Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

تصمیم داشتم وقتی از سفر بر گشتیم خاطرات سفر بنویسم ولی امان از این تنبلی و نداشتن حس نوشتن! من اعتراف میکنم نوشتن کار واقعا سختیه و وای به روزی که دپرس هم باشی...............

ولی سفر خاطره انگیزی بود خصوصا برای پارسا همراه با تجربه های فراوان و نتیجه گیری منطقی ===============> من نمیخوام ایران زندگی کنم دوست دارم دبی زندگی کنم!!!!!!!!!!!!!!

روز اول :27 آذر هشتاد و نه "دبی"

ساعت 12 ظهر به هتل رسیدیم و پارسا سراغ استخر رو گرفت .از قبل به پارسا گقته بودم هتل استخر داره آخه یکی از آرزوهای پارسا داشتن خونه ای که استخر داشته باشه.!استخر طبقه هشتم هتل بود .ما هنوز سویت رو تحویل نگرفته، پارسا شال و کلاه کرد و رفت استخر و به معنای واقعی حالش رو برد

 

 

 

بعداز ظهر بعد از اجاره ماشین به کمک" آرزو عزیز مامان آرش" که واقعا لطف بزرگی کردند، رفتیم دبی مال ولی از لحظه ای که پامون رو گذاشتیم اونجا پارسا دنبال مغازه اسباب بازی فروشی بود تا یه دایناسورپیدا کنه و این از خصلتهای پارسا هست تا چیزی رو که میخواد پیدا نکنه دیگه هیچ چیز براش مهم نیست همونقدر بگم که آکواریوم بزرگ اونجا هم نتونست توجهش رو جلب کنه با وجود اینکه برای دیدن آکواریوم لحظه شماری میکرد. و حتی رستوران زیبایی که به سبک یه جنگل طراحی شده بود با فضای زیبایی که حس سیر و سفر در جنگل رو به آدم القا میکرد با کروکودیلی که در ورودی رستوران بود و در لحظه اول فکر میکردی واقعی است هم نتونست فکر خرید رو از سرش بندازه.پارسا در این مواقع عین آدم تشنه ای که با ید یه جرعه آب بنوشه و دیگه هیچ چیز براش مهم نیست .خواستن و بدست آوردن و دیگر هیچ!در آخر هم که نتونست هیچ دایناسوری پیدا کنه یه کرو کودیل پلاستیکی و یه نهنگ ژله ای خرید اون هم به سه برابر قیمت خرید در ایران! و بعد آروم شد وحالا میخواست آکواریوم رو ببینه که دیگه اونجا تعطیل شده بود و ما با یه اعصاب خرد برگشتم هتل!

 

روز دوم :28 آذر: یک روز بیاد ماندنی

وایلد وادی:اولین جایی که پارسا انتظارش رو میکشید بره .چونکه بهش گفته بودیم اونجا بچه ها با مامان و باباهاشون میتونند بره شنا کنند! خدایش خیلی بهمون خوش گذشت و فکر میکنم چون جایی بود که به تمام خانواده خوش میگذشت. فرصتی که تو ایران هیچوقت فراهم نمیشه.! اونجا پارسا میکرودرمی بوسیله ماهیها رو هم تجربه کرد! و سقوط از سرسره 30 متری که من جرات نکردم از اون بالا برم و از همه هیجان انگیزتر تیوپ سواری خانوادگی وخلاصه اینکه ما آخرین نفرهایی بودیم که از اونجا بیرون اومدیم و حسرت خوردیم که کاشکی صبح زودتر اومده بودیم و با وجود اینکه سیصدهزارتومان پیاده شدیم (با ناهار و عکسهایی که چیک و چیک ازمون میگرفتند)ولی ارزشش رو داشت .نوش جان عربها!!!! شب هم خسته و وارفته رسیدیم هتل .


وایلد وادی

میکرودرمی طبیعی!

 

روز سوم:29آذر: دلفین آریوم و شهر بچه ها

صبح عازم دلفین آریوم شدیم .برنامه ریزی بترتیب هیجان انگیزی مکانها بود. دیدن دلفینها از نزدیک برای پارسا که اولین بار میخواست اونها رو ببیند تجربه جدیدی بود و تجربه دست زدن به اونها و عکس گرفتن کنارشون از اون هم جالبتر.بعد از اجرای نمایش شیرهای دریایی نوبت دلفینها بود.برنامه جالبی بود .آخر برنامه هم یه مسابقه اجرا شد که بچه ها یه توپ که از قبل از ورود تهیه کرده بودند (ما متاسفانه نمیدونستیم) رو با هم بطرف دلفینها پرتاب میکردند .توپ کسی که توسط اولین دلفین برداشته و تحویل مربی شد به عنوان برنده اعلام کردند و جایزه اون سواری توی یه قایق بادی بود که توسط دلفینها کشیده میشد که پارسا ازاون بی نصیب موند که کلی هم گیر داد که من هم میخوام سوار اون قایق بشم که با رفتن و عکس گرفتن کنار دلفینها که بلیطش رو از قبل تهیه کرده بودیم ماجرا به خیر گذشت! ولی دست زدن به دلفینها هم کلی هیجان انگیز بود و البته خرج هم داشت دیگه!نوش جان عربها!!!!


 

یه برنامه دیگه که متاسفانه نتونستیم بریم و تبلیغاتش رو اونجا دیدیم برنامه در مورددایناسورها بود که مربوط به یه گروه کانادایی بود که بعلت رفتن به تعطیلات کرسیمس تعطیل شده بود .صداش رو هم در نیاوردیم چون اگه پارسا میفهمید دیگه ول کن ماجرا نبود.حالا چی بود و چیکار میکردند ما نفهمیدیم .همینقدر فهمیدیم که این عربها واسه همه چی برنامه دارند.!

ویار خرید ،اونجا هم پارسا رو ول نکرد و اصرار بر پیدا کردن وسیله ای برای خرید داشت که منجر به خرید یه دلفین بادی شد  که چند دقیقه بعد هم گم شد و یه کلاه.


قسمت دوم برنامه رفتن به" شهربچه ها "بود.مکانی زیبا وتمیز با دنیایی از امکان تجربه های مختلف .از علوم فیزیک ،مکانیک ،مغناطیس،نجوم گرفته تا علوم طبیعی فکر کنم بیشتر از پارسا برای ما جالب بود.تمام آزمایشهایی که توی دوران راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه خونده بودیم اینجا قابل لمس بود.واقعا از ته قلبم آرزو کردم همچین مکانی برای بچه های ایرانی ساخته بشه چون فکر میکنم لیاقتشون بیشتر از اینا باشه.و آرزو کردم یه روزی اینقدر پول داشته باشم یه همچین جایی رو بسازم. اگه نساختم...........!

 

 

 سالن ورودی شهر بچه ها

 

 آزمایش چرخ دنده ها

 

 

آزمایش تشکیل حباب

 

 

سالن طبیعت بازسازی شده

 

ببینید به چه چیزهایی هم فکر میکنند!

 

اسکیمو ندیده هم نشدیم!

 



موضوع مطلب : سفر
شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ :: ۱:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed