Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

این روزها کمتر مینویسم.داشتم فکر میکردم دلیلش چی می تونه باشه.حرفی برای گفتن ندارم...اتفاق خاصی نیافتاده...گرفتارم ...کارنامه رفتار پسر تیره و تار است...دیدم همه اینها هست اما نمیشود که ننوشت.بالاخره اگه حرفی برای گفتن نباشد باید نوشت که بعدها یادم بماند حرف خاصی نبوده و اتفاق خاصی نیوفتاده.البته بخاطر اسباب کشی به خانه جدید هم گرفتار بودم ولی یادم افتاد که من وبلاگ رو در وقت اداری می خونوم و به روز میکنم(نگید از وقت کارم میزنم...نه ..ربطی به من نداره پول نیست و پروژه ها خوابیده)پس چرا نمینویسم.دقیق تر که شدم دیدم از بس این روزها پارسا من رو حرص میده. از موقعی که میاد خونه با هم کل کل میکنیم تا وقت خواب.خوب بعد ..من فرداش بیام بنویسم به به پسرم ..گل پسرم...دلم هم نمیخواد وبلاگ تبدیل بشه به غر زدن و شکایت کردن از دست پسر.احساس میکنم حال و هوای وبلاگ عوض میشه.که نمیخوام اینطوری بشه.این همه مقدمه چیدم که بگم از تنبلی نیست که نمینویسم....

به خونه جدید رفتیم انشالله همه صاحب خونه بشن.ما هم با قرض و قوله خونه دار شدیم.بعضی موقعها خنده ام میگیره اینهمه می دویی و کار میکنی و از زندگی کردن میگذری که صاحب یه چهاردیواری بشی که باید توش بشینی و به بدهکاریت فکر کنی..بیخیال بگذریم...علیرغم اینکه خونه جدید هم بزرگتره و هم خیلی بهتره و همینکه پشت پنجره مون یه عالمه درخته که از پشت اون خونه های اون طرف دیده نمیشه و من خیلی دوست دارم و همچنین یه مادی (مادی توی اصفهان به نهرهایی که وسط شهر میگذره، گفته میشه که از قدیم مونده و شهرداری از اونها نگهداری میکنه.ولی فعلن بخاطر خشکی زاینده رود اونها هم آب ندارن.) پشت خونمون است ،پارسا از این جابجایی خیلی خوشحال نبود.میگفت:من هفت سال از عمرم رو توی این خونه زندگی کردم چطور برم یه جای دیگه...تعجببخاطر این جابجایی تخت و کمد سیسمونی پارسا  رو هم که دیگه به یه وسیله دکوری تبدیل شده بود فروختیم و سرویس جدید خریدیم.البته بعد از یک هفته وسایل پارسا رسید.شبی که تخت و کمد رو آوردیم پارسا خوابش برد و من و بابا تا دیروقت مشغول مرتب کردن وسایل بودیم و بعد هم بدون اینکه پارسا رو بیدار کنیم گذاشتیمش تو تخت.صبح وقتی بیدار شد چشمش به وسایلش افتاد قیافه اش دیدنی بود. چند دقیقه بعد چشمش به رو بالشتیش افتاد و سریع گفت: من اینو دوست ندارم.رو بالشتیش رو از قبل داشتم فقط چون رنگش به تختش میخورد موقت گذاشته بودم.خلاصه حالا هم سفارش رو بالشتی و رو تشکی هم دادیم.موندم چطور میون اینهمه چیزهای جدید توجهش به روبالشتی جلب شد.البته همیشه جنس و رنگ ملافه و روبالشتی براش مهمه.

از اتفاقات اخیر هم افتادن دندون دومش بود که خودش کندش.حالا دو تا دندون افتاده داریم و هنوز هدیه دندون نخریدیم.آخه دیگه قیمت رفته بالا..چشمکولی به جاش من یه هدیه گرفتم.پارسا از اونجاییکه به خرید علاقه داره اگه برای خودش چیزی نخره بالاخره باید یه چیزی میخره.یه روز که بیرون رفته بودیم چون جای پارک نبود من تو ماشین نشستم و پارسا و بابا رفتن  یه خرید کامپیوتری بکنند و زود بیان.دیدم تلفنم زنگ خورد و بابا میگه پارسا اصرار داره از بدل فروشی واست یه انگشتر بخره.گفتم که اصللللن .چون من اهل انگشتر دست کردن نیستم اون هم بدل.از خود راضیگفت اصرار داره بخره.گفتم یه گوشواره برام بخرین اون هم ساده.وقتی برگشتن یعنی من نمیدونستم جریان چیه و پارسا باید سورپرایزم میکرد وقتی جعبه رو بهم داد الحق سورپرایز شدم.یه انگشتر خریده بود خفن.کف کردم.(لازم بود اینجوری بنویسم چون میخواستم میزان هیجانم رو نشون بدم)باورم نشد.ظاهرا هر چی دیده مورد پسندش واقع نشده و چشمش به این خورده و گفته فقط همین رو میخوام.فروشی هم نبوده.خلاصه یه نمونه کار بوده که آقای مغازه دار بخاطر اصرار پارسا راضی شده بفروشه.تو اون لحظه داشتم فکر میکردم خوشبحال عروسم .پسر چه سلیقه ای داره.از خود راضیاینقدر ذوق کرده بودم که هی تشکر میکردم. آخه فکر میکردم حالا یه انگشتر پنج شش هزارتومانی بر میداره که نمیشه تو دست کرد و اون هم حسااااس.(چند روز پیش هم با یه بند و یه گل سینه توی مدرسه یه گردنبند درست کرده بود که اصرار داشت تو گردنم کنم.چند روز هم تو گردن کردم ولی چون دراز بود مجبور شدم درش بیارم و یادگاری نگهش دارم).سفارش هم کرد که فردا باید حتما  سرکار دستم کنم و به همکارام نشون بدم.من هم یه روز دستم کردم و رفتم سر کار ولی اونقدر تو چشم میومد که اونجا درش آوردم و ظهر قبل از رسیدن به خونه دوباره دستم کردم...بعد از اون روز هم هر وقت میرم بیرون چک میکنه که انگشتر دستم هست یا نه...خلاصه براش خیلی با ارزشه.همینطور برای من.تا چند روز قیمتش رو نپرسیدم.ولی میدونستم قیمتش بالاست.وقتی فهمیدم کله ام دود کرد.گفتم بابا می رفتید به جاش طلا میخریدید خوب..خجالتکنجکاور شدید نه...بخاطر همین عکسش رو گذاشتم.میدونم برای پسرم هم مهمه این اتفاق ثبت بشه.وقتی انگشتر رو دستم میکنم احساس غرور میکنه.حالا یکی نفهمه فکر میکنه از پول تو جیبی خودش خریده.نه بابا مهمون جیب بابا بوده...

پسر بی دندون و انگشتر مامان....

 

 و با همه این اتفاقات خوب این روزها  رفتار پارسا در مدرسه رضایت بخش نیست.رعایت نکردن قوانین مدرسه که همه چیز را به شوخی و بازی میگیرد ،باعث شده شکایتش رو به ما هم بکنند و ازش بخوان رفتارش رو تغییر بده.و دیروز حتی برای اینکه تنبیه بشه کلاش رو عوض کردن که از دوستاش جدا بشه که نامردی نکرده و زنگ تفریح به معاونشون گفته:"خیلی ممنون که کلاسم رو عوض کردین خیلی بهم خوش میگذره..."تعجبو اینجوری نشون داده که براش مهم نیست در صورتیکه وقتی اومد خونه ناراحت بود و وقتی دید من هم خیلی ازین موضوع ناراحت شدم حتی ناهار هم نخورد و رفت تو اتاقش. با هماهنگی معاونشون بهش فهموندم که این اتفاق که آدم کلاسش رو عوض کنه و از دوستاش جدا بشه خیلی بده و از بدیهای این اتفاق براش گفتم که بدونه مسئله خیلی مهمیه و تلاش کنه رفتارش رو عوض کنه.بهش میگم پارسا تو که توی خونه پسر خوبی هستی چرا توی مدرسه این کارها رو می کنی؟! میگه:"خونه با مدرسه فرق میکنه"تعجبتعجب.در پی پیدا کردن ریشه این شیطنتها برآمدم که فهمیدم مسئله مربوط میشه به این موضوع که پارسا تمایل داره توی جمع دوستاش همیشه در راس گروه باشه لذا همه این شیطنت ها ازین جا آب میخوره.یا میخواد خودش رهبر باشه که چون خیلی ها زیر بار نمیرن و منجر به درگیری میشه و یا میخواد از طریق شوخی و مسخره بازی یا از طریق توانایی اش در کشیدن نقاشی بچه ها رو به طرف خودش بکشونه .شما میگن با این بچه که عاشق رهبری کردنه چیکار باید کرد؟!

این جا تلاش پسرم برای اجرای نمایش برای من و گرفتن 5هزار تومان پول است که تخفیف گرفتم و با 2هزار تومان حل شد...زبان

این هم کاردستی با انواع متریال...

و سوارکاری که همچنان ادامه دارد

.

.

.

 

اعتراف نوشت:وقتی آدم صاحب اولین فرزند و یا شاید فقط یک فرزند میشه دلش میخواد همه کار برای خوشحالی و رفاه بچه اش بکنه .ولی همه این کارها که به نیت خیر انجام میشه ممکنه تبدیل به این بشه که بچه تصور کنه اون در مرکز جهان قرار داره و همه باید به دور اون بچرخن.هر چند من هیچوقت نخواستم پسرم همچین تصوری بکنه ولی شاید ناخواسته این تصور رو برای اون به وجود آوردم...گاهی اوقات مثل این روزها احساس ناتوانی میکنم...



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مادرانه
چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed