Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

یلدا 91 هم مثل همه شب های دیگه رسید.البته با اپسیلونی دلهره که حالا چه اتفاقی می افته بخاطر این همه شایعاتی که میگفتند آخر دنیاست.2012.12.21 هر چند این موضوع رو جدی نگرفته بودم ولی خوب به اندازه اپسیلون حق داشتم نگران باشم.خجالتخدا رو شکر پارسا در این مورد چیزی نشنیده بود چون اکثر بچه های دوستام چند روزی بخاطر این موضوع نگران بودند و اضطراب داشتند.البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهون صبح همان روز کذایی وقتی برای نماز صبح بیدار شدم از پنجره به بیرون سرکی کشیدم ببینم دنیا زیر و رو شده یا نه که خدا رو شکر بخیر گذشته بود ...زبان

پارسا یک روز قبل از شب یلدا در موسسه هفت آسمان شب یلدا رو به جا آورد و چون خیالم راحت بود که کلیه آداب و رسوم این شب اونجا به زیباترین شکل برای بچه ها نمایش داده میشه دیگه حساسیتی روی جزییات برنامه شب یلدای خودمون نداشتم.جزییاتی مثل خرید هندوانه و پشمک و ...توی این برنامه مادرها حضور نداشتند و ما هم عکسی نداریم.  شب یلدا خونه مادر شوهر بودیم و البته همراه با یک مهمانی کوچک غیر منتظره.و اون هم نامزدی عمه لیدا بود .پسرک ما که داماد رو نپسندید.یواشکی در گوش من گفت لی لی واقعا میخواد با این مرد... ازدواج کنه.ولی با وجود اینکه ایرانی نیست هم مهربونه هم خیلی خونگرم.و چون اینجا هم زندگی نمی کنه و فامیلی هم ایران نداره مراسم خیلی ساده و مختصر بود.خلاصه شب یلدا شب متفاوتی بود برای ما.

نامزدی لی لی

فردا هم همه رو دعوت کردیم ناهار رستوران شب نشین.محیط زیبا و متفاوتی بود.عکاس باشی هم که من باشم مثل همیشه دنبال سوژه بودم و این بار علاوه بر پارسا ،عروس و داماد هم سوژه بودند.و البته سوژه دیگری هم داشتیم ...سطل آبی بود وسط حیاط که هر ده دقیقه یک بار پر میشد و ملت با دوربین و مبایل منتظر لحظه خالی شدن بودند تا عکس بگیرند .ابله

قبل از خالی شدن سطل آب

هنگام خالی شدن سطل

بعد از خالی شدن سطل آب

تازه عروس و داماد هم در همین مکان نگه داشتیم و چیریک چیریک عکس انداختیم ...

رستوران به سبک رستوران های چینی بود ولی با همان غذاهای خودمون.بعد از غذا هم چایی سفارش دادیم گفتیم شاید به سبک چینی سرو شود که فقط پولش را معادل پول چینی از ما گرفتند.از من به شما نصیحت اگر گذرتان به آنجا افتاد دور چایی خوردن را خط قرمز بکشید. دو قوری چای با کمی مخلفات شامل گز و سوهان و نبات سی هزارتومان.


این هم نمایی از آلاچیق ها که ملت صف کشیده بودند که خالی شود و نوبت آنها شود.البته ما عطای نشستن در این آلاچیق ها را به لقایش بخشیدم و شیک و مرتب توی سالن نشستیم .

نمادی بر روی بام رستوران که آدم را یاد شعله های آتش دهان اژدهای چینی می انداخت.

بام رستوران


حیاط رستوران

و این هم مهمان رستوراناز خود راضی

جمعه شب هم از طرف اداره بابا جشنی توی باغ فردوس برگزار شد که شامل اجرای موسیقی سنتی(موسیقی زورخانه ای)و شاهنامه خوانی بود.که هر چند دلم نمی خواست اینطور باشه ولی برنامه جذبمون نکرد.هر چند بسیار زیبا شاهنامه خوانی می کردند.ولی متاسفانه اینقدر ما از شاهنامه فاصله گرفته ایم که نشستن چند ساعت پای همچین برنامه هایی برامون جذابیتی نداره.پارسا که بعد از چند دقیقه بلند شد به همراه بابا از سالن بیرون رفت و من هم علیرغم تلاشم جهت نشستن و گوش سپردن به آوای مرد شاهنامه خوان که ملبس به لباس سنتی بود و لابلای جمعیت راه می رفت و با صدای رسا و زیبا قصه سام رو دکلمه میکرد ، بلند شدم و از سالن زدم بیرون و بعد از کمی قدم زدن در هوای مه آلود باغ راهی خونه شدیم.البته بابا برای اینکه کمی از عذاب وجدانمون رو کم کنه گفت:این جور جاها آدم باید بدون بچه بیاد و بره تو حس و حال...

 

 

شنبه شب هم عروس و داماد ما رو برای شما دعوت کردند  رستوران گردان هتل آسمان چون داماد قراره یکشنبه یعنی امروز به وطنش برگرده.

خلاصه اینکه این چند روز کالری پشت کالری به بدن تزریق کردیم و حالا ما مانده ایم و انبوهی کالری ذخیره شده...گریه

 



موضوع مطلب : تفریح و گردش / مناسبتها
یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱ :: ۸:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed