Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

ما از سفر برگشتیم.البته چند روزی میشه.ولی کارهای روی هم جمع شده اجازه نداد سری به دنیای مجازی مون بزنیم.سفر ما از روز پنج شنبه 16شهریور به مقصد ارومیه شروع شد.اون هم با اتوبوس من و پارسا.حدود 16 ساعت توی راه بودیم.خسته شدیم ولی به تجدید خاطرات کودکی می ارزید.چیزی حدود 20 سال بود این مسیر رو نرفته بودم.وقتی به این موضوع که بیست ساله به اونجا سفر نکردم فکر میکردم خودم هم باورم نمیشد.انگار فقط سه چهار سال گذشته بود.یکی از دلایل اینهمه فاصله زمانی این بود که چندین سال مادربزرگم ساکن کرج شد و بعد از چند سال برگشت که دیگه من درگیر دانشگاه و ازدواج و بچه داری شدم تا شد بیست سال.  وقتی رسیدیم ارومیه عموم اومد دنبالمون و بعد از یک استراحت چند ساعته در ارومیه به همراه مامان و بابام و مادربزرگم  که از کربلا اومده بودند راهی خوی شدیم.مقصد اصلی ما خوی بود.خونه مادربزرگم.همون جا که تابستان ها لحظه شماری میکردیم تا از بوشهر هزار و اندی کیلومتر رو با ماشین بابام راهی سفری مارکوپولو وار بشیم.حتی خاطره خوابیدن شب های سفر و خوابیدن توی پارکها  رو یادمه.که وقتی الان فکرش رو میکنم میگم چه دنیایی داشتیم....

از ارومیه که به سمت خوی راه افتادیم سری هم به دریاچه رو به خاموشی ارومیه زدیم.و طبق معمول پارسا از رفتن به آب نتونست خودداری کنه.

 دریاچه ارومیه و بلورهای نمک

بعد از دوساعت به خوی رسیدیم.دلم برای کوچه قدیمی اونجا تنگ شده بود.اما وقتی رسیدیم هیچ چیز از حال و هوای اون موقع باقی نمونده بود.همه خونها خراب شده بود و چند طبقه شده بود.راستش هیچ جا برایم آشنا نبود.حتی یک بار پیاده کوچه ها قدم زدم اما دریغ از یک نشانه از گذشته.تنها قسمتی که از همه خاطرات بچه گی ام مانده بود ضلع غربی خونه مادر بزرگم بود که به شکل قبل مونده بود.ضلع شرقی خونه هم تبدیل شده بود به یک ساختمان دو طبقه.بچه که بودیم وسط حیاط یه جوی آب رد میشد.و تمام حیاط پر بود از درختهای میوه.و یک حوض کوچک که ساعتها من و خواهر و برادرم رو سرگرم میکرد.                    

اینجا همون بازمانده خاطرات قدیمی است.

 بعد از دو روز و پیوستن خاله زهرا از کیش به ما، راهی ارومیه و باغ دایی بابام شدیم.فکر کنم بهترین قسمت سفر برای پارسا چند روزی بود که توی باغ بودیم که همه چیز رو تجربه کرد.                   

به محض رسیدن و بعد از سر زدن به درختان میوه و خوردن میوه های نشسته سری هم به گاو و گوساله ها زدیم که همین مکان ساعتها پارسا رو سرگرم کرد.با این گوساله هم حسابی رفیق شد وقتی فهمید که قراراست چند مدت دیگه برای ماه محرم قربانی  شود. هر چند براش این سوال پیش اومده بود که چرا اینکار میکنند.    

البته اونجا تمرین گاوداری هم کرد و کلی ازین مهارت ذوق کرد.     

مشغول تمیز کردن طویله....بغل

 ازشانس خوبش نوه دایی هم اونجا بود که همسن خودش بود و     خوشبختانه فارسی هم می توانست صحبت کند. اونجا اکثرا به ندرت فارسی حرف میزنند بهمین خاطر حرف زدن به زبان فارسی  برایشان خیلی سخت است.و البته خود من هم در حد سلام و احوال پرسی و چند کلمه بیشتر بلد نیستم .

 پارسا و امیر حسین که درجه شیطنتش چند مرحله بالاتر از پارسا بودشیطان                   

دو روز هم مهمان دختر دایی در یه باغ دیگه بودیم .

 اینجا هم هیزم جمع کردند و آتش روشن کردند.و آخر شب با سوختن دست پارسا به تلخی به پایان رسید.بلال رو سر سیخ زد و توی آتش گذاشت و فراموش کرد که داغ شده و وقتی سیخ رو برداشت دستش شدید سوخت.طفلک پسرم چه دردی کشید اون شب .فکر کنم چشم خورد چون برای بقیه جالب بود که چقدر مثل حرفه ای ها چوب ها رو میشکنه و اینقدر چابک و فرزه.ناراحت  

فردا صبح  دوری در شهر زدیم و به بازارچه مرزی رفتیم و برای پارسا چند تا اسباب بازی خریدیم و جبران خاطره تلخ شب قبل روز، خوبی رو براش رقم زدیمچشمک

بعد از ظهر هم مجردی با خاله زهرا و شیوا و  شبنم نوه های دایی به بیرون از شهر رفتیم و از هوای تمیز و بارانی لذت بردیم. دیدن باران آن هم در شهریور ماه حسابی ما رو ذوق زده کرده بود.

و آخرین روزی که در باغ موندیم پارسا یک وزغ گرفت و تا آخرین لحظه     پیش خودش نگه داشت و با گریه و زاری راضیش کردیم که همونجا رهاش کنه.می خواست با خودش بیارتش اصفهان و توی خونه و تو اتاق پیش خودش نگهش داره.گریه

  پارسای وزغ به دست....

اون روز هم یه دوست واسه خودش پیدا کرد به نام محمدجواد و رفتند   توی مخفیگاه جواد و قورباغه اش رو هم با خودش برد.

 پارسا و محمد جواد  در مخفیگاه  

این هم عکس قورقوری که پارسا خودش گرفته.....

یه بساط رب گیری هم به راه انداختیم و گوجه هایش هم خودمان چیدیم  .                            

اینجا هم سوار گاری شد و راهی گوجه چینی شدیم .    

و تمشک هم چیدیم به همراه "گلوش"  سگ با وفای باغ که در   مسیر  مراقب ما بود.                

 بعد از سه روز هم از ارومیه راهی خوی شدیم.خوی که بودیم     سری هم به مقبره "شمس تبریزی" زدیم.روز بعد هم از خوی به تهران  رفتیم و یک روز هم اونجا ماندیم و جمعه شب 24شهریور ساعت یک     شب به اصفهان رسیدیم و سفر هشت روزه ما به خوشی وسلامتی    به پایان  رسید.            

              



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / سفر / تفریح و گردش
دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ :: ٩:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed