Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

بالاخره آستین همت بالا زدم و دستی به این وبلاگ غبار گرفته کشیدم.این همه غیبت دلیلی نداشت جز تنبلی و بی حوصلگی.البته قطعی اینترنت محل کارم هم بی تاثیر نبود چون توی خونه وقتی برای اینکارها  نمیمونه الان هم که از توی خونه دارم مینویسم پارسا کنار دستم نشسته و بعد از دو روز تعطیلی و یادآوری ها مکرر من برای انجام تکالیفش داره تکالیف باقیمانده اش رو انجام میده .چند کلمه تایپ میکنم یکم فکر میکنم و براش مسئله ریاضی در میارم.

با همه این حرفها بزرگترین علتی که نمی رسیدم چیزی بنویسم مارتن ما و زندگی است .روزها به سرعت برق و باد میگذره و من واقعا حس میکنم در این ماراتن نفس بر عقب افتادم.هیچ وقت مثل این روزها اینقدر حس نکرده بودم زمان به سرعت میگذره.اما باز هم خدا را شکر..........

امسال خانه تکانی هم نداشتیم به لطف اسباب کشی اخیرمان..

برنامه های زندگی مان مثل قبل.پارسا هم مشغول درس و مدرسه و کلاس نقاشی و موسیقی.فقط اینکه دستخط پارسا تغییر محسوسی کرده.خیلی زیباتر مینویسه. دو بار هم ویولونش رو برد مدرسه و توی مدرسه برای بچه ها ویولن زد.این هفته آخر کمی متفاوت تر بود.جشن نوروز توی مدرسه برگذار شد مثل سال قبل.که این بار مادرها حضور نداشتند ولی میدونم برنامه جالبی بوده.دسر درست کردند و خوردند.با جوراب مشکی حاجی فیروز درست کردند.سفره هفت سین درست کردند.و با آداب و رسوم نوروز آشنا شدند.

 

سفره هفت سین و حاجی فیروز

 آخرین پنج شنبه سال هم مثل سال قبل برنامه فروش اسباب بازی های دست دوم داشتند.بچه ها پول می دادند و ژتون تهیه می کردند و با ژتونهاشون خرید میکردند.پارسا که ژتون نخرید و با ژتونهایی که از فروش اسباب بازیهاش گیرش اومد رفت خرید کرد.از خود راضی....ایندفعه  توی خرید اسباب بازی  عاقلانه تر تصمیم گرفت و مثل سال قبل هر چیزی رو که دید نخرید. به غیر از یکی دو تا شخصیت کارتونی فسقلی یه زنجیر برای مراسم زنجیرزنی خرید هر چند سایز کوچک بود و خواستم منصرفش کنم ولی خرید تا برای مراسم عاشورای سال دیگه زنجیر داشته باشه.

 پارسا در کنار غرفه خودش.اینقدر حیوان خریده که بیشتر اسباب بازیهاش هم مجموعه حیوانهاش است.و البته شخصیتهای کارتونی اش که هنوز وقت جدا شدن ازشون نرسیده.

 برنامه جالبی بود مثل سال قبل.راستی خودم هم خرید کردم دو تا دفتر خط دار خریدم 400تومان.نمی ارزه؟با این قیمتهای عجیب و غریب این روزها دیدن دفتر 200تومانی من رو یاد گذشته انداختنیشخند                    در پایان جشن هم اسباب بازیهایی که فروش نرفته بود جمع شد تا به بچه های بهزیستی هدیه داده بشه.و البته صندوقی هم اونجا بود که بچه ها در صورت تمایل پول حاصل از فروش اسباب بازهاشون رو برای انجمن های خیریه می دادند.نکته جالب توجه اینکه که بچه ها با وجود داشتند اسباب بازیهای مختلفی که خودشون داشتند گاهی یه اسباب بازی کهنه و رنگ و رفته توجهشون رو جلب میکرد.البته بین این اسباب بازیها چیزهای خیلی خوب با قیمت خیلی مناسب هم پیدا میشد که بچه ها توجهی به قیمت نمیکردند مثل ما بزرگترها.بچه ها برای دلشون خرید میکردند.آخرهای برنامه هم قیمتها شکسته میشد .مثلن ما حیوونهای پازلی پارسا رو از هزارتومان به پانصدتومان کاهش دادیم تا فروخته بشه.یا مثلن یه جعبه قطعات هزار سازه  که به نظر من 40-50 هزارتومان قیمت نو اش بود و 4هزار تومان قیمت خورده بود به هزارتومان فروخته شد.خلاصه خوش گذشت.ایده خوبیه برای برآورده کردن عطش بچه ها برای داشتن اسباب بازیهای متنوع.آخر جشن بچه ها ژتون ها رو تحویل می دادند و پول میگرفتند.پارسا 4400تومان درآمد خالصش بود.که برد تو قلکش انداخت.

 بین اسباب بازهایی که برای فروش جدا میکردیم یه تعدادی که بهتر بود رو نگه داشتیم که ببریم برای بچه های تحت پوشش خیریه حضرت علی اصغر.علتش هم این بود که در مدرسه هر دو هفته یکبار بچه ها گزارش خبرنگاری تهیه میکنند و این بار موضوع گزارش بخشندگی بود.بچه ها باید یکی از اسباب بازهاشون رو انتخاب میکردند.از اون عکس میگرفتند و در موردش توضیح می دادند که چی شد تصمیم گرفتند اون رو هدیه بدهند.اگر چه ما اون گزارش رو تهیه نکردیم چون نرسیدیم عکس بگیریم و بدیم چاپ کنیم ولی بهانه ای شد که سری به بچه ها اونجا بزنیم.روز جمعه ژله درست کردیم و اسباب بازیهای پارسا رو برداشتیم و رفتیم پیش بچه ها.چقدر بچه ها خوش حال شدند.خصوصا اینکه با وجود اینکه همشون از پاسا کوچکتر بودند پارسا حسابی باهاشون بازی کرد.اینقدرکه عرق کرده بود از بس بدو بدو کرد.چند تا از بچه هایی که قبلن دیده بودیم هنوز بودند و چند نفر جدید هم اضافه شده بودند.یکی از بچه ها برگشته بود پیش خانواده اش و یکی اشون هم به فرزند خواندگی قبول شده بود.از بین بچه های پارسال "محمدمهدی" تمام مدت پیش من بود و در مورد بن تن با من حرف میزد .بهم گفت که دوست داره بیاد خونمون خودش تنها.فقط خودش و پارسا باشند.گفت دلش می خواد یه هواپیما داشته باشه که پرواز کنه."مانی" هم در گوشم گفت براش سی دی لاک پشتهای نینجا رو بیارم.که خاله شون از اون دور شنید و گفت بچه ها اجازه دیدن کارتونهای لاک پشت های نینجا و بن تن رو ندارن ولی کلی سی دی های دیگه دارند.به محمد مهدی قول دادم حتمن یه بار مهمونش میکنم خونمون که البته مراحلی داره که باید طی بشه.نامه از بهزستی و ....

 

بچه ها مشغول خوردن ژله. اون پیراهن زرده محمد مهدی است.مهربان و دوست داشتنی.

و آخرین جمعه سال 91 ما اینگونه گذشت

.

.

.

                   دو قدم مانده به خندیدن برگ

                   یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

                   چشم در چشم بهاری دیگر

                تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

                          یک سبد عاطفه دارم

                                      همه ارزانی تان . . .

.

.

.

              آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید 

                آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مناسبتها
جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed