Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

 

             
                                        

پسرکم شروع  نهمین سال زندگیت یا همان 8سال و یک روزگیت مبارک مبارک.....تو دوست داری  بگی نه ساله شدی و من دلم میخواهد بگم 8ساله.. دلم می خواهد کودکیت را بیشتر مزه مزه کنم.دلم می خواهد با تو کودکی کنم هر چند خیلی جاها نمی توانم.دلم می خواهد بخندی ،شاد باشی ،بازی کنی  تا تقویم روزهای زندگیت پر باشد از روزهای قشنگ.تا اگر روزی زندگی کامت را تلخ کرد تقویم را ورق بزنی و شادی هایت را ببینی و از بودنت احساس شعف و شادی کنی...بزرگترین آرزویم بعد از سلامتی برایت این است که مسیری در زندگیت پیش بگیری که  تو رو به آنچه شایسته اش هستی برساند .........

این وبلاگ را دوست دارم همچون گنجینه ای گرانبها.چون لحظاتی را در آن ثبت می کنم که یقین دارم اگر ثبت نشود به فراموشی سپرده می شود.تلاشی که برای گرفتن عکس در شرایط مختلف دارم ،مادری با یک دوربین بر سر دوش، فقط برای روزهایی است که می خواهی کودکیت را مرور کنی ..نه تفاخری است نه تظاهری...

"برایت از طلا تختی،مسیری رو به خوشبختی ،برایت عمر نوحی را،وقار همچو کوهی را،برایت صبر ایوبی،حیاتی مملو از خوبی،برایت شاد بودن را،فقط ازاد بودن راصداقت را محبت را آرزو دارم..."

هشتمین تولد هم برگذار شد.به سلامتی و خوشی.اگرچه اونجور که دلم می خواست نشد اما خدا رو شکر به بچه ها خوش گذشت.اینو از قول چند تا از مامانها میگم که از بچه هاشون شنیدند....قرار بود تولد رو روز جمعه بگیرم که دقیقا  روز تولد پارسا بود ولی همون روز مدرسه یه برنامه تفریحی خانوادگی گذاشت و من دو روز مونده به دادن کارتها جشن رو انداختم پنج شنبه.روز هم پنج شنبه چند تا کار پیش بینی نشده برامون ردیف شد.بازدید از کارگاه ساخت کاشی های تزیینی(پست بعدی در موردش می نویسم ).دیگری رفتن به آتلیه برای گرفتن عکس 8سالگی و همچنین عکس خانوادگی که یک ساله قصد داریم بندازیم و تا یک روز مانده به تولد به تاخیر افتاده بود.برگذاری جلسه ماهانه مدرسه که اون هم دقیقا روز پنج شنبه بود به علاوه کارهای باقیمانده تولد.خلاصه روزی بود پنج شنبه.خدا رو شکر با یه برنامه ریزی فشرده و همکاری بابا به خوبی انجام شد.امسال به اصرار پارسا تولد رو توی خونه برگذار کردیم هر چند خودم ترجیح می دادم توی موسسه هفت آسمان براش تولد بگیرم چون با خیال راحت و بدون دغدغه برگزار می شد.به غیر این گزینه نگرفتن جشن تولد و دادن پولش به خود پارسا هم مطرح شد که به هیچ عنوان قبول نکرد.فقط تولد.از چند ماه قبل برای برگذاری تولد روز شماری کرده بود.و اما جشن...

بچه ها  چنان ترکوندند که من تا چند روز تو شوک بودم...از بس که شیطون بودند.من روی تولد سال قبل برنامه ریزی کرده بودم که همچی روی برنامه بود.بخاطر همین از هیچ کس هم کمک نخواستم برای همکاری در جشن.خودم بودم و بابا. 

کیک تولدش هم به انتخاب خودش انگری بردز بود و یه سری دیگه از لوازم تولدش هم توی همین مایه.

از جمله کارت دعوت و یادبودهایی که به بچه ها دادیم که اون بالا آویزون کردیم.

و این هم ژله و میوه های ساخت مامان از خود راضی

فکر نکنید اینقدر ساکت و گوگول بودن .....

بیشتر وقت اینجوری بودن.تو سر و کله هم میزدن.کشتی می گرفتن.

تمام تلاش من هم برای برگذار کردن مسابقه و بازی گروهی به غیر از یکی دو مورد بی نتیجه بود.باور کنید کلی وقت گذاشته بودم و توی سایتهای خارجی دنبال بازی بودم.کلی چیز جالب پیدا کرده بودم که هیچکدوم به انجام نرسید.بیشتر توی اتاق پارسا بودند و با موجودات بن تن و اسباب بازی هاش سرگرم بودن.و البته خود پارسا دوست داشت بچه ها رو به اتاقش ببره و من هم نخواستم مانعش بشم و البته از قبل در مورد این موضوع صحبت کرده بودیم.تمام فکر و ذکر پسرم این بود که به دوستاش خوش بگذره و هر کاری که از دستش بر می اومد انجام داد حتی غر زدن به من که چرا به دوستام میگی این کار رو بکنید اون کار رو نکنید بعد میرن میگن به ما خوش نگذشته .شیطان

این جا علی داره پانتومیم بازی میکنه و بچه ها دارند حدس می زنند چیه.البته موضوع پاتومیم چیزی نبود جز همان شخصیتهای بن تن.

یه بازی دیگه که کردیم ،اسم یه شخصیت کارتونی رو می گفتم و بچه ها باید اداش رو در می آوردند که همه شون توی اینکار استاد بودن.

کلی با برف شادی حال کردند اگر چه نگران بودم برای بچه ها خیلی مناسب نیست.

   رقص استپ هم بازی کردیم.


 و بریدن کیک ..

برنامه ای که برای بچه ها تدارک دیدیم و خیلی استقبال شد بردنشون به فضای سبز نزدیک خونه و فوتبال بازی کردن بود .

توی این مرحله بابا حضور فعال داشتند چون مسئولیت بچه ها با اون بود و تعدای از بچه ها هم ترجیح دادن تو خونه بمونند و با اسباب بازیهای پارسا بازی کنند که من پیششون موندم و البته شام رو حاضر کردم.

برای شام لازانیا درست کرده بودم.بچه ها بعد  45دقیقه بازی که بیشتر به بحث در مورد یارکشی گذشت ،هیاهو کنان اومدند.نمی دونم اون روز کسی تو آپارتمان نبود یا سعه صدر نشون دادند.... ؟! سوال                                                                                                        

بعد هم دور هم نشستند و کادوها رو باز کردند.


با یادبودهاشون هم یه عکس یادگاری گرفتند.

 و اینگونه جشن ما با حضور 14 پسر بچه شیطون به خیر و خوشی به پایان رسید.بعد از پایان مراسم تا رسیدن والدینشون یه عده تلویزیون نگاه کردند و یه عده هم پای لب تاب مشغول بازی.یه عده هم مشغول انتخاب اسباب بازی ها پارسا که امانت ببرند چون آقا پارسا به همه دوستاش اجازه داده بود اسباب بازیهاش رو ببرند که این مورد رو دیگه خودم وارد عمل شدم و نذاشتم.بامن حرف نزن

.

.

روز جمعه هم اینقدر خسته و کوفته بودیم که به برنامه تفریحی پارک دیر رسیدیم.بچه ها بازی های زیادی کرده بودند که پارسا به آخرین مرحله که مسابقه دو بود رسید و نمی دونم دوم یا سوم شد و یه دارت خیلی شیک هم جایزه گرفت.


 برای والدین هم مسابقه گذاشتند که پدرها مسابقه طناب کشی دادند که با پاره شدن طناب نیمه کاره رها شد و مادرها مشابقه دو دادند که من شرکت نکردم.


 یکی مونده به اخر هم بابای عزیز و مهربونه که علیرغم کمردردش توی مسابقه شرکت کرد و با پاره شدن طناب روی زمین ولو شد.



موضوع مطلب : تولد / عکس / تفریح و گردش
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed