Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

تعطیلات چند روزه هفته قبل ما را به سفر کوتاهی به بوشهر تشویق کرد.خصوصا اینکه عاشورا و تاسوعای بوشهر حال و هوای دیگه ای داره بخاطر مراسم های خاصی که داره.بخاطر همین، یک روز زودتر یعنی عصر سه شنبه راهی بوشهر شدیم.و پارسا مثل همیشه که برای بوشهر رفتن شوق و ذوق داره خودش رو زودتر  آماده کرد.ایندفعه یه قایق بادی هم داشت که می خواست اولین بار ازش استفاده کنه.قلاب ماهیگیریش هم آماده کرده بود که خوشبختانه یادش رفت بیاره.توی این سفر کاسکو مون "بیبی baby" هم همراهمون بود چون تصمیم داشتیم اون رو خونه بابام اینها بذاریم .از موقعی که به خانه جدید نقل مکان کرده بودیم انگار محیط جدید اون رو کلافه کرده بود چون خیلی جیغ میزد.توی این مدت کلمه های "پارسا" و "سلام "رو یاد گرفته بود.البته  چون همه مسئولیت نگهداریش و آموزشش با من بود و من هم دلم نمیومد اون رو تو قفس نگهدارم، همیشه بیرون از قفس بود و دیگه از عهده نگهداریش بر نیومدم و اون رو بردم  که بابام ازش نگهداری کنه چون حال و حوصله این کارها رو داره.ولی تجربه نگهداری چند ماهه این پرنده برای من این بود که اصلن تحمل دیدن هیچ موجودی رو توی قفس ندارم.

برنامه شب های ما رفتن به تکیه نزدیک خونه مون بود که با مراسم سنج و دمام زنی همراه بود که پارسا اولین بار بود می دید. 

سنج و دمام زنی

صبح پنج شنبه پارسا به خونه خاله ام رفت و دخترش مبینا بازی کرد و تا شب هم همونجا موند و من خونه مامانم موندم و به اون کمک کردم چون مامانم می خواست به کمک همسایه ها شله زرد بپزه.

جمعه ظهر هم با زن دایی و امیرمهدی فینگیلی کنار دریا رفتیم چون پارسا دست بردار نبود البته بخاطر سردی هوا خیلی نموندیم.عصر جمعه هم خاله زهرا از کیش اومد و جمع مون جمع شد.

 غروب شنبه که درواقع شب عاشورا هم بود به همراه خاله های خودم و دخترهاشون،زن داداشم و خواهرم  به مراسم شمع زنی رفتیم که هم برای پارسا جالب و دیدنی بود هم برای خودم که سالهای زیادی بود این مراسم رو نرفته بودم.نمی دونم این مراسم توی همه شهرها انجام میشه یا نه؟توی بوشهر رسم است شبی که فردای اون عاشورا است به یاد تنهایی امام حسین اون شب توی مساجد و تکیه ها و حتی خانه هایی که مراسم عزاداری برگزار میشه  مردم می آیند و شمع میزنند و اونجا آرزوهاشون هم توی دل زمزمه میکنند.پارسا هم اون شب در مورد آرزوهاش از من نظر خواهی میکرد و من بهش می گفتم برای بابا،خودش و خاله دعا کنه..ولی آخر مراسم گفت، که کنار آرزوهای دیگه اش آرزو کرده "بابا براش یه سگ بخره "....تعجبمردم توی چهار محل (چهار محل قدیمی بوشهر) به همراه دوستان فامیل راه می افتند و در کنار مراسم عزاداری این رسم هم به جا میارن.و در آخر شب هم مراسم شب زنده داری و عزاداری رو اجرا میکنند که به" صبحدم" معروفه و این مراسم در بوشهر از طرف خانم ها خیلی پر شورتر برگزار میشه.که البته ما نتونستیم توی این مراسم شرکت کنیم. بچه که بودیم این مراسم برامون ویژگی خاصی داشت.چون توی اون شب دوستای قدیمی مون رو میدیدیم و تا صبح با هم حرف میزدیم....

مراسم شمع زنی

 

 اینجا یه کوچه خیلی باریک وسط یکی از محله های قدیمی شهر بود که دو طرف دیوارش رو شمع میزدند که صحنه خیلی جالبی شده بود.

 این جا  مکانهای مختلفی بود که ما برای شمع زنی رفتیم.

 اینجا یکی از مسجدهای قدیمی شهر است.و شَدّه(فتحه روی ش و تشدید روی د)ا َلم ی بسیار سنگین که معمولن افراد قوی هیکل به تنهایی بلند میکنند و معمولن برای بلند کردنش از قبل نذر می کنند.

عصر عاشورا هم به دیدن مراسم تعزیه رفتیم .که اگر چه برای من تکراری بود و لی برای پارسا مثل بقیه مراسم جالب بود.و اونجا خیلی کنجکاو بود ببینه حضرت علی اصغر چطور شهید میشه...

تعزیه عصر عاشورا

 تعزیه عصر عاشورا

صبح دوشنبه کمی قبل از حرکتمون "بیبی"که دیگه قرار بود بمونه در یک اقدام غافلگیرانه از روی قفسش پرید و از قضا با باز بودن در هال از خونه خارج شد و در میان بهت و حیرت من چنان پروازی کرد که باورش برای من غیر ممکن بود.دایی مصطفی و دایی امین مثل فشنگ پریدند تا شاید بتونند وسطهای راه اون رو پیدا کنند وقتی دست خالی برگشتند چنان غمی دلم رو گرفت که حد نداشت.پارسا خواب بود وقتی بیدار شد و بهش گفتم یک ساعت گریه میکرد.ولی مطمئن بودم ناراحتی خودم از پارسا هم بیشتره.اما دائم صحنه پروازش رو مجسم میکردم و به خودم میگفتم حتی اگه دیگه نبینمش براش خوشحالم چون پرواز کردن رو تجربه کرده.ولی باز هم بچه ها دنبال اون بودند.خودم و بابام هم با ماشین کلی از راهی که دیدیم پرواز کرده هم گشتیم و با وجود اینکه  برام سخت بود آماده حرکت شدیم چون قرار بود بابام ما رو برسونه.پارسا رفت سوپری نزدیک خونه که واسه تو راهش خوراکی بخره من هم چشمم به آسمون بود شاید ردی ازش ببینیم.تو اون لحظات همش به این فکر بودم چه حالی دارند مادرهایی که یه روزی بچه شون از خونه میره و دیگه هیچ وقت خبری نمیشه ازشون.واقعا فهمیدم اینکه چشم به در بودن یعنی چی...ولی نمی دونم چی شد درهمون موقع صدای جیغ های بیبی رو شنیدم سراسیمه این ور و اون  ور رو گشتم تا اینکه از یه نفر شنیدم که یه کاسکو لبه دیوار یکی از همسایه ها نشسته و اجازه نمی ده کسی بهش نزدیک بشه.تا من رفتم و از اون پایین صداش زدم آروم شد و سریع پارسا رو فرستادم دنبال بچه ها.دایی امین و دایی مصطفی سریع خودشون رو با یه قفس رسوندند و چه ماجرایی داشتیم تا تونستیم بیبی رو برگردونیم ماجرایی بس طولانی داره.همینقدر بگم که با رضایت مالک که از شانس ما یه خوابگاه دخترانه بود دایی امین روی لبه دیوار رفت و قفس رو روی سرش گذاشت تا "بیبی" اون رو نبینه و نترسه فرار کنه و من همینطور باهاش حرف زدم تا کم کم روی قفس نشست و آروم آروم قفس رو به دست من رسوند و با حرف و نوازش سرش تونستم بگیرمش و بذارمش توی قفس و با دلی شاد راهی اصفهان شدیم .همش میگم اگه بیبی پیدا نمیشد هیچوقت نمیتونستم فراموشش کنم.خدا رو شکر که صحیح و سالم برگشت.و خلاصه سفر ما سرانجام خوبی پیدا کرد.



موضوع مطلب : مناسبتها / سفر
شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed