Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

این روزها هم آرام میگذره...گاهی از بی هیاهو بودنش معترض میشم.اما آنی نمیگذره که فکر میکنم همینکه بی هیاهو هست باید شکر کرد.ولی واقعیتش اینه که تکراری شده......این از من.برای پارسا هم روزها به همین شکله با کمی تفاوت..ظهر که از مدرسه میاد پای تلوزیون و ساعت پنج ،پنج و نیم با تذکرهای من همراه با تهدیدی ملایم سراغ درس و مشقش میره.البته به نسبت روزهای اول خیلی خوب شده.تازگی هم زیاد میپرسه چند ماه دیگه مدرسه تموم میشه.تعجب..رابطه اش با دوستای مدرسه اش خوبه.البته خودم حدس میزنم.هر روز که میخوام براش تغذیه بذارم سفارش میکنه براش بیشتر بذارم چون به دوستاش هم میخواد بده.گاهی هم پول میبره مدرسه هم واسه خودش و دوستاش بادام زمینی میخره.مدتی هست داره تلاش میکنه صمیمیتش رو با یکی از دوستاش بیشتر کنه.چون این دوستش به قول خودش مثل بند به یکی وصله که از قضا پارسا رقابتی درونی با اون داره.ازین نظر میگم درونی که چیزی بروز نمیده و من گهگاهی متوجه میشم.خلاصه اینکه دیروز گفت :من تونستم کاری کنم که "ب" دیگه کمتر دنبال "پ" بره.(مخفف نوشتم گفتم شاید یه روزی بزرگ بشن و خوششون نیاد کسی از گذشته شون چیزی بدونهنیشخند).البته توی این قضیه من هم نقش اندکی داشتم از اون جهت که بسیار تشویقش میکنم به دوست یابی.از اونجایی که خودم به سختی و با فیلترهای فراوان دوست انتخاب میکنم دارم به پارسا یاد میدم روابط عمومی اش رو قوی تر کنه.کی گفته آدم باید دوستهای کمی داشته باشه.درسته خود من خدا رو شکر از دوستانم ضربه ای نخوردم بخاطر همون ریزبینی ام در انتخاب دوست، ولی خیلی اوقات دلم میخواست  دوستای بیشتری داشتم تا برای یه رفت و آمد ساده  اینقدر آدمها رو زیر رو نکنم... تازگیها یاد گرفته که "داشتن هزار دوست کمه و داشتن یه دشمن هم زیاد"..البته این حرفهای من به این معنی نیست باید به هر کس اعتماد کنه...فقط دلم نمیخواد روابطش رو به یکی، دو دوست محدود کنه.اومد و دوستش چند سال دیگه رفت از این مملکت یا نه رفت ازین شهر اونموقع بچه باید دوباره تازه بگرده یه دوست پیدا کنه.؟من اعتقاد دارم آدم باید همیشه توانایی دوست یابی داشته باشه.و البته برای نگه داشتن این دوستیها باید صادق و راز دار باشه.اگه هم متوجه شد دوستش اینطوری نیست سعی کنه روابطش رو محدود کنه ولی قطع نکنه.درست نمیگم؟! ...این از موضوع دوست و دوستیابی

 در ادامه تابستان کلاس بسکتبال هنوز ادامه داره.هفته دو روز میره کلاس.خودش اظهارتمایل کرد بره من هم گذاشتمش...من چیز زیادی از بسکتبال نمی دونم ولی روزهایی که میرم توی کلاس میشینم  میبینم این روشی که به بچه ها آموزش می دن به جز دریبل و پاس و توپ رد کردن از زیر پا و دور کمر چیزی یاد نمیگیرن و البته برای بچه ها هم هیجان نداره چون بچه ها دلشون میخواد بازی کنن نه اینکه بایستن و دریبل بزنن.به قول بابا که یه زمانی حرفه ای بسکتبال بازی میکرده ،شاید تو کل یه بازی بسکتبال فقط یک بار پیش بیاد که یه بازیکن  توپ رو از زیر پاش رد کنه.!...یعنی این آموزشها وقت تلف کردنه...

 کلاس ویولن اش هم که از آخرهای تابستان دیگه نرفت.چقدر من دلم گرفت.عاشق ویولونم.یکی نیست بگه خودت برو یاد بگیر..البته ناگفته نمونه فعالیتهای غیر مستقیم خانواده میتونه توی علاقمندی بچه به یه فعالیت موثر باشه که ما اقدامی نکردیم.مثلن اینکه توی خونه یا ماشین آهنگ بذاریم یا در موردش حرف بزنیم و ازین جور کارها که راستش ما نکردیم.توی کلاس های "ارتباط بین دو نسل "که هفته ای یکبار میرم توجیهمون کردند که توی هیچ کاری اجبار و اصرارفایده نداره فقط زمینه باید فراهم بشه تا علاقه ایجاد بشه.کلاس رفتن پارسا تبدیل شده بود به اصرار...البته گاهی که صدای ویولن زدن رو میشنوه میگه:من ویولن رو دوست دارم ولی معلمم رو دوست ندارم.فضای اون کلاس رو هم دوست ندارم...این دومین مربی بود که عوض کردیم.فعلن که بیخیال ویولن شدیم تا ببینیم بعد چی میشه

چند وقتی هم هست کلاس شنا میره.تابستان میخواستم بذارمش کلاس که گفتند شلوغه و آب کثیف ،منصرف شدم .پارسا شنا رو از 5 سالگی شروع کرد با کلی زحمت استخری پیدا کردم که بتونم خودم ببرمش و سرکلاسش حضور داشته باشم.ولی چون خیلی بازیگوش بود مربی اش زیاد بهش سخت نگرفت میگفت از شنا زده میشه.!علیرغم اینکه حدود یکسال رفت ولی  توی شنا کردن ایرادهای زیادی داره.به قول این مربی جدید فقط شمایی از شنا کردن دیده میشه.هنوز که هنوزه شنا براش یه بازی و سرگرمیه..این بار بهش تذکر دادم که موضوع فرق میکنه و باید خیلی جدی به حرفهای معلمش گوش بده و اصولی یاد بگیره.باهاش صحبت کردم که برای موفق شدن توی هر کاری به غیر از علاقه باید توی کلاس توجه و تمرکز داشته باشه.و اون دو تا را تشبیه کردم به دوبال که اگه فقط یکی اش باشه نمیشه پرواز کرد.حالا این شده یه رمز بین ما که امروز دو باله بودی یا یه باله؟!  

توی جلسه ماهانه که به طور انفرادی با معلم داریم  به نکته جدیدی  پی بردم یعنی معلمشون پی برده و به ما گفت .و اون اینه که اگه پارسا موقع درس دادن  نقاشی بکشه میتونه روی درس تمرکز کنه بخاطر همین بهش اجازه میده موقع درس گوش دادن نقاشی بکشه..خدا رو شکر که معلمش درکش کرده...ولی باید تمرین کنه مهارت گوش دادن رو یاد بگیره که بسیار در اون ضعیفه...معمولن توی کارهای گروهی که انجام میدن اگه کارشون رو خوب انجام بدن تشویق میشن و جایره ای مختصر مثلن یه شکلات میگیرن.پارسا به معلمش گفته اگه میخواین به من جایزه بدین بهترین جایزه اینه که به مامان و بابام بگین اجازه بدن اسباب بازی بخرم... شیطان   

تصمیم دارم آموزش زبان رو خودم توی خونه باهاش شروع کنم چون فهمیدم مدت طولانی نشستن و تکرار کردن براش خسته کننده است.دارم تحقیق میکنم که بدونم چه متدی رو شروع کنم میخوام از سی دی های تصویری استفاده کنم.اگه کسی تجربه ای داره خوشحال میشم راهنمایی کنه.

 چند روزی هست خاله زهرا از کیش اومده و پارسا خیلی خوشحاله.حتی موضوعات جمله نویسی اش هم حول خاله میچرخه   وقتی خاله ام پیشم است احساس نشاط میکنم..من به خاله ام علاقه زیادی دارم و...

 پنج شنبه ای هم که گذشت بعد از مدتها سری به مراکز خرید زدیم اون هم به هوای همراهی خاله..پارسا هم دلی از عزا در آورد و با پولهایی که پس انداز کرده بود یه خرید حسابی کرد.یه شخصیت افسانه ای ،یه نهنگ سفید و دو تا سی دی آواتار . 

 از اونجایی که پست بدون عکس مثل ساندویچ بدون نوشابه است نیشخندچند تا عکس هم میذارم.این روزها که هوا سرد شده نشستن توی خونه گرم از همه چی بیشتر حال میده بخاطر همین عکس نداریم...

این مجسمه هم با خمیر گلسازی ساخته شده.اینجوری دیگه برامون میمونه..

.

.

.

پی نوشت:دعوت به قرار وبلاگی

بنا به پیشنهاد  مامان رادمهر که قرار آخر هفته تشریف بیارند اصفهان قرار شده روز جمعه همدیگر رو توی باغ پرندگان ببینیم.دوستان خوب اصفهانی خوشحال میشیم اونجا ببینیمتون.ساعت و مکان دقیقش رو بعدا اعلام میکنیم.

قرار وبلاگی:جمعه92.8.24 ساعت 11ورودی باغ پرندگان

 



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مجسمه سازی / اسباب بازی
شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed