Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

این روزها حسابی درگیر کلاسهای ارتقا پایه نظام مهندسی هستم.هر روز هفته.حتی پنج شنبه و جمعه صبح و بعداز ظهر.اینکه بخواهی خانم مهندس پایه یک باشی وقتی که یه مادر هستی کار آسانی نیست.مشکل اینجاست که من و  بابا با هم میریم سر کلاس. هروز فکر اینکه پارسا توی خونه تنهاست دچار عذاب وجدانم میکنه.تازه  مشکلات از اول خرداد شروع میشه که  مدرسه تعطیل میشه.سر کلاس همه حواسم به گوشی تلفن ام هست.دیروز سر کلاس زنگ زده که مامان بتی (خوکچه هندی اش)داره بند میجوه .چند دقیقه بعد زنگ زده اشتباهی اتو رو زدم به برق پا بهش خورده سوخته....دو ساعت بعد این فکر به ذهنم رسید که پارسا خیلی بازگوشه فکر نکنم اتو رو از برق در آورده باشه.وسط کلاس بلند شدم رفتم بیرون زنگ زدم خونه میگم اتو رو از برق درآوردی، میگه نه.........گریه. اینقدر برنامه کلاسهام فشرده است که نتونستم از نمایشگاه گروهی نقاشی شون دیدن کنم.گذاشتم روز آخر نمایشگاه.تازه جلسات هفتگی کتابخوانی"ارتباط بین دو نسل"توی مدرسه هست که یک روز در هفته وسط کلاس فولاد و بتن بلند میشم و خودم رو می رسونم مدرسه.از حال و هوای مهندسی خارج میشم و نقش یه مادر رو بازی میکنم.

علاقه زیادش به حیوان اون هم از نوعی که بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه ما رو مجبور کرد براش یه خوکچه هندی بخریم.البته من خط و نشون کشیدم که هیچ مسئولیتی برای نگهداری اون قبول نمیکنم.روز اول که حتی بهش دست نمیزدم.اینقدر آورد پیشم و گفت ببین چقدر نازه تا نازش کنم.و البته الان هم دلم نمیاد بهش بی توجهی کنم.

این هم بتی کوچولو

درس و مدرسه هم  به روزهای آخر رسید.پیشرفتش توی مشارکت گروهی و ارتباطش با دوستاش بیشتر شده.قانون مندتر شده.دیگه میشه نشست و مثل یه مرد باهاش حرف زد.حرف های منطقی رو قبول میکنه هر چند بخاطر بازیگوشی خیلی زود همه چی یادش میره.اولویت اول زندگیش بازیه.از مدرسه رفتن گرفته تا فعالیتهای غیر درسی زمانی براش جذابیت داره که بچه ها حضور داشته باشند وگرنه براش اون کار هیچ جذابیتی نداره.درسهای مورد علاقه اش به ترتیب ورزش، آشنایی با خدا،فنی،علوم،قرآن ،فارسی و آخرین درس ریاضی است.به نظرش ریاضی درس مسخره ای است میگه یعنی چی که میپرسند احمد اینقدر بادوم داره اونقدرش رو میخوره حالا چقدر بادوم داره.هر چند که تو ریاضی هم مشکلی نداره.درسهایی که بحث و استدلال میکنند خیلی دوست داره .داستانهای قشنگی مینویسه.از مشق نوشتن بیزااااااااره.هر روز آخرین ساعات شب ما با اعصاب خوردی به پایان میرسید.البته جمله "قورباغه ات را قورت بده" که براش توضیح دادم چند روزی کارساز شد.وقتی میرسم خونه میگه مامان قورباغه لباسهام رو قورت دادم و لباسهام رو مرتب کردم(یعنی اینقدر براش این کار سخته).البته خوردن قورباغه مشق  همیشه به آخر شب موکول میشه.ولی این جمله مشکل گشای بعضی کارهامون شده.اینقدر ازین جمله خوشش اومده که سر صف صبحگاهی هم رفته برای بچه ها به عنوان یک ضرب المثل توضیح داده.جالب اینکه مشق خیلی کمی هم دارند.یک صفحه املا چند مسئله ریاضی.

در خوشنویسی پیشرفت کرده و به نظرم خیلی قشنگ مینویسه.معلم خوشنویسی شون خیلی تاثیر گذار بوده .دستش درد نکنه.

انشایی با موضوع"من در یک روستای گرم زندگی میکنم"

جمله های جالبی مینویسه.تکلیفی داشتند که با کلمات:مشق-ریاضی-مداد-نقطه فکر-صبحانه-تاریخ-پاکن-بدبختی-نیایش-دوستانم. باید انشا یا متنی رو مینوشتند

 من و دوستانم با مشق های انجام داده به مدرسه رفتیم.من وقتی به مدرسه رسیدیم نیایش کردم با خدا.وقتی به کلاس رسیدم صبحانه ام را خوردم.بعد سر صف شایان را زدم و نقطه فکر رفتم و به کارهایم فکر کردم.وقتی خواستم ریاضی انجام دهم یاد بد بختی افتادم!؟.امروز تاریخ تولد من بود و من با مداد و پاکنم یک خاطره نوشتم.فردا من جایزه هایم را باز کردم و باهاشان بازی کردم.

در کتاب کار فارسی سوالی پرسیده شده که دوست دارید چه کاره شوی؟پارسا نوشته:فسیل شناس برای اینکه فسیل پیدا میکند با فروختن یک استخوان می شود کسب و کار کرد و دیگه اسم من معروف میشود.تمام شد.تعجب

یادتون میاد آرزوهای بچه های نسل ما چه بود؟!!!!!!

 

اینگونه است تفاوت دو نسل.حالا برای همین دارم میرم جلسات بحث و گفتگو با موضوع ارتباط بین دو نسل.



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed