Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

در ادامه تعطیلات نوروز بعد از برگشتن از سفر از اونجایی که دور از فامیل هستیم و دوستانمون هم درگیر رفت و آمدهای فامیلی بودند خانه نشین شدیم.به غیر از یکبار که دعوت عمه لیدا و نامزدش رستوران زاگرس بودیم (این هم از معضلات است که تفریحی به جز خوردن نداریم)و یکبار هم  بخاطر تکلیف پارسا به پارک رفتیم برنامه دیگه ای نداشتیم.تکالیف نوروزی پارسا به صورت بازی بود.یک بازی شبیه مار و پله که هر خانه دستور خاصی داشت.دستورها مربوط به درس میشد.دستورهای مربوط به پارسا از دستورهای مربوط به ما جدا بود.یکی از دستورهای بازی مربوط به ما، این بود که پارسا رو به پارک ببریم که فکر کنم اگر این هم نبود شاید بیرون هم نمی رفتیم.از بس که شهر شلوغ و پر ترافیک بود.خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم راهی بوشهر شویم بدون هیچ تصمیم قبلی.صبح روز دوازده فروردین راه افتادیم.صبحانه رو در کنار آبشار سمیرم خوردیم.

توی مسیر از طبیعت زیبای بهاری لذت بردیم.و هر فرصتی که میشد توقفی می کردیم و اکسیژن خالص به ریه هایمان عیدی می دادیم.توی راه به این نتیجه رسیدم که باید حرفه عکاسی را دنبال می کردم نه مهندسی را.هر چند زیبایی طبیعت رو نمیشه به تصویر کشید.

 

بعد از دوازده ساعت رانندگی ساعت هفت بعد از ظهر به بوشهر رسیدیم.دو ساعت بعد هم رفتیم کنار دریا.برادرم جلال همه فامیل رو دعوت کرده بود کنار دریا.فرصتی شد همه رو ببینیم.همون شب هم چند روز اقامتمون شب و روز به نوبت دعوت شدیم خونه فامیل.

روز سیزده صبح رفتیم کنار دریا و پارسا تنی به آب زد و من و بابا نظاره گر دریا و مسافرانی بودیم که از شنا کردن در دریا لذت می بردند.من که سالهاست توی دریا نرفتم.از رفتن توی آب با مانتو شلوار همراه با اعمال شاقه بدم میاید.


این هم تصویری از محله های قدیمی شهر.محله های بدون بن بست

ناهار رو توی خونه خوردیم بعد از ظهر هم رفتیم  کنار دریا اطراق کردیم و سیزده مون رو به در کردیم.بچه ها هم توی ماسه ها بازی کردند.پارسا هم یه  عالمه حلزون جمع کرد که  پرورش بده.از موقعی که سفرمون رو شروع کردیم گیر داده که می خوام یه موجودی رو پرورش بدم.اول می خواست مورچه پرورش بده.بعد از دیدن یه سنجاقک تصمیم گرفت سنجاقک پرورش بده.حالا هم نوبت پرورش حلزون رسید.


و این هم غروب زیبای سیزده بدر....

صبح چهاردهم پارسا به محل نگهداری زنبورهای عسل آقا جونش رفت .قطعا گزینه بعدی برای پرورش، زنبور عسل بود.پارسا با پولهای عیدیش و کمک آقا جون یه کندو از آقا جون خرید که زحمت پرورشش هم خود آقا جون بکشه و پسر ما به نوعی سرمایه گذار بشه.


ظهرناهار دعوت بودیم خونه دایی رسول.بعد از ظهر سری به یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهیمون زدیم و خاطراتت اون دوران رو مرور کردیم.هممون توی یه دانشگاه بودیم .آقایون از خاطرات دانشگاه می گفتند ما هم از هر دری.پارسا و کیان هم مشغول بازی بودند.از همونجا هم راهی خونه خاله مرضیه شدیم. بازهم فامیل دور هم جمع بودند. شب رو خونه خاله موندیم .تا سه و نیم ،چهار حرف میزدیم.سری هم فیس بوکمان زدیم تا اگر مریم خاله باشد از راه دور او را هم در جمع شب نشینی مان داشته باشیم که او هم نبود.جایش چندین سال است که خالی است.خصوصا برای من که هم دختر خاله بود و هم دوست.....

ظهر پانزدهم هم خانه دایی اصغر مهمان بودیم.شب هم مهمان خاله عفت بودیم کنار دریا.تا جایی که می شد از هوای پاک و بهاری بوشهر استفاده کردیم.و برای بچه ها هم چه جایی بهتر از پارک و فضای باز برای بازی.

امیر مهدی-مبینا-پارسا

صبح روز شانزدهم هم از بوشهر به سمت شیراز راه افتادیم

خوشبختانه پارسا راضی شد حلزونهایی رو که قصد داشت پرورش بده رو به دریا برگردونه.قبل از حرکت رفتیم و اونها رو به آب سپردیم.

توی راه بارندگی شدیدی بود اما نزدیکی های پاسارگاد بارندگی  قطع شد .خوشبختانه دیدار از باقی مانده های تمدن 2500ساله مان را از دست ندادیم.


پارسا در کنار آرامگاه کورش کبیر...

باقیمانده کاروانسرا

برفراز دشت پاسارگاد

 

 

 



موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش
یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ :: ٩:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed