Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

این روزها کمتر میام به فضای مجازی.مهمترین دلیلش هم اینه که این دنیای مجازی مثل دالان پیچ در پیچ و جذابه که وقتی واردش میشی در اومدنش با خداست...نیشخنداز بس که از یه وبلاگ به وبلاگ دیگه وصل میشی. چند مدتی هم هست یه سایت آشپزی خوب پیدا کردم که اتفاقا همشهری هم از آب دراومدیم اینقدر دستورهای آشپزیش بیسته که وقتی میخوام یه دستور آشپزی توش پیدا کنم میبینم چند ساعته که نشستم و داره نت برداری میکنم.از توی همین سایت سوسیس هم یاد گرفتم که خودم و پارسا با هم درست کردیم و پارسا توی پیچاندن سوسیس ها بهم کمک کرد و خلاصه اولین سوسیس در زندگی مون هم درست کردیم حس خوبی داشت.از گرفتن شیر عسلی دستور داره تا پنیر ماسکار پونه و انواع و اقسام غذاهای ایرانی و فرنگی در حد عالی.کنجکاو شدید نه..این آدرس سایتش است.شف طیبه.خلاصه بخاطر نیافتادن در دام دنیای مجازی کمی حضورم رو کمرنگ کردم ولی هستم.درس و مدرسه پارسا هم خدا رو شکر روی غلتک افتاده و به عبارتی موتورش گرم شده.امسال هم از دوستان سال قبلش جدا شده یعنی بچه ها تقسیم شدند.دو سال بود که بچه ها با هم بودند.که هم مزایایی داشت و هم معایبی.بر خلاف تصور من پارسا از این که کلاسش جدا شده بود خوشحال بود.میگه صلاح دونستند ما رو جدا کردندتعجب اگر چه هنوز زنگ های تفریح با همکلاسی های قبلش بازی میکنه. اخلاق خوبی که داره این که راحت دوست پیدا میکنه....زیاد از مدرسه حرف نمیزنه.اخلاقش اینجوریه که چیزی نمیگه و گاهی همین اخلاقش باعث میشه بعضی موارد رو خیلی دیر متوجه بشم که لازم بوده زودتر بدونم.وقتی هم چیزی بپرسم در حد چند کلمه جواب میده.اگه بپرسم مدرسه چطور بود جواب میده :عالی بود.(یه بار پرسیدم عالی یعنی چی میگه یعنی اینکه دیگه چیزی نپرسی)یا میپرسم معلمت رو دوست داری؟میگه:آره..یک کم که میخوام بیشتر بدونم میگه:چه اهمیتی داره..در مورد دوستاش هم گاهی میپرسم که همین جوری جواب میده..این روزها بزرگترین دلمشغولی اش این است که دوستاش رو به خونه دعوت کنه.هفته قبل هم دوستش بابک رو دعوت کرد بعد از مدرسه با هم اومدن خونه.اینقدر شوق و ذوق داشت که نگو.اینقدر به من سفارش کرد که مامان بابک رو راضی کنم که ظهر با سرویس خودش بابک رو ببره خونه ....در آخرین لحظه هم گفت:"من رو حرفت حساب کردما..."چند روزی هم هست به یکی دیگه از دوستاش قول داده دعوتش کنه که هنوز فرصت مناسب پیش نیومده.از جمله کارهایی که من میتونم باعث خوشحال شدنش بشم اینه که دوستانش رو دعوت کنم و براش هفته ای یه بار لازانیا درست کنم... عاشق لازانیا است.وقتی براش لازانیا درست میکنم اولین لقمه رو که میذاره دهنش میپرسه.برای شب هم لازانیا داریم؟!                                       جمعه ای که گذشت عروسی عمه لیدا بود که خیلی خوش گذشت.مراسم توی یه باغ خیلی قشنگ بود که گوشه باغ هم پرنده های مختلف مثل فلامینگو و طاووس و طوطی نگهداری میکردند .هوا هم عالی بود.مراسم هم به خوبی و خوشی برگزار شد از بس که آدم استرس داره مشکلی پیش نیاد... گروهی بودند که رقص های محلی میکردند که خیلی جالب بود.آتش بازی هم بود و از همه مهمتر پارسا کلی شاباش گرفت که مبلغش به 140هزارتومان رسید.کلی ذوق کرده بود.تا روی سر عروس پول میریختند سر و کله اش پیدا میشد.شیطانمن هم تا قبل از اومدن عروس و داماد به زور چند تا عکس از پارسا گرفتم.از عکس گرفتن زیاد خوشش نمیاد.هر چی به این بچه میگم این عکس ها برات خاطره میشه فایده نداره...فکر کنم بیشتر پسر بچه ها اینطوری باشن.از خودم هم کمتر عکسی یافت میشه  چون کسی حال و حوصله عکس گرفتن رو نداره به جز خودم.                                                

 

 

 



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مناسبتها
سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ :: ۱:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed