Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

اینقدر ننوشتم که حساب این روزها از دستم رفت.نبودنمان دلیلی نداشت جز مشغول بودن به امورات زندگی. و  فراغتی هم که حاصل میشد به درس خواندن برای امتحان میگذشت .پارسا هم که این صبح ها بیشتر وقتش به تماشای تلویزیون میگذرد و البته بعد ازظهرها هم، اگر برنامه ای نداشته باشد. ولی خوبیش اینه که صبح ها تا ساعت 10 میخوابه.البته لابلای دیدین تلویزیون اثرات هنری هم از خودش به جا میذاره.

 

با استفاده از دستمال کاغذی-کاغذ-گوش پاک کن-چسب نواری این اثر رو خلق کرده پسرمبغل

من برای اینکه کمترتلویزیون تماشا کنه با پسر یکی  از دوستانم که خیلی وقت بود ندیده بودمش آشناش کردم .چند روزی بعد از ظهرها توی حیاط مجتمع آنها بازی میکردند و خیالم راحت بود.مدتی هم بود که دوچرخه اش دیگر سایزش نبود و به سختی سوارش میشد.آنجا هم که رفت رکابش خراب شد و بهانه ای شد برایش دوچرخه جدیدی خریدیم که کلی به اعتماد به نفس پسرمون اضافه شداز خود راضی اما به جای اون بحث و حرف در مورد دوچرخه کی بهتره پیش اومد که پارسا دیگه خودش دلش نخواست پیش بچه ها بره، با من هم دعوا کرد که چرا دوستهایی بهش معرفی میکنم که اخلاقشون خوب نیست.

هفته سه روز صبح کلاس بسکتبال میره با رادمهر و بهراد پسرهای همکارم که نزدیک خونه مون هستند.این کلاس رفتن هم مایه دردسر شده توی سرویس قرار مدارهای بعد از ظهر رو هم میذارند یا پارسا میخواهد اونجا برود یا اونها باید بیان.تنها دغدغه بعد از ظهرهای پارسا همینه.ولی خداییش سر کردن با سه تا پسر بچه توی خونه اعصاب پولادین میخواد.با وجود اینکه یه پارک به فاصله چند متری خونه مون هست ولی جرات نمیکنیم بچه ها رو تنها بذاریم برن اونجا بازی کنند از بس که اخبارهای تکان دهنده می شنویم.مدتی بود فکر علاقه نداشتن پارسا به خواندن کتاب، فکرم رو مشغول کرده بود.به ذهنم رسید شاید خریدن یه سری کتاب جدید اشتیاق به خوندن رو توش زنده کنه.نشستم و اینترنتی سفارش 12جلد کتاب رو بدون هیچ شناخت قبلی  از فروشگاه اینترنتی هدهد رو دادم.الحق که کتابهای خوبی بود و از همه مهمتر پارسا رو به کتاب خواندن علاقمند کرد.حالا دیگه پارسا برای من کتاب میخونه.البته خواندن قصه شب مامان هنوز ادامه داره.توی همه این کتابها ،"داستانهای مدرسه پرماجرا" خیلی جالبه و از قضا شخصیت اون به پارسا نزدیکه.              

از اتفاقات مهم این هفته های اخیر دیدن یکی از دوستان دوران دبیرستانم بود بعد از دوازده سال.نه اینکه از هم بیخبر باشیم.چرا مرتب تلفنی با هم در تماس بودیم ولی 12سال بود همدیگر رو ندیده بودیم.نه اینکه خارج از کشور و ازین حرفها باشه ها .همین چند صد کیلومتر اونطرف تر.خودمون هم حساب کردیم باورمون نشد اینقدر سال گذشته.بچه های هم رو هم ندیده بودیم.جمعه دو هفته قبل اومدند اصفهان و ما چند ساعتی با هم بودیم و بچه ها با هم بازی کردند.رفتیم کوه صفه.خوش گذشت. هر چند بخاطر اینکه من روز شنبه اش امتحان داشتم مژگان حاضر نشد بیاد خونمون.

 پارسا و آریان

 دو هفته گذشته سه تا امتحان داشتم ولی به پارسا قول داده بودم امتحان دوشنبه ام رو که دادم بهراد و رادمهر رو دعوت کنیم خونه.سه شنبه صبح توی راه کلاس بسکتبال قرارهاشون رو گذاشتند.بعد از ظهر پارسا لحظه شماری میکرد تا اومدند.اول یک کم بازی کامپیوتری کردند .بعد کشتی کج گرفتند .بعد "بتی" (خوکچه هندی پارسا) رو ول می کردند وسط خونه و می رفتند قایم میشدند بتی هم می رفت یه گوشه ای پناه میگرفت و اونها تمام خونه رو برای پیدا کردنش زیر و رو میکردند البته با سر وصدا و هیجان.بعد هم شروع کردند از این سر خونه تا اون سر خونه دنبال هم دویدند و من فقط توی دلم دعا میکردم به خیر بگذره و مشکلی براشون پیش نیاد.و در همه این ساعتها بنده نشسته بودم برای امتحان آخرم که جمعه آینده است درس میخوندم.یه همچین مادری من از خود راضیولی خداییش از خودم خوشم اومد.خدا رو شکر بابا هم رفته بود پیش یکی از دوستاش و فقط همسایه پایینی بود که پسرش از توی حیاط اومد و محترمانه پارسا رو صدا زد که پارسا یک کم آرومتر بازی کن اون هم ساعت یازده و نیم شب.من تا اون موقع فکر میکردم خونه نیستند.خجالتخدا رو شکر بچه ها آروم شدند و نشستند کارت بازی کردند.ساعت دوازده هم باباشون اومد دنبالشون و رفتند.تازه ازم قول گرفت روز پنج شنبه هم دوباره دعوتشون کنم.

دوشنبه و چهارشنبه بعد از ظهر پارسا کلاس سفال داره که توی این مدت پیشرفت خوبی هم داشته .

چهارشنبه بعد از کلاس سفال با هم رفتیم کارتینگ.اولین بار بود که می رفتیم.چون محدویت قد داشت.توی دو ماه اخیر چند سانتیمتر پسرم قد کشیده.اینقدر از این موضوع خوشحال بود که بر خلاف همیشه که از گرفتن فیلم و عکس بدش میاد اصرار کرد ازش عکس بگیرم چون می خواد به دوستاش نشون بده.

 شماره 10 پسر 134 سانتی من است که با یک سانت پاشنه کفشش مجوز ورود به پیست کارتینگ رو گرفت.

نمیدونم چرا یه مدتی است توی خط مدل ماشین و قیمت ماشین و کی مدل ماشینش بالاتر رفته.به حدی که بابا یه بار یه دعوای حسابی باهاش کرد.بعد از کارتینگ هم رفتیم ترامبولین.جبران این چند مدت که وقت نکرده بودم جایی بببرمش.                                                      

پنج شنبه هم طبق قولی که به پارسا داده بودم بهراد و رادمهر و علی پسر یکی دیگه از دوستام دعوت بودندخونمون این بار با بیتوتهنیشخند (یعنی شب هم موندند)بعدازظهر پنج شنبه اومدند تا بعداز ظهر جمعه.هرچند هنوز آخرین امتحان من مونده.دیگه خودتون تصور کنید چهار پسر بچه شیطون توی آپارتمان چه آتیشی می سوزونند.همه شیطنتها به کنار قهر و دعواهاشون هم چاشنی بازی بود.هر چند مدت یکبار یکی قهر میکرد و میخواست بره خونشون.اما خدا رو شکر زود آشتی میکردند و دوباره بازی ادامه پیدا میکرد.ساعت یک بامداد  هم که جاشون رو انداختند بخوابند دیدم توپ بسکتبال برداشتند .میگم چیکار دارین میکنین.پارسا میگه :میخوایم خسته بشیم خوابمون ببرهکلافهخلاصه فکر کنم ساعت 2 بیهوش شدند.صبح هم که بیدار شدند تا بعداز ظهر یه نفس بازی کردند.و موقع خداحافظی پارسا داشت قرار بعد از ظهر روز شنبه رو میذاشت.

 



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش / مجسمه سازی
شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ :: ٧:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed