ما چرخی توی بازار بزنیم. اجناس مارک دار بودند ولی با قیمت پایین تر.فروشگاهی که میشد بود.اجناسش آلمانی بود.این فروشگاه راهم آرزو جان معرفی کردند. تا بعد از ظهر اونجا بودیم Tchibo ازش خوب خرید کرد

بعد به طرف شهر بازی راه افتادیم .این شهر بازی رو با جی پی اس پیدا کردیم .راه زیادی رفتیم تا رسیدیم. هم خیلی بزرگ بود هم خیلی شلوغ واز همه جالبتر بر خلاف دبی که عرب بندرت میبینی اینجا بکل همه عرب بودند با لباسهای عربی و حتی یک اروپایی هم بچشم نمیخورد .شاید دلیلش این باشه که نزدیک به ابوظبی است و بیشتر از اونجا می آیند.در محوطه شهربازی هم چندین بازار بود که مربوط به ملیتهای مختلف بود و احتمالا محصولات همون کشور رو میفروختند و بنظر میرسید محصولات سنتی کشورها باشه ما که حاضر نشدیم پامون رو تو بازارها بذاریم یکی اینکه خسته بودیم و دیگه اینکه واقعا از شاپینگ خسته شده بودیم شام خوردیم ، پارسا قطار هوایی سوار شد وبا وجود اینکه من خیلی اهل هیجان و بازیها اینجوری نیستم مجبور شدم سوار بشم کلی هیجان داشت والبته ترس.ولی پارسا کیف کرد.خدا رو شکر که این تنها بازی بود که بدرد پارسا میخورد و گرنه تا ساعتها دستمون بند بود.با کلی خستگی برگشتیم هتل.

  روز هشتم:4 دی:برگشت

امروز دیگه باید وسایلهامون رو جمع و جور میکردیم .بلیط برگشتون حدود ساعت 9 شب بود.ساعت 12باید هتل رو تحویل میدادیم و تا شب وقت داشتیم چرخی توی شهر بزنیم.به مرکز خرید سنترپوینت که نزدیک هتل بود رفتیم و آخرین خریدها رو هم کردیم.چند ساعت اونجا بودیم بعد رفتیم ناهار خوردیم.پیتزا هات خوردیم که عالی بود تلافی پیتزایی که دبی مال خوردیم دراومد.بعد رفتیم ماشین رو تحویل دادیم که تصفیه حسابش یکی دو ساعتی طول کشید و بعد به فرودگاه رفتیم و البته اونجا هم دست کمی از مراکز خرید نداره.خلاصه اینکه تا لحظه آخر فرصت داری پول خرج کنی!

خیلی جاها هم نتونستیم بریم از جمله امارت مال ،سیتی سنتر،برج العرب،برج دبی و....

سفر خوبی بود...........  



موضوع مطلب : سفر
سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ :: ٩:٤٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed