Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

امتحانات من و بابا هم تموم شد وفرصتی شد با فراغ بال به پسرمون برسیم.اگر چه این روزها مصادف با ایام مبارک ماه رمضان است و بی حالی اون هم ساعات پایانی، حس بیرون رفتن رو از آدم میگیره ولی برای من عذر موجهی نبود.جمعه صبح4مرداد آخرین امتحانم رو دادم .بعد از ظهرش  با چندتا از همکارهام قرار گذاشته بودیم میدان امام.افطار رو همونجا خوردیم.بچه ها حسابی بازی کردند.درشکه هم سوار شدند.

چند مدتی بود بین نگه داشتن یا فروختن "بتی" همون خوکچه هندی مون که حالا حسابی دوست داشتنی شده مردد بودیم. خصوصا الان که وقتی صداش میکنیم با صدای ریزش جوابمون میده.پارسا میگه خیلی غم انگیزه "بتی"رو بذاریم توی مغازه و باهاش خداحافظی کنیم....ناراحتراست میگه برای من سخت تره از بس که  دلم واسه حیوونها میسوزه.این "بتی"هم بیشتر اوقات توی خونه آزاده.خوبیش اینه که خیلی کثیف کاری نمیکنه.جاهای مخصوصی میره برای دستشویی که براش کاغذ گذاشتیم.خلاصه این ها رو گفتم که بگم مصمم شدیم نگهش داریم و چون به سن باروری رسیده باید براش یه جفت میگرفتیم که این کار رو کردیم.من و بابا رفتیم و یه همسر خوشگل و مناسب براش انتخاب کردیم چشمکبه همراه یه خونه بزرگ که زندگی متاهلی شون رو شروع کنند.اسمش رو هم گذاشتیم "الکس".به قول بابا به زودی نوه دار میشیم.

بتی و الکس

 همون روز یعنی یکشنبه بعد از اینکه بتی و الکس رو روانه خونه بخت کردیمنیشخند با دوستای پارسا رفتیم کارتینگ.و بعدش هم رفتند ترامبولین و البته قبلش هم این بازی رو میزی رو کردند که هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیادمتفکر

این هم ژست مایکل شوماخرینیشخند

در وبلاگ پسر نمیشه اثر هنریش رو نذاشت.

اردک آشپز

 آخر هفته هم قسمت شد از شهر بزنیم بیرون.مقصدمون  دهکده تفریحی چادگان بود.از آخرین باری که رفتیم چند سالی گذشته بود و پارسا چیز زیادی یادش نبود.من عاشق این دهکده سبز و زیبا و تمیز هستم.آخر هفته خوبی بود.چهارشنبه بعدازظهر رفتیم و جمعه بعدازظهر برگشتیم.بیشتر البته به پارسا خوش گذشت چون با دوستاش بود و ما هم البته استراحتی کردیم توپ.....                                        

صبح پنج شنبه مسیر جنگل سبز رو از ابتدای دهکده تا انتهای دهکده رو پیاده طی کردیم تا به آب رسیدیم.

موقع برگشتن تو فکر این بودیم که چطور این مسیر رفته رو برگردیم که قطار تفریحی دهکده از راه رسید و ما هم از خداخواسته پریدم بالا و نصف راه رو با هاش رفتیم.


و بقیه راه برگشت...

توی راه برگشت بچه ها پیست کارتینگ رو دیدند و قول گرفتند بعدازظهر بیاریمشون پیست.انگار این کارتینگ ول کن ما نیست.توی مدتی که ما بچه ها رو برای قدم زدن بیرون برده بودیم آقایون ناهار رو حاضر کردند.البته برای اینکه بدور از سر و صدای بچه ها باشند حاضرند هر کار کنند.لبخندبعدازظهر اما اونها رو بیرون کشوندیم.پیاده رفتیم پیست و بچه ها دوباره ماشین سواری کردند.


توی راه برگشت هم از غرفه کتابی که برپا بود بچه ها کتاب و سی دی خریدند.هر جایی که میرن باید یه چیزی بخرند حتی شده یک کتاب....جمعه هم کلن تو ویلا موندیم و استراحت کردیم و از هوای تمیز وپاک دهکده لذت بردیم.چقدر زمان به آرامی میگذشت.اونجا بود که به سوالی که مدتها ذهنم رو درگیر کرده بودم پاسخ داده شد.گذشت سریع زمان فقط بخاطر زندگی ماشینی ماست و بس.


یادم رفته بود بگم که "بتی"و"الکس"هم با خودمون برده بودیم.چه کیفی می کردند وقتی توی چمن ها از این ور به اون ور می دویدند.من از بازی کردن اونها هم لذت می بردم.تعطیلات کوتاه و خوبی بود.



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش / سفر
یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed