Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

پسرک ما هم به سلامتی از کلاس اول فارغ التحصیل شد....

سی و یک اردیبهشت 91مصادف با بیستم می 2012 گل پسر ما رسما به جرگه با سوادها ملحق شد. جشن ساده و کوچکی در مدرسه برگذار شد و این روز در تقویم زندگی ما به یک روز بیادماندنی تبدیل شد 

شعر خواندند ،نمایش اجرا کردند و نیایش کردند .niniweblog.com

سرود دسته جمعی

بعد هر کدام ار بچه ها یک جمله زیبا با شروع "من میتوانم...."  را از روی یک برگه خوندند که نشون بدهند خواندن رو یاد گرفتند .

جملاتی مثل "من میتوانم احساساتم را کنترل کنم"

"من میتوانم با یک نامه احساساتم را به دیگران بگویم"

"من میتوانم قوانین جاهای مختلف را شناسایی و رعایت کنم"

"من می توانم خشمم را کنترل کنم و احساساتم را به دیگران بگویم"

...جمله پارسا این بود"من میتوانم با دوستانم در یک گروه همکاری مفید داشته باشم"

و هر کدوم از بچه ها برای یکی از نشانه های الفبا شعر خوندند و حرف پارسا نشانه "ر" بود و شعر "ر مثل رود و روباه---روزهای روشن در راه---رامسر و رشت و رودبار----راسو و رعد و  رگبار" را خواند.

یه خاطره هم بگم...بابا مجبور شد بعد از تعطیلی اداره به ما بپیونده .صبح هم من بهش یادآوری کرده بودم جشن الفبا است و توضیح دیگه ای ندادم .تقریبا نیم ساعت از شروع جشن گذشته بود که به مراسم رسید.تقریبا آخرهای جشن بود که با تعجب پرسید: مگه درس شون تموم شده ...و من  و هر دوتامون niniweblog.com  niniweblog.com

بعد هم بهش حق دادم آخه از کجا می دونست جشن الفبا همون جشن پایان سال تحصیلی است.....زمان ما که ازین ژانگولر بازی ها نبود

اینجا هم در حال نیایش کردن ....و وروجک ما.....

 از راست به چپ ایستاده:مانی-کیارش-آرمین-محمدپارسا-پارسا-فرداد-آریا-سپهر-پرهام

نشسته:پارسا حسینی-پارسا میرشمسی-کوروش-شاهین-شنتیا-بابک-محمدمهدی-آرمان

خانم حاتمی معلم مهربون ، دلسوز و پر نشاطی که با تمام وجود برای بچه ها معلمی کرد....همیشه به یادت هستیم خانم حاتمی عزیزniniweblog.com

خانم نجفی معلم درس" آشنایی با خدا " که بچه ها عاشقش هستند.مهربون...قاطع....و بسیار فهمیده.اونقدر که من هر وقت به مشکلی در مورد پارسا بر میخوردم دست به دامن اون میشدم...دوست داریم خانم نجفی عزیز و مهربونniniweblog.com

و خانم دارویی، مدیر نمونه و دوست داشتنی که در تشکر و سپاس از اون چیزی ندارم بگویم جز دعای خیری بدرقه راه پر نشیب و فرازشان

.

.

.

و ماجرای جشن فارغ التحصیلی با خریدن هدیه به پایان رسید البته از نوع غیر خاطره انگیزیش....

پسر ما که همیشه بدنبال خرید اسباب بازی هست ،وسط  اجرای برنامه با ایما و اشاره درخواست هدیه کرد و ما هم به مناسبت این روز فرخنده و مبارک به بابا پیشنها دادیم هدیه ناقابلی برای پسر مون بخر.بعد از جشن هم راهی همان فروشگاه  معروف خرید اسباب بازیهای مارک شدیم و از اونجا که بنده اعصاب دیدن قیمتهای مغازه رو ندارم پدر و پسر راهی شدند و بنده در ماشین موندم که در صورت حضور پلیس محترم سریع فلنگ رو ببندم.از این که یکساعت در ماشین ماندم بگذریم وقتی پدر و پسر اومدن و اسباب بازی خریداری شده را دیدم سعی کردم در کمال آرامش قیمت را جویا شوم به این امید که پدر سفارشهای لازم را قبل از خرید جدی گرفته باشدniniweblog.com.....اما به محض شنیدن قیمت چنان دودی از سرم بر خواست که آمپرم تا انتها چسبید و هر چه پدر سعی کرد نتوانست  آرامم کندniniweblog.com و هر چه دلتان بخواهد در سرزنش پدر و پسر به کار گرفتم چنان که اشک پسر در آمد.و هر چه پدر بنده را در این روز میمون و مبارک دعوت به سکوت و آرامش کرد کارساز نشد که نشد آمپر بد جوری چسبیده بود و به هیچ وجه پایین نمی آمد.همینقدر بگم که قیمتش اونقدر بالاست که نمیتونم بگم.  چشمکنا گفته نمونه ما اسباب بازی از این گرانتر هم برای پارسا خریده ایم ولی برای چیزی که نه کارایی خاصی دارد نه ارزش یادگاری رفم بسیار زیادی بود .بین خودمون باشه  اگه قیمت لو بره احتمال زیاد یارانه مون قطع میشهniniweblog.com

 .البته امروز کمی خودم را دلداری دادم که دلار بالااست و بعبارتی پول ما ارزشی ندارد ...اما از شما چه پنهان هنوز نتوانستم موضوع را حل کنم..

.

.

.

طفلک پسرم امروز طلب بخشایش کرد بابت خرید دیروزشخجالت 

.........

 مامان کیارش، همکلاسی پارسا قبل از جشن بهم گفت:میدونستید پسر شما همه بچه های کلاس رو به دایناسور علاقمند کرده در اون حد که یه روز که از بچه ها خواسته بودند احساسشون رو در مورد کلاس ریاضی نقاشی کنند همه بچه ها دایناسور کشیدندتعجب

خلاصه اینکه ما یک سری بچه های دایناسور شناس هم به جامعه تحویل داده ایماز خود راضی



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ :: ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed