Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

مهمترین رویداد هفته گذشته ما یادگیری دوچرخه سواری پارسا بود که بعد از چند سال که از خرید دوچرخه گذشته بود به وقوع پیوست به تاریخ چهاردهم تیر ماه نود ویک.شب نیمه شعبان که همه به خیابانها اومده بودند که جشن بگیرند ما تو خونه موندیم که کمک بشه به سبک شدن بار ترافیکی چشمکو پاداش این نیت خیر هم این بود که گفتیم.دیدیم همه یه جایی رفتند ما هم اومدیم تو کوچه و به پارسا گفتیم بیا چرخهای کمکی رو باز کنیم و تمرین کنیم و از اون جهت که یکی از دوستهاش هم تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بود انگیزه هم فراهم بود.و خلاصه همینقدر بگم که در فاصله زمانی کمتر از پنج دقیقه پسرک ما دو چرخه سواری یاد گرفت در حد تیم ملی.خودش هم باور نمیکرد.بدون زمین خوردن.اینقدر هر دو تامون ذوق کردیم که رفتیم تو خونه و بابا را به بهانه تعمیر دوچرخه آوردیم بیرون.بابا هم میگفت من با لباس خونه نمیام تو کوچه شما دوچرخه رو بیارید تو.با کلی خواهش تا دم در کشوندیمش و پارسا با هماهنگی انجام شده شروع کرد به رکاب زدن و بابا چنان ذوقی کرد که تا دم  خیابان با لباس توی خونه دنبال پارسا رفت و شروع کردن به دست زدننیشخند.باورش نشد گفت از کی تا حالا یاد گرفته به من نگفتید و وقتی گفتیم چند دقیقه پیش بیشتر ذوقید.و از همه بیشتر احساس خوبی بود که خود پارسا داشت.شب هم بعد که خیابانها خلوت شد ازین سر شهر رفتیم اون ور شهر تا پسر دوچرخه سواری کنه و ما هم قدم بزنیم کنار رودخانه خشکیده.اینقدر هیجان رکاب زدن داشت که پارک بازی هم توجهش جلب نکرد.و خلاصه اینکه این روزها ما هر جا میریم دوچرخه هم صندوق عقب ماشین است.حتی سوارکاری که میره فاصله دم در ورودی تا مانژ رو با دوچرخه میره.خلاصه اینکه حسابی این روزها با دوچرخه سواری سرگرمیم.بعد از این اتفاق با خودم فکر کردم گاهی باید صبر کرد تا موقع انجام کاری فرا برسد و اصرار به انجام آن شاید نتیجه ای نداشته باشد هر چند پارسا می گه مامان تو راست میگفتی دوچرخه سواری خیلی کیف دارد.و بعد هم به این نتیجه منطقی رسیده که:من اسکوتر سواری،اسکیت و دو چرخه سواری یاد گرفتم دیگه باید موتور سواری یاد بگیرم.....از خود راضی

                                      اولین دقایق دو چرخه سواری

از دوچرخه سواری بگذریم کلاسهای مدرسه هم که با موضوعات جالب و جدید ادامه داره.دوشنبه گذشته اردو به یه خشکشویی رفتند.چهارشنبه در درس آداب شهروندی با مشکلات زندگی آشنا شدند و برای حل اون بحث و تبادل نظر کردند.در کارگاه هنری بچه ها آشپزی کردند و هنر خودشون رو با ترکیب مواد غذایی که در اختیارشون قراردادند به نمایش گذاشتند.در کارگاه باغبانی توی گلدان دانه شاهی کاشتند و به خونه آوردند که تا رسید خونه خاک و دونه یکی شده بود و خودمون دوباره ریحان کاشتیم تو گلدون.پنج شنبه صبح که تعطیل بود بعد از رفتن به کلاس سوارکاری که دیر رسیدیم و از کلاس محروم شدیم رفتیم به موزه پروانه ها و حیوانات خزنده در پارک ناژوان.دیوارها پر بود از پروانه های خشک شده و وسط سالن خزندگانی مثل انواع مار ،کروکودیل ،بزمچه و ایگوانا بود که پارسا چنان محو تماشای خزندگان بود که حتی نیم نگاهی هم به پروانه ها نکرد....جمعه صبح دوباره رفتیم سوارکاری ایندفعه به موقع رسیدیم.شب هم با مهرشاد هم مهدکودکی پارسا و خانواده اش به پارک فواره ها رفتیم...کلاسهای شنبه فراشناخت،واحد فنی و روزنامه نگاری بود.درس فراشناخت با موضوع توالی سازی(ترتیب انجام کارهای شخصی)که یکی از معیارهای ارزیابی خود است به شکل بازی و بحث انجام شده بود.در کارگاه فنی بچه ها با تراشیدن قالب صابون مجسمه ساخته بودند.در درس روزنامه نگاری با تفاوت عکس خبری و معمولی آشنا شده بودند و با چسباندن دو عکسی که در اختیارشون گذاشته شده بودند مطلبی در مورد هر کدومش نوشته بودند.....دوشنبه (دیروز)هم به کارگاه ساخت کاشی و سرامیک رفته بودند.تنها چیزی که پارسا گفت این بود که رنگهایی که استفاده میکردند بوی شکلات می داد....عصر بعد از دو هفته از اتمام کلاس ارف به آموزشگاه موسیقی رفتیم تا پارسا ساز انتخاب کنه.پیشنهاد خودش ویولن بود ولی باز رفتیم سر کلاسهای ویولن،پیانو و سنتور نشستیم.پیانو یکی از هنرجوها داشت میزد و اون اثر رو نداشت.ولی ویولن و سنتور خود استادها برامون زدن که عالی بود اما ویولن چیز دیگه بود.وقتی ویولن میزد من  حس میکردم بند بند وجودم داره از هم باز میشه.و پارسا هم نهایتا گفت ویولن و همون موقع یه ویولن یک دوم خریدیم  ،وقت کلاس رو گرفتیم و برگشتیم خونه.بابا هم بعد ازین انتخاب ما شروع کرد به سرچ کردن تک نوازی های ویولن تو اینترنت و کلی آهنگ برامون دانلود کرد و تازه فهمیدیم چه صدایی داره این ویولن.تا بحال با این دید به ویولن توجه نکرده بودیم.واقعا صداش بی نظیره.به بابک گفتم خدا رو چه دیدی شاید خودم هم رفتم و ویلون خریدم و شروع کردم به یادگیری.خجالت



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان
سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ :: ٧:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed