Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

اوضاع و احوال خانه ما این روزها کمی بهم ریخته است.کمی که چه عرض کنم بسیاری.در واقع در یک برزخ اسباب کشی هستیم.یک ماهی است خانه مان را خالی کرده ایم و چون خانه جدید حاضر نشده در کنار مادر شوهر زندگی میکنیم. کارها را هم تقسیم کرده ایم چند روز را من آشپزی میکنم و چند روز مادر شوهر.از خود راضیخدا را شکر بعد از گذشتن یک ماه و چند روز همه چیز خوب است.چشمکبه همین دلیل کمی هم برنامه های زندگی مان تغییر کرده .می شود گفت برنامه خاصی نداریم.هر روز به خانه جدید سرکشی می کنیم و روز شماری میکنیم به خانه جدید نقل مکان کنیم....

 پسرک ما هم این روزهابه پرواز زیاد فکر میکنه .چیزی نمیگه ولی بیشتر وقتش رو به درست کردن کاردستی هایی مشغوله که بال داره و بتونه پرواز کنه.یک بار برای الاغ اسباب بازیش هم دو بال کاغذی گذاشته بود....ظهر به محض رسیدن به خونه تلویزیون رو روشن میکنه و تا شب که تلویزون روشنه ضمن دیدن کارتون مشغول درست کردن کاردستی هم هست و معمولا وقتی میرسم خونه خرده های کاغذ به طرز وحشتناکی وسط اتاق ریخته و معمولا از همان موقع غر زدنهای من شروع میشه.چون همه وسایل مورد نیازمون رو توی یک اتاق گذاشتیم اتاق خودش شلوغ است و پسر هم که هرچه دم دستش می آره همون جا روی زمین ول میکند.

نوشتن تکالیف هم همیشه آخرین برنامه پارسا است.کمی قبل از خواب به همراه حرص خوردن های من که معمولا به دعوا ختم می شود.به خودم دلداری می دهم این اوضاع موقتی است و در خانه جدید همه چیز به روال عادی بر می گردد...در این اوضاع تازه باید به فکر تمرین ویولن پارسا هم باشم.خودش که به فکر نیست.یعنی حواسش به تمرین روزانه نیست و من باید یادآوری کنم.و البته کنارش باشم تا ایراداتش رو بهش بگم.بعضی موقعها که چند بار تمرین میکنه و صدای ساز خوب نمیشه و من اشکالش رو میگرم میگه بیا خودت بزن و این جور موقعها حتما سوتی های اساسی می دهم .یکبار ویولن رو سر و ته گرفتم و زدم.خلاصه اینکه آموزش می دم در حد استاد ولی ساز می زنم در حد پت و مت...ابلهکافیه توی شرایطی که امیدی به پیشرفت مشاهده نمیشه وعده یک جایزه داده بشه پارسا ساز میزنه در حد تیم ملی...و من میگم جل الخالق چه میکنه این جایزه..گاهی هم خودش با مربی هایش هماهنگ میکنه که تعریف کارش رو پیش من بکنند و اون موقع است که سنگینی خرید جایزه بر شانه هام سنگینی میکنه..البته خریدن جایزه کماکان محدویت داره.

هفته قبل، تولد دوستش بود .و هدیه تولدخریدن و قیلی ویلی رفتن دل پسر موقع خرید ،گره خورد به رضایت معلم موسیقی اش. و نتیجه اش یک عدد ماشین کنترلی بود که چند مدتی بود دلش می خواست.البته اونی که گل پسر میخواست همانی بود که شبکه پرشین تون تبلیغ میکنه .ولی فعلا که با این یکی هم راضی شده خدا می داند تا بعد. 

جلسه سوارکاری گذشته هم همچین شرایطی داشت.چنان نمایشی از خودش نشون داد که هم ما ذوق کردیم هم مربی اش به تعریف و تمجیدش پرداخت.بعد از اتمام کلاس زمزمه های جایزه به گوش رسید ولی خودش هم خجالت میکشید مستقیم بگه.این بار بابا دلش خواست حالی به پارسا بده.موقع برگشتن از سوارکاری بهش گفت چند تا سوال ریاضی ازت میپرسم اگه درست جواب دادی برات جایزه میخرم.پارسا هم که این جور مواقع انگار دوپینگ میکنه جمع های دو رقمی را ذهنی انجام می داد و نتیجه اینکه مجوز خرید جایزه صادر شد.چون جای پارک نبود من تو ماشین نشستم و پارسا با  بابا راهی مغازه شد.توی مغازه ماشین کنترلی لیزری رو دیده بود ولی چون قیمتش زیاد بوده ظاهرا اصرار نکرده.و چیز دیگه ای رو انتخاب کرد. هر چند می دونم این ماشین کنترلی از ذهنش پاک نمیشه و قطعا در برنامه های آینده اش هم براش یه برنامه ریزی اساسی میکنه...راستی قیمت اسباب بازیها هم سرسام آور بالا رفته...

و اتفاق مهم این هفته افتادن اولین دندون شیری پسرمون در روز سه شنبه 91/8/2 در هفت سال و شش ماه و پنج روزگی بود.افتادن که چه عرض کنم.کندن دندون.چند ماهی است دندونهای جدیدش پشت دندونهای شیری در اومده و دندونهای شیری هم کمی لق شده ولی خبری از افتادن نبود.به دندانپزشک اش هم نشون دادیم .عکس هم از دندونهایش گرفتیم گفت نیازی به کشیدن دندون نیست.بذارید فکش در اثر فشار بزرگتر بشه.آخه پارسا یه دندون جلو کم داره.دیروز من و بابا دنبال کارهای خانه جدید بودیم که تلفن من زنگ خورد و پارسا از آن ور تلفن با یک صدای عوض شده گفت یک خبر باورنکردنی دارد... دندونش افتاده.و توضیح داد اینقدر با دندونش بازی کرده تا حسابی لق شده و بعد گرفته و دندنش رو کنده..من که شنیدم دلم یه حالی شد...نمی دونم چطور این وروجک تونسته این کار رو بکنه...البته طولی نکشید که پی به این راز مهم بردم...اگر گفتید چی؟؟؟....ماشین کنترلی لیزری اشاره شده در پارگراف قبل...وارتباط اون با فرشته دندون ... قصه فرشته رو وقتی کوچکتر بود براش گفته بودم و حالا اگرچه راز این فرشته برملا شده ولی فرشته یا مامان فرقی نمیکند بالاخره یکی باید دندونش را بر داره و به جایش یکی از آرزوهایش را برآورده کنه...شب هم قبل از خوابیدن بهش گفتم یه چند روزی به فرشته بیچاره مهلت بده...وگفتم یه جشن سه نفره هم می گیریم... ولی صبح که بلند شد و دید چیزی زیر بالشتش نیست باورش نشد هنوز فرشته وقت نکرده بره هدیه بخره.گفت: حرف هات الکیه.این همه گفتی دندونهات می افته آرزوت برآورده میشه. فرشته جایزه میاره..جشن میگیریم.خوش میگذرونیم..پس کو..؟!تعجب بدون خداحافظی از هم جدا شدیم.من راهی اداره شدم و اون هم سوار سرویش شد...

نتیجه اینکه  هدیه ،مثل دم مسیحا جان تازه می دهد به پسرم ما...

پسرم اگه نگران موضوع تربیتی این هدیه خریدن نبودم دلم می خواست هر روز برات یه هدیه می خریدم... وقتی میبینم چطور غرق شادی و لذت میشی از خریدن یک اسباب بازی ....                                       

85.1.30                                                                                            یه روزهایی لحظه شماری می کردیم برای در اومدن این دو تا دندون...   .

.

.                                                               

 

شهریور 91ارومیه                                                                                 شهریور 91 ارومیه



موضوع مطلب : اسباب بازی
چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed