Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

چند روز پیش بابا کار داشت میخواست بره بیرون.از اونجایی که حس پدرانه اش غلیان کرده بود یه تعارف به پارسا کرد که میخوای با من بیای؟! .پارسا هم عین فشنگ پرید که حاضر شه که بابا پشیمون شدناراحت. و میگن پشیمونی سودی نداره اینجا رو میگن! حالا به هر طریق ممکن خواستیم پسر رو منصرف کنیم نشد که نشد .وطبق معمول همیشه. بیرون رفتن برای یک هدف خاص.شکار یک دایناسور برای خرید! دایناسور به هر شکل و متریالی که باشه.از تصویر دایناسور تا کتاب یا سی دی یا اسباب بازی.....

بابا تصمیم خودش رو گرفته بود مقاومت در برابر خرید و نتیجه اش با چشم گریون برگشتن پارسا به خونه بود گریهو تا چند ساعت جنگ اعصاب داشتن . و پایان ماجرا.بابا: تا عید به هیچ عنوان کسی حق نداره برای پارسا چیزی بخره حتی یه پاک کنعصبانی!!اینو داشته باشین....

دیروز باید پارسا رو میبردیم دکتر برای سوزوندن خال رو لپش(دو هفته پیش خال رو سوزوندیم ولی کامل از یبن نرفته.بمیرم پسرم چقدر درد کشید...)

پارسا:بابا میخوای برام یه دایناسور بخری؟؟

بابا:نه تا عید از خریدن چیزی خبری نیست !

پارسا:بابا منو ببر دایناسور را ببینم میخوام از روش با خمیر یه دایناسور بسازم

بابا: نه !

.......

پارسا :من متوجه کار اشتباهم شدم برام دایناسور میخری؟ شیطان

بابا: تا عید نه !

.......

پارسا:بابا میدونی چرا اون دایناسوره اسکی پاش بود؟....چون تعادلش حفظ بشه !

بابا:چه جالب نمیدونستم.ولی من برات دایناسور نمیخرم !

پارسا:میرم به مامانت میگم برام نمیخری

بابا:برو بگو

پارسا:میرم به بابات میگم برام نمیخری(با بغض) ناراحت

بابا:برو بگو.من تا عید چیزی برات نمیخرم(قاطعیت رو دارید!)

..........

پارسا:بابا بعد ازاینکه رفتیم دکتر بعد عینک لی لی رو گرفتیم و کارهامون تموم شد عید که شد برام اون دایناسوره رو بخرید(عدم درک زمان!)

بابا:پارسا گفتم نه

..........

تو ماشین در حال رفتن به مطب دکتر

پارسا:بابا میدونی اون دایناسوره جنسش سفت بود من دایناسور سفت ندارم!

بابا: تو خیلی دایناسور داری دیگه برات دایناسور نمیخرم مگر اینکه چیز خوبی پیدا کنم

پارسا:نهههههه من که نمیگه دایناسور میخوام فقط میخوام برم نگاش کنم.

بابا:پارسا دیگه بسه...... بامن حرف نزن

سکوت ......پارسا تو ماشین خوابش برد

به مطب دکتر رسیدیم .مغازه کنار مطب دکتر بود و پارسا هنوز خواب

بابا:برو اون دایناسوره  رو ببین به نظر من که نوزده و پونصد نمیارزه!

.....

من:ببخشد خانم اون دایناسوره رو میتونم ببینم.

........

فروشنده:بعععععععله.جنسش خیلی خوبه....کنترلی هم هست....چون آخریشه بهتون یه تخفیف خوب می دم (همه کائنات برای خرید آماده اند!)

من: آخرش چند میدین !؟

فروشنده:پانزده هزار و هشتصد .پول باتریهاش رو هم نمیگیرم

من:باشه بذار به شوهرم بگم

........

من:مدلش جدید بود.اسکلتش فلزیه.روش یه پلاستیکه انعطاف پذیر کشیدن.کنترلی هم هست (با آب و تاب)

بابا:جدی؟من متوجه نشده بودم.فقط از پشت ویترین دیده بودیمش.....میخوای براش بخری

من: نههههه.....میگما پسرم گناه داره.خالش که میخواد بسوزونه خیلی درد داره کاشکی میخریدیمش...

.......

من:ببخشید خانم میشه کادوش هم کنید!

حالا تصور کنید قیافه پارسا بعد از بیدار شدن از خواب و دیدن کادوه اش هورا

ضمنا خانم دکتر گفت: بهتره این کار با لیزر انجام بشه هم دردش کمتره هم جاش نمیمونه(خدا رو شکر بچه ام درد نمیکشه)

پارسا سر مست ازین پیروزی.....

پارسا:میخواین بریم یه پیتزا میتزایی بخوریم! خوشمزه

 

 

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ :: ۸:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed