Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

مدتها بود که پارسا مبتلا به عشق ماهیگیری شده بود .هر بار که از کنار  شبه رودخانه  زاینده رود ! رد میشدیم به یاد ماهیگیری میافتاد.تا اینکه یک روز برآن شدیم که مادر و پسری به ماهیگیری برویم. لنسر (چوب ماهیگیری)را بیخیال شدیم و با یک نخ ماهیکیری و قلاب عازم شدیم آخه کار کردن با آن مهارت میخواهد .خوشبختانه شانسی که آودیم جایی نشستیم  که یه ماهیگیر حرفه ای نشسته بود.با کمک او طعمه زدن و انداختن قلاب رو یاد گرفتیم.پسر بعد از چند دقیقه دستش خسته شد و ماهیگیری را به ما سپرد و ما مثل مجسمه نشسته و به قلاب زل زدیم و با چشم دیگرمان پسر را زیر نظر داشتیم که جایی نرود.و در همین چشم به چشم شدن طعمه ها خورده میشدند و اگر دلگرمی ماهیگیر کنارمان نبود رفته بودیم. اعتقاد داشت کسی که برای اولین بار ماهیگیری میکند دست خالی بر نمیگردد و البته اینچنین شد.قلاب تکان خورد و ماهیگیر به کمکمان آمد و ماهی زبان بسته را بالا کشیدیم.ماهی به اندازه کف دست پارسا بود.بچه کلی ذوق کرد.بساطمان را جمع کردیم .ماهیگیر دو ماهی کوچک خودش هم به ما داد و ما سرمست از این پیروزی به خانه برگشتیم.انگار پادشاهی که از شکار برگشته باشد (بیشتر جهت پز دادن به همسر!)و خوشحال که ماهی تازه میخوریم.و البته که ماهی را طبخ  کردیم اما نه من توانستم بخورم و نه پارسا.موجود زنده ای را از حیات ساقط کردیم و تازه انتظار داشتیم از گلویمان پایین برود....................

واما نکته اخلاقی این ماجرا: عشق ماهیگیری فروکش کرد و ما فهمیدیم دل آنکه موجودی را بکشیم و بعد آن را بخوریم را نداریم.



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: ۱:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed