Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

دوباره وقت به روز کردن وبلاگ رسید و من درحال سوزاندن فسفر مغز هستم که ببینم در این چند روزی که گذشت چیکار کردیم.هر بار میگم کم کم بنویسم که یادم نره باز یادم میرهنیشخند.

چند مدت پیش(7آذر) هم در ادامه همون برنامه ریزی برای رفت و آمدهای دوستانه ،یکی از دوستانمون رو دعوت کردیم خونمون که یه دختر دارند به اسم آیدا که کلاس اولیه .چند وقتی بودهمدیگه رو ندیده بودیم پارسا قبل ازینکه بیایند براش سوال پیش اومده بود که چه بازی میتونه با یه دختر بکنه؟ اتفاقا تونستند با هم بازی کنند و سرگرم شدند. در این  میان بتی و آلکس نقش موثری داشتند چون وجه اشتراک پارسا و آیدا، علاقه شون به نگهداری حیوانات است.بعد از خوردن شام با بچه ها نشستیم و مسابقه 20سوالی بازی کردیم...آخرشب دیگه پارسا کم آورد . از خستگی می خواست بره بخوابه ولی آیدا هنوز پرانرژی بود.

ولی مهمترین اتفاق چند مدت اخیر اضافه شدن موجود کوچولویی بود به خونه مون.بتی و الکس رو که معرف حضور هست.؟خوکچه هندی های پارسا یا بهتر بگم خوکچه هندی های من!چون تمام مسئولیت نگهداری شون با منه.روز یکشنبه(10آذر) طبق معمول صبح قبل از رفتن به سرکار رفتم بهشون غذا بدم که دیدم یه بچه کوچولو توی قفس شون است.باورم نمیشد اینقدر ذوق زده شدم که فکر نمیکنم توی این چند ساله موضوعی بوده باشه که اینقدر ذوق کرده باشم .البته ذوق زدگیم بخاطر این بود که ما دوماه بارداری بتی بیچاره رو متوجه نشده بودیم.حتی یه بار به بابا گفتم این دوتا رو ببریم دامپزشک ببینه که نر و ماده هستند یا همجنس هستند.تعجبمن و پارسا همدیگر رو از شدت ذوق بغل کردیمهورا و پارسا در همان حالت هیجان زدگی گوشی رو برداشت و به بابا زنگ زد و گفت باااااااا باااااااااا نمی دونی چه اتفاقی افتاده!!!.طفلک بابا بعدا گفت که نزدیک بوده سکته کنه از ترس....اسمش هم گذاشتیم میشا...میشا تا چند روز سوژه خانه ما بود.ابله

ا

از راست به چپ:بتی(مادر)-میشا-الکس(پدر)

 رابطه پارسا با دوستش بابک بیشتر از قبل شده و دلشون میخواد با هم رفت و آمد کنند.دوشنبه(11آذر) گذشته هم بعد از مدرسه خونه بابک دعوت بود و تا 8شب با هم بودند.اینقدر خوشحال بودند که توی کلاس به همه گفتند که قراره تا شب پیش هم باشند.

 بعد از اون اتفاق هیجان انگیز مهمان دار شدنمان جو خانه رو تغییر داد.خاله زهرا و مامان جون از بوشهر و عمه خودم از تهران  از چهارشنبه(13آذر) مهمون ما بودند.

 روز پنج شنبه(14آذر) جلسه ماهانه مدرسه پارسا بود.خودم رو آماده کرده بودم که معلمش از انجام دادن تکالیفش شکایت کنه که خدا رو شکر ازش راضی بود.و نکته مهمی که توی این جلسه 15دقیقه ای  مطمئن شدم این بود که "هیچ مقایسه ای بین بچه ها انجام نمیشه".کسی به اسم بچه زرنگ و شاگرد نمونه یا اول وجود نداره و بچه ها بر اساس توانایی هاشون سنجیده میشن.هر چند تا به حال هم هیچ موردی خلاف این ندیده بودم ولی از صحبت خود پارسا که یک بار از واژه "بچه زرنگ های کلاس"  استفاده کرده بود کنجکاو شده بودم که بچه زرنگ های کلاس کیا هستند که از معلمشون پرسیدم و گفت: احتمالن منظورش بچه هایی هستند که زود تکالیف کلاسشون رو انجام میدن که به فعالیت های دیگه ای برسن که براشون مشخص شده مثل رفتن به کتابخانه یا بازی در حیاط وگرنه، ما نه کسی رو شاخص میکنیم نه در این موارد حرفی میزنیم.

توی برنامه هفتگی شون  درسی دارن به اسم پروژه که بچه ها درباره موضوعهای مورد علاقه شون تحقیق میکنند.پارسا از معلم پروژه شون خواسته که در مورد اسطوره های افسانه ای تحقیق کنه و نقاشی بکشه و ایشون هم قبول کرده. معلمشون ضمن استقبال ازین پیشنهاد ازمن خواست با توجه به روحیه پارسا اجازه بدم هر وقت که دلش خواست روی موضوعش کار کنه و هیچ فشار یا اصراری از طرف من توی خونه نباشه چون متوجه شده که  پارسا وقتی خودش تمایلی به انجام کاری داشته باشه اون کار رو به بهترین نحو انجام میده و در غیر این صورت فقط رفع تکلیف میکنه.خوشحال شدم ازین جهت که توی این مدتی که از سال گذشته تونستند روحیات بچه ها رو بشناسند و به اون احترام بذارند.

جمعه(15آذر) با مهمونهامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.باران کمی اومده بود هوا بسیار تمیز و آسمان آبی بود.تماشای اصفهان از روی کوه توی اون هوا دیدنی چون توی روزهای عادی در هاله ای از آلودگی دیده میشه ولی امروز متفاوت بود.خدایا به خاطر این روز که هوای تمیز رو به ریه هامون فرستادیم شکر.


جمعه تنها فرصتی بود  که تونستیم با مهمونهامون خوش بگذرونیم.بقیه روزها هم من سرکار بودم و ساعت 3 می رسیدم خونه.یک شنبه و دوشنبه بعد از ظهر دو سه ساعتی مامان وعمه رو بردم بیرون که پارسا ترجیح داد خونه بمونه.خاله زهرا شنبه بعداز ظهر رفت.مامان و عمه هم دیروز(19 آذر) رفتند .جاشون خالیه...

.

.

.

متن زیر قسمتی از مطلبی هست که مدیر مدرسه پارسا توی سایت مدرسه گذاشته...

"روز ها به سرعت می گذرند و کودکان ما بزرگ و بزرگتر می شوند....لحظه های تاثیر گذار امروز می گذرد و مغز کار خودش را می کند ، مغز و چشم و دست و ... فرصت رشد خود را در لابلای کارتون ها و بازی های کامپیوتری و دوستان نسنجیده و رفتارهای ریزودرشت،درست و نادرست مادر و پدر و اطرافیان پیدا میکند و بزرگ و بزرگتر می شود و بزودی روزی می آید که این مغز کوچک را نمی شناسیم ،حرف ها و رفتارهایش را بیگانه می بینیم زیرا فرصت آموختن از همه جا و همه کس را داشته است .... روزهای تکراری که برای تلاش برای لذت بردن و خوش گذراندن، پول در آوردن ، پست و مقام گرفتن، اعتبار و ارزشهای مادی به دست آوردن، جلو زدن های بی هدف، اول بودن های توخالی، به رخ کشیدن های پنهان و هزاران بهانه برای زیستنی تکراری می کنیم و کودک ما شاهد این تکرارهاست و می آموزد که چگونه به آرامی در یکی از آن ها قرار گیرد، او از همه جا می آموزد بدون آنکه به آن فکر کند چون ما هم همین مسیر را پیموده ایم.

دل مان را خوش می کنیم که خوب بپوشد و بخورد و مدرسه ای با نام خوب برود. دل مان را خوش می کنیم که دفترهایش را به دیگران نشان دهیم و تمیزی و نظم آن را بستائیم، در ذهن او اما... اتفاقات جدید دیگری درحال وقوع است که دیدنی نیست و در این سال های کودکی حس کردنی هم نیست و با بزرگ شدن ساقه های پاهایش و دور سرش، بزرگ می شود و عقیده می شود و سپس رفتار می شود .......
آنوقت این فرصت زیستن، بیهوده از دست رفته است و ما سهم مهمی در آن داریم..... "



موضوع مطلب : تفریح و گردش / خاطرات مدرسه
چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed