Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

سفر وروجک ما بعد از پنج روز به پایان رسید و در معیت خاله، دایی جلال، زن دایی و  امیر مهدی کوچولو به منزل باز گردانده شد.نه اینکه به دلخواه خودش برگشتها نه ...تعطیلات دو روزه اسباب خیر این بازگشت شد وگرنه خودش میخواست یک ماه بمونه....تعجبدر این مدت هم آثاری از دلتنگی رویت نشد و اونقدر که من لحظه به لحظه گزارش کارهاش رو میگرفتم وروجکم سراغی از ما نمیگرفت.اصلا خونه نبود که بخواد به یاد ما بیافته.یا دریا بود یا به گشت و گذار...فقط یه بار خودش زنگ زد و اون هم برای این بود که گزارش بده یک مارمولک دیده که براش خیلی جالب بود.آخه مارمولکهای اونجا واقعا دیدن داره.دوستای بوشهری میدونندچشمک

این تعطیلات دو روزه هم با مهمونهامون باغ پرندگان و کوه صفه رفتیم.

   این هم فینگیلی عمه بغل

و دیگه اینکه پارسا یه پرنده جدید خریده .یه بچه مینا....این تصمیم رو بابا و پارسا گرفتند.خرید مینا یه حسن داشت و اون هم اینکه راضی شده یکی از کاسکوها رو بریم پس بدیم."آنی" همون که حدس میزنیم ماده باشه یه ماده از اون زن سالارهاست.اون روزهای اول که غذا رو از تو دهن"هانی"بیچاره میکشید بیرون.اون طفلک هم هیچی نمیگفت.این روزها هم که هر غذایی رو نمیخوره.یعنی به غیر از بادام زمینی اون هم از نوع مرغوبش و تخمه و کمی سیب هیچی نمیخوره. بادام زمینی که این جدید واسشون خریدیم کمی مونده بود. نمدونید چیکار میکرد.بادام رو میگرفت و پرت میکرد .بیچاره هانی هم مجبور میشد بادامش رو پرت کنه.یه بار اول به "هانی"بادام دادم دیدم طفلک خورد نصفه های خوردنش به" آنی "هم دادم طبق معمول پرتش کرد تا اینکار رو کرد "هانی"هم بادامش رو انداخت.بعضی موقعها هم برای اینکه حرص منو در بیاره ظرف غذاش رو با نوکش بلند میکرد و پرت میکرد پایین.کاری کرد که رفتیم واسش بادام تازه گرفتیم.شیطنت از چشمای "آنی" میباره.شخصیت "هانی"مهربون،مودب و حرف گوش کن و "آنی"لجباز ،باهوش و سرکش.خلاصه اینکه هر کاری کردم دیدم از پس این یکی بر نمیایم و اینطور شد که ترجیح دادیم "آنی" رو بریم پس بدیم فقظ نگران "هانی"هستیم دپرس نشهناراحت.ولی کلن من با نگه داشتن هیچ پرنده ای موافق نیستم.چون دلم نمیخواد توی قفس باشن.این دو تا کاسکو هم توی قفس نیستند و در قفسشون بازه و میان رو قفس میشنند.البته تو پاسیو هستند.از "لاکی" مون هم بگم که هر روز برای هوا خوری میبرمش تو باغچه میذارمش و برای پیدا کردنش یک ساعت میگردم تا لابلای سبزه ها پیداش کنم.پیدا کردن یه لاک پشت 4سانتی سبز که لابلای علفها قایم میشه هم خودش یه پروژه است.خدا میدونه این بچه مینا هم که هنوز باید غذا تو دهنش گذاشت چقدر برای پارسا جذابیت داره.البته بابا به نکته خوبی پی برده.پارسا دنبال حیوونی است  که از سر و کولش بره بالا و باهاش ارتباط برقرار کنه که با کاسکوها نتونست این ارتباط رو برقرار کنه بخاطر همین این جوجه رو گرفته.فعلا هم در حال غذا و آب دادن و تمیز کردن پی پی این پرنده است.دیروز هم میگفت کاسکومون رو که پس دادیم یه "ایگو انا"بخریم و من دیگه  ....ابله

 

 

 



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش
سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ :: ٧:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed