Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

روزهای پاییزی به آرامی در حال سپری شدنه.اینجا که انگار تازه پاییز داره از راه میرسه.تازه برگ ریزان شروع شده...زندگی با کمی بالا  و پایین در جریانه.پسرک شیطون ما هم در حال تمرین و ممارست برای قانون پذیری است.توی مدرسه  در یک دوره تنبیه به سر میبره.از کلاس خودشون منتقل شده به یه کلاس دیگه تا ازبودن در کنار دوستاش محروم بشه.و علیرغم تلاشش برای قانون پذیری، کم و بیش قانون گریزی میکنه و نتیجه که بعد از دو هفته هنوز رضایت معاون و مدیر رو کسب نکرده..

هفته گذشته یک عدد دندان اضافه عمیق و ریشه دار که نمی دونم از کجا در کام پسرکم سر در آورده بود با یک جراحی کوچک خلاص شدیم و حالا تعداد دندانهای جمع آوری شده به سه عدد رسیده که این دندان هم بخاطر عمیق و ریشه دار بودنش هدیه پر و پیمونه تری رو طلب میکنه.ما هم موضوع رو خیلی جدی نگرفتیم و مراسم زیر بالشت گذاشتن و برداشتن رو انجام ندادیم..همه رو جمع کرده چند روز پیش میگه میخوام دندونهام بذارم زیر بالشتم ،آرزو کنم مامانم دیگه نره سر کار....

پنج شنبه 91.8.25صبح در مدرسه برنامه خرید و فروش کتاب های دست و دوم داشتند.فکر میکردم برای پارسا جالب باشه ولی بر خلاف برنامه خرید و فروش اسباب بازی های دست دوم که سال گذشته برگذار شد و پارسا حضور فعالانه داشتند امسال از این برنامه استقبالی نکرد .و بنده به عنوان غرفه دار انجام وظیفه میکردم اون هم بخاطر اینکه بچه هایی بودند که میخواستند کتاب های پارسا رو بخرن .هدف این برنامه خیلی خوب بود رد و بدل کردن کتاب ها با قیمت های پایین که فکر کنم والدین بیشتر از بچه ها استقبال کردند.من هم دو تا کتاب برای پارسا انتخاب کردم.در آمد خالص از خرید و فروش کتابها شد 4500تومان.البته مسئله مالی اصلن مطرح نبود.

غرفه پارسا

پارسا و آرمان

آرمان-پارسا-علی

بعد از ظهر پنج شنبه هم چون تب داشت کلاس سوارکاری نرفتیم.جمعه سری به نمایشگاه مبلمان اداری زدیم .اینقدر نمایشگاه بیخودی بود که از یه در وارد شدیم و بی هیچ مکثی از در دیگه خارج شدیم.بعد از ظهر جمعه و برگشتن به خونه کمی دلگیر کننده بود تصمیم گرفتیم سری به فروشگاه سیتی سنتر که تازه افتتاح شده بود بزنیم.در مسیر راه صحبت های در گوشی بین بابا و پارسا رد و بدل شد.و بابا گفت 10 تا جمع دو رقمی ازت میپرسم اگه درست جواب بدی برات میخرم.خلاصه تا رسیدن به فروشگاه پارسا با شوق و کمی نگرانی به تمام سوال هابی بابا ذهنی جواب داد و یک جایزه از بابا طلبکار شد...وقتی نزدیکی های فروشگاه رسیدیم سیل جمعیت باور نکردنی بود.نیم ساعت زمان برد تا وارد پارکینگ فروشگاه شدیم و پارک کردیم.اون موقع به یه چیز فکر کردم که هجوم این جمعیت به فروشگاه به غیر از تخفیفی که به مناسبت افتتاح می داد معنی دیگرش این بود که مردم ما مکان تفریحی ندارن و چه چیز بهتر از رفتن و چرخیدن در فروشگاه.و ما هم بسی ذوق زده شدیم از دیدن امکانات فروشگاه که البته هنوز به بهره برداری کامل نرسیده.اینقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که نتونستیم همه قسمتها رو ببینیم ولی چشمهای تیز بین پارسا اسباب بازیها رو رصد کرد و بیشتر وقتمان را اونجا پرسه زدیم و صد البته پیدا کردن اسباب بازی های دلخواهش که قیمتش خوشبختانه مناسب تر از بیرون بود ولی به تشخیص من و بابا پارسا نیازی به این اسباب بازی ها نداشت چون فقط حس خرید پارسا رو ارضا میکرد و قطعا چند روز دیگه تبدیل میشه به یک وسیله دکوری خوشبختانه پارسا تا حدودی درکی از پول پیدا کرده و تشخیص میده یک عدد شخصیت بن تن به قیمت 57هزار تومان خریدنش بی حساب و کتاب نیست.و نتیجه اینکه تمام مسیر برگشت من و بابا بساط پند و اندرز و اهمیت پس انداز کردن رو پهن کردیم اما اثری بخش اون بسیار اندک بود.به محض رسیدن به خونه سراغ پول تو جیبی هایش و حساب و کتاب هایش رفت.و از روز جمعه حساب و کتاب ها شروع شده .واقعا نمیدونم خرید اسباب بازی تا چه حد برای بچه ها مجازه؟! وقتی این همه شور و اشتیاق رو میبینم و از طرفی داشتن این هم اسباب بازی که کارایی خاصی نداره بین خریدن یا نخریدن سردرگم میشم.خوشحال میشم اگه تجربه ای دارید به من هم بگید.

برای پسرم:وقتی برق شادی رو توی چشمات میبینم از دیدن اسباب بازی هایی که دلت میخواد داشته باشی، دلم پر میکشه برای دیدن خنده هایت و لحظاتی که غرق در سرور و شادی هستی ...اما اما...می دانم روزهایی خواهد آمد که تلخی نداشته هایت را هم باید تجربه کنی ... هر چند آرزو میکنم این روزها در تقویم زندگیت بسیار اندک باشند ولی  همان روزهای اندک هم  ،اگر تلخی نداشتن رو تجربه نکرده باشی روزهای خیلی خیلی سختی برایت خواهد بود....آرزو میکنم همانطور که این روزها تمام تلاشت را میکنی که به خواسته هایت برسی وقتی بزرگتر هم شدی برایت نا ممکن معنی نداشته باشد.دوستت دارم.مادرت



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ :: ٩:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed