Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

از اونجایی که من یک فاز با تقویم فاصله دارم با تاخیر 6روزه روز کودک رو به پسرم وهمه کودکان دنیای مجازی تبریک میگم و آرزو میکنم هیچ کودکی در دنیا از شادی دنیای کودکی محروم نباشه.

 این روزهای ما هم مثل همه مادر و بچه های مدرسه ای به سر و کله زدن به انجام تکالیف و امورات مدرسه میگذره و البته بعضی روزها دست در دست هم به پارک نزدیک خانه می رویم تا دلگیری غروب های پاییز را کم کنیم.زود تاریک شدن هوا، روزهای اول مهر برای پارسا تعجب انگیز بود و ساعت 6 که میشد می گفت الان بهش میاد 8شب باشه.من مشغول خواندن کتاب یا حل جدول سودوکو میشوم و پارسا تمرین دوست یابی میکند.به محض ورود به پارک مثل رادار اطراف را بررسی میکند و از بین بچه ها یکی را نشان میکند و سریع جلو می رود و پیشنهاد بازی می دهد و چنان غرق بازی با دوست جدیدش می شود که انگار سالهاست همدیگر را می شناسند.در همون لحظات است که ایمان می آورم دنیای کودکی چیزی فراتر از دنیای ما آدمهای بزرگ است.مابرای ارتباط برقرار کردن با آدمهای غریبه باید هزار و یک شرط و شروط برای خودمان بگذاریم اما بچه ها تنها به یک چیز فکر میکنند و آنهم بازی است.

هفته گذشته اولین جلسه انفرادی  با معلم پارسا داشتیم که خدا رو شکر معلمش ازش راضی بود و تنها مسئله ای  که معلمش مطرح کرد این بود که پارسا دائم در حال نقاشی کشیدن است. معلمش تصمیم گرفته در صورتی بهش اجازه  نقاشی کشیدن بده  که تکلیفهای کلاسش رو انجام بده و پارسا برای اینکه بتونه نقاشی بکشه ظرف دو سه دقیقه تکلیف هاش رو انجام می ده و بقیه وقتش رو نقاشی میکشه.

دوشنبه به مناسبت روز کودک، بعد از ظهر در مدرسه برنامه داشتند که فقط بچه ها حضور داشتند و مادرها ،بچه ها رو می گذاشنتد و می رفتند من ترجیح دادم بمونم ببینم چیکار میکنند. دورادور اونها رو تماشا میکردم و متوجه شدم بچه های کلاس اونها با همه بچه های دیگه مدرسه فرق دارن.اینقدر شیطون و پر جنب و جوش بودند که در تصور نمی گنجید.یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید و مشخص بود شرکت توی این برنامه فقط بهانه های بود که با هم بازی کنند و گرنه برنامه های جشن در حاشیه بود و تا آخرین لحظه هم به زور راضی به ترک مدرسه شدند. و جالب اینکه همه کادر مدرسه هم این موضوع متفاوت بودن این گروه رو با بقیه بچه ها تایید میکنند.

از این هفته هم کلاسهای فوق برنامه پنج شنبه ها لگو،کسب و کار و بسکتبال شروع شد.

بعد ظهر پنج شنبه با دوستم قرار گذاشتیم که بچه ها رو ببریم جزیره بازی.جزیره بازی جدیدن یکی از غرفه هاش رو اختصاص داده به بازیهای گروهی.به این صورت که تعدادی از بچه ها با سرپرستی مربی حاضر در غرفه بازیهای گروهی میکنند و حسابی انرژی شون رو خالی میکنند.که اینبار چون پارسا به همراه دو تا از دوستاش بود بینهایت لذت بردند و به عبارتی ترکوندند و از همه مهمتر مربی هم پا به پای بچه ها می دوید و بازی میکرد و ما هم از خندیدن های بچه ها دوپینگ انرژی کردیم.

این جا مربی ازشون خواست با تمام قدرت جیغ بزنند و بجه ها هم کم نذاشتند..

و تازه بعد کلی بازی کردن و ترامبلینگ، تازه اسکیت بازی هم کردن و با خوردن  یک شام مختصر راضی به برگشت به خونه شدند.

.

.

.

پارسا در یکی از دفترهای مدرسه اش چند تا از آرزوهاش رو نوشته بود که هر جند از خوندش احساس خوبی پیدا نکردم اما آن را برایش ثبت میکنم.به همان ترتیب که خودش نوشته بود.فکر کنم توی مدرسه ازشون خواسته بودند که آرزوهاشون رو بنویسند.

آرزو دارم نمیرم-آرزو دارم برم مالزی-آرزو دارم تراسپین *داشته باشم-آرزو دارم پرواز کنم-آرزو دارم یک میلیون داشته باشم

*تراسپین یکی از شخصیت های کارتن بن تن است.

و اینکه احساس خوبی پیدا نکردم...  چون موضوع مرگ و مردن مدتیه ذهنش رو در گیر کرده هر چند در موردش زیاد حرف نمیزنه. 



موضوع مطلب : تفریح و گردش / خاطرات مدرسه
شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ :: ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed