Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

سلام به همه دوستان عزیزم...هم اوناهایی که ما به ما سر میزنند پیام میزارند هم اونهایی که ما رو خاموش می خوانند و به ما لطف دارند.هر چند چیز خاصی هم نمی نویسم...دلیل فاصله افتادن بین پست های ما چیزی نیست جز کار امروز رو به فردا واگذار کردن یهو متوجه میشی می بینی یک ماه گذشته..اوایا هفته نامه می نوشتم.بعد شد دو هفته نامه.به سلامتی این دفعه شد ماهنامه..منتظر فصل نامه و سال نامه هم باید باشیدنیشخند       

 کلاس های تابستان هم از اول تیر ماه شروع شده.پارسا هفته ای دو روز مدرسه میره.موضوع کلاس شون مهارت اجتماعی هست که ترکیبی از فراشناخت،روزنامه نگاری و آداب شهروندی و مرور مطالب مهم درسی شون هست در قالب همین مطالب.برنامه استخر هم هفته ای سه روز شده که تقریبا همه شناها رو یاد گرفته فقط توی پروانه یک کم مشکل داره.هفته ای یک روز آموزش سفال با چرخ میره ،هفته ای یک جلسه مجسمه سازی با خمیر و یک جلسه زبان..این از برنامه های تابستان.این یه ماه اخیر هم که مصادف شده با ماه رمضان فعالیت بیرون از خونه ما کمتر شده ولی تقریبا هر هفته بعد از کلاس سفال چون از کنار پارک فواره ها رد میشیم یک ساعتی رو اونجا پارسا آب بازی میکنه.گاهی هم شب با بابا میره دوچرخه سواری.دو هفته گذشته جمعه سیزدهم تیر دوستش بابک خونه مون بود که بعد از ظهر بردم شون پارک آبی که تازه افتتاح شده و حسابی بازی کردند بعدش هم رفتیم شهربازی ناژوان چند تا بازی هم اونجا کردند بعدش رفتیم و  شام خوردند بعدش هم توی یه پارک دیگه بازی کردند و ساعت 10 شب به خونه برگشتیم. خسته و هلاک..

دیگه از کارهای غیر روتینی که کردیم جمعه بیست و هفتم تیرماه با تعدادی از دوستان مون رفتیم بیرون از شهر،اطراف شهرکرد. صبح راه افتادیم ناهار رو کنار رودخانه خوردیم در کنار سیل باورنکردنی از پشه ها که آثار فاجعه بارشون رو روز بعد بر بدن مون مشاهده کردیم یعنی اومده بودیم هوای پاک استنشاق کنیم،مجبور شدیم اطراف مون رو آتش درست کنیم که از دودش پشه ها فراری بشن خودمون فراری شدیم.بچه ها تلاش کردن ماهیگیری کنند که بخاطر جریان شدید آب میسر نشدکمی توی باغ های اطراف پرسه زدیم و بعد از ظهر برگشتیم خونه. 

این هم تعدادی از کارهای خمیری پارسا که توی اوقات فراغت انجام میده ..خیلی هاش هم برگرفته از شخصیت های بازی های کامپیوتر و کارتون ها هست.


چون تعدادش زیاده بقیه رو در ادامه مطلب میزارم.....



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / مجسمه سازی / تفریح و گردش
چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:۱٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

سلام.ما اومدیم با کلی عکس که ممکنه از حوصله خارج بشه.شروع تعطیلات تابستان رو با سفر دو روزه به چادگان شروع کردیم..بعد ازظهر چهارشنبه 14 خرداد ویلا رو تحویل گرفتیم.به محض ورود بچه ها طبق برنامه از قبل برنامه ریزی شده با تفنگ های آبپاش یه بازی حسابی کردند.

بعد از یه بازی حسابی چادر رو برپا کردند.توی چادر بازی های فکریشون رو انجام دادن،شام خوردن،با یه چراغ قوه کتاب داستان خوندند.علیرغم اینکه اون شب هوا خیلی سرد بود ولی اصرار کردن شب رو تو چادر بخوابند.خوابیدند ولی نزدیکی های صبح  از خواب بیدار شدن.

صبح بعد از خوردن صبحانه در یک حرکت ورزشکارانه تا کنار آب پیاده رفتیم.توی راه برگشتن با دیدن شیلنگ آبپاش خودشون رو خیس کردند وبعد هم سر از پیست کارتینگ درآوردند.

بعد از خوردن ناهار و استراحت بعدازظهر راهی پیست دوچرخه سواری شدیم و همگی دوچرخه سواری کردیم.اکسبژن خالص، طبیعت بی نظیر و لذت دوچرخه سواری جای همگی خالی..

همه این برنامه ها رو توی یه روز داشتیم عجب آدمهای اکتیوی بودیم نه..از خود راضی

ولی بجاش روز دوم فعالیت زیادی نداشتیم چون ظهر باید ویلا رو تحویل می دادیم .بعد از خوردن ناهار و تحویل ویلا به سمت قسمت هیجان انگیزترین قسمت سفر راه افتادیم.اسلیپ وی و نردبان لغزان..من که تحمل هیجان رو ندارم فقط نظاره گر بودم.یکی از بچه ها چند لحظه قبل از شروع انصرف داد.

این هم بعد از یک عبور هیجان انگیز از نردبان لغزان بر فراز رودخانه به همراه بابا

بعد از این تجربه هیجان انگیز راهی خانه شدیم..اما وسط راه دیدیم هنوز نیمی از روز باقی مونده و حیف از آخرین ساعات تعطیلات استفداه نکنیم بخاطر همین در مسیر برگشت به مزرعه یکی از دوستان سر زدیم..میوه چیدیم و نشسته پای درخت خوردیم و بچه ها با اره و چوب ساعتی سرگرم شدن...عجب لذتی میبردن از اره کردن چوب..نوبتی چوب بریدن که انگار مشغول  پرتاب سفینه هستند..   

سفر کوتاه و لذت بخشی بود...

چون هنوز کلاسهای مدرسه شروع نشده صبح ها تماشای تلویزیون و بازی با تبلت از مهمترین برنامه هاست...عصرها هم اگه حوصله و  وقتی مامان داشته باشه بازی در پارک..

جمعه 23 خرداد من و پارسا با دوستانمون با تور به کوهرنگ رفتیم.بابا بخاطر کارش نتونست همراهمون بیاد.اول به تونل کوهرنگ رفتیم..بعد هم آبشار شیخ علیخان.قرار بود غار یخی هم بریم که مسیر پر پیچ و خمی داشت نشد بریم...

تونل کوهرنگ

تونل کوهرنگ..

تجربه مشک زدن...

آبشار شیخ علیخان کوهرنگ

آبشار شیخ علیخان کوهرنگ

دوشنبه 26خرداد با ریحانه جون و عمید و عماد توی پارک غدیر قرار گذاشتیم که همزمان شده بود با جشنواره بازی و اسباب بازی.دوستیهای بچه ها اینقدر بی ریا و صمیمانه است که در همون مدت کوتاه جوری با هم بازی میکردن که انگار سالهاست که همدیگه رو میشناسند..البته مامان ها هم دست کمی از بچه ها نداشتند..لبخند

عمید و پارسا

و آب بازی پایانی... 

خرداد ماه که با خوشی و سلامتی به پایان رسید انشالله بقیه تابستان هم به همین روال بگذره..



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / تفریح و گردش / سفر
شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۸:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

کلاس سوم هم تمام شد.آخرهای سال که میشه بچه ها لحظه شماری می کنند مدرسه تمام بشه.اما من دلم میخواد این روزها رو دو دستی بچسبم و نگه دارم تا آرومتر بگذره.هر گامی یعنی فاصله گرفتن از دنیای کودکی..کودکی های بی خیال از همه چیز...

امسال مدارس هم انگار خیال تعطیل شدن نداشتن.اول که قرار بود تا 22 اردیبهشت برقرار باشه.بعد شد تا 13 خرداد اما اخرین روز سال تحصیلی به 5 خرداد ختم شد.

اخرین روز کلاس سوم دبستان

مدرسه مثل هر سال یه برنامه تفریحی خانوادگی قبل از پایان سال تحصیلی برگزار کرد که امسال کوه پیمایی بود که روز 26 اردیبهشت برگزار شد.

از راست:کورش-پارسا-پارسا-پرهام

26 اریبهشت هوای اصفهان از اون روزهای بی نظیر بود.تا نزدیکی های صبح بارون می بارید.این جا هم خانواده ها و بچه ها نرمش صبح گاهی انجام دادند.و بعد هم صبحانه و یکی دو برنامه برای خانواده ها و بچه ها..

موقع برگشتن هم سری به نمایشگاه کتاب مستقر در کوه صفه زدیم و پارسا در کمال تعجب کتاب ادیسه اثر هومر را برای خرید برداشت.اصرار ما برای منصرف کردن او به جایی نرسید.از اون جهت که می گفتیم مناسب گروه سنی اش نمی باشد اما شور و شوق او او بابا را راضی به خرید کرد.من هم سعی داشتم قانعش کنم که این کتاب مربوط به فرهنگ ما نیست و جذابیتی برایش ندارد اما در کمال تعجب متوجه شدیم بسیاری از داستانهای کتاب را می داند.من حتی نمی دانستم این کتاب در چه موردی است در صورتی که پارسا می دانست موضوع این کتاب اساطیر یونانی است..به این فکر افتادم ما به سن این بچه ها بودیم شنگول و منگول می خوندیم و این بچه ها اثر هومرخنده

ناهار همان روز هم مهمان عمه لیدا بودیم در یک رستوران با فضای قدیمی باز سازی شده.ظاهرا قبلن این رستوران حمام بوده.جای با صفایی بود.

از اتفاقات اخیر هم به دنیا آمدن بچه های خوکچه هندی مان بود.طفلک برای سومین بار زایمان کرد و ایندفعه 4 قلو به دنیا آورد.پارسا هم از ذوق بال بال میزد.همه ذوقش هم بخاطر درآمد زایی آن است.خجالتبچه های دو زایمان قبلی اش را فروخت و مزه کسب درآمد حسابی زیر زبانش رفته.من که دلم برایش میسوزد.باید یه فکری بکنم.

کلاس شنا دوره بهار هم تموم شد و انشالله تابستان ادامه پیدا میکنه.پیشرفت خوبی هم داشته.سه شنا رو یاد گرفته و قراره شنای تکمیلی رو شروع کند.جلسه پایانی هم گزارشی از پیشرفت بچه ها دادند.و مادرها هم سعادت حضور در استخر و دیدن شنای بچه هاشون رو داشتند.

اولین روز تعطیلات تابستانی رو پارسا با دوستش بابک گذروند.روز سه شنبه 6خرداد.

حال و هوای بهاری کوچه مان..

بعد از ظهر هم بچه ها رو بردیم پارک بازی ناژوان .

از این تابستان هم به امید خدا آموزش اصولی زبان رو شروع کردیم.تاخیر در شروع زبان به توصیه کارشناسان این رشته  بود که شروعش رو موکول به یادگیری کامل زبان فارسی کرده بودند.البته این توصیه برای همه صدق نمیکنه ولی ما خودمون رو جزو این دسته دیدیم.

دیروز جمعه نهم خرداد هم مهمان عمه لیلا ناهار را رستوران دعوت بودیم.پارسا هم طبق معمول در این مواقع به دنبال پیدا کردن جک و جانور هست.سوژه این دفعه هم بچه وزغ بود.نگران

 

بعد از ناهار هم ساعتی بازی در شهر بازی سپری شد...

زورآزمایی پدر و پسر برای به دست آوردن تیکت..شاید بیشتر بازی های امروز رو بابا انجام داد به شوق کسب تیکت های بیشتر..اونجا دو پسر جوان برای بدست آوردن جایزه تبلت بیش از 100 هزارتومان یک بازی رو انجام داده بودند و باز هم نتونستن جایزه رو بگیرن...تجربه خوبی برای بچه ها که بدونن خیلی چیزها رو نباید جدی گرفت...


انشالله که همه بچه ها تابستان شاد و پرباری داشته باشند.



موضوع مطلب : تفریح و گردش / خاطرات مدرسه
شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

این روزها که به پایان سال تحصیلی داریم نزدیک میشیم پارسا ذوق هنریش گل کرده و مرتب مشغول ساختن اثرهای هنریش هست.معمولن همینطوره گاهی یه مدت اصلن کار نمیکنه گاهی هم مثل این روزها دائم اثری رو خلق میکنه..به من گفته" قول میدم یه روز یه مجسمه بزرگ توی شهر اصفهان درست کنم" بعد هم میگه:" تو اون موقع این خاطره رو تعریف کن که پارسا تو بچگی این قول رو به من داده بوده"بغلبغل

شمشیر و زره و کلاهخود

شمشیر-کلاهخود-زره

شیشه عسل -زنبور عسل روی گرز

 سرباز زره پوش با تمام ابزارآلات ججگی

سرباز زره پوش با تمام ادوات جنگی ساخته شده در بالا

اژدهای دو سر

 

آهنگر

هیولا

هیولا

اژدهای دریا

اژدهای دریا

.....................

اما از روزهای گذشته و ما...در این مدت برنامه تولد بچه ها پشت سر هم برپا بود.انگار همه دوستانش توی این فصل به دنیا اومدن..بعد از تولد پارسا،تولد کورش بود(4 اردیبهشت) که اون هم از ایده ما در برگزاری جشن در فضای باز خوشش اومد و اون هم همونجا تولدش برگزار کرد.پارسا به درخواست خودش با تیپ فوتبالی رفت .دست کش دروازه بانی هم پوشید.معمولن هم دروازه بان میزارنش هر چند دلش میخواد گل بزنه.

از راست:پارسا م-بابک-کورش-پارسا-علی

تولد بعدی تولد پارسا م بود(12 اردیبهشت) که دو قسمت بود.اول بچه ها همراه باباها به استخر رفتند و اونجا شنا و آب بازی کردن بعدش هم به کافی شاپ رفتند و مراسم تولد رو به جا آوردند.

از بالا ایستاده از راست:سپهر-مانی-پارسا م-بابک-پرهام-آرمین-کیارش

نشسته از راست:کورش-فرداد-پارسا

 تولد بعدی ،تولد بابک بود(هیجده اردیبهشت) که اون هم دو قسمتی بود اول بچه ها رفتند شهر بازی  سیتی سنتر و بعد رفتند خونه و ادامه جشن. توی فاصله ای که بچه برسن شهر بازی من توی فروشگاه گردی به نمایشگاه هنرهای مدرن که توی نگارخانه سیتی سنتر برپا شده بود رسیدم.اون جا اتفاق خوبی افتاد.با یکی از اساتید مجسمه سازی آشنا شدم .عکسهای کارهای پارسا رو بهشون نشون دادم و ایشون هم راهنمایی های خوبی کرد که تا حدودی خیالم راحت شد.

 این هم عکسهای شهر بازی..

فکر کنم تمام بازی های اونجا رو انجام دادن بعضی هاش هم چند بار. اونقدر بازی کردند که حدود هزارتا تیکت جمع کردند.کلن شش نفر بودن.اونجا رو گذاشته بودن رو سرشون.

 

 گوشه تصویر تعداد تیکت ها ملاحضه کنید...بازی میکردن که تیکت بگیرن..

این تیکت ها بینشون به تساوی تقسیم شد..سهم هر کدوم 150 تا شد که یه مچ بند پلاستیکی و انگشتر پلاستیکی برداشتن..انتظار داشتن یه عروسک بردارن..البته میشد ولی باید چند تکه اش میکردن

پارسا-بابک(صاحب جشن)-شهریار

از راست:پارسا م-شهریار-بابک-پارسا-مانی-کورش

این هم مانی که بدون آهنگ مشغول حرکات موزون است...

پارسا و بابک با مچ بندها شون..

این  عکس از همون نمایشگاه هنرهای مدرن است که یه دور کوچولو هم با بچه ها زدیم..

بعد از اینجا هم رفتند ترامبولین و بعدش هم ادامه جشن توی خونه...من هم همراه بابا که بعد از رفتن بچه ها به من پیوست مشغول خرید شدیم و بعدش هم رفتیم دنبال پارسا.



موضوع مطلب : مجسمه سازی / تولد
شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٩:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام جهانی

به عشق تو....

 

                        روز مادر برهمه مادران فداکار ایران زمین مبارک..

 

امروز 30 فروردین نهمین ساله که من مادر شدم  و تقارن قشنگیه روز مادر امسال با سالروز مادر شدن من..

خدایا از تو می خواهم مادری باشم آگاه،قوی و مهربان در تمامی لحظات....  

خدایا.... مبادا مهر مادری ام مانعی باشد در مسیر رشد و پیشرفت فرزندم.

کمکم کن همواره در کنارش باشم،آگاهانه و عاشقانه

و آرزویم این است هر سال در چنین روزی  ، پسرم ،از من چون دوست و همراه همیشگی اش یاد کند...  آمین

....

و اما از ماجرای تولد 9 سالگی که به جای 30 فروردین 28 فروردین برگزار شد...

امسال بر خلاف سالهای قبل که از مدتها قبل برای تولد پارسا برنامه ریزی می کردم نه تنها هیچ برنامه ای نداشتم بلکه مدتی بود سعی میکردم منصرفش هم کنم.یک روز قبول میکرد که تمام هزینه های تولدش رو بگیره شیطانگاهی منصرف میشد.برای خودم هم کنترل پسر بچه های شیطون توی خونه غیر ممکن بود.تا اینکه سه روز مونده به آخر هفته ، بابا پیشنهاد بی نظیری داد.تولد توی باغ.جایی رو پیشنهاد داد که عالی بود.فردای اون روز رفتیم و مکانش رو دیدیم و یک روز مونده به روز جشن دوستانش رو دعوت کردیم.برنامه های خیلی ها رو کنسل کردیم تا تونستیم پنج شنبه 28فروردین ،تولد پارسا رو برگزار کنیم.

چند تا از خانواده ها هم دعوت کردیم بعضی ها نتونستند ولی بچه ها رو فرستادند.بغیر دو نفر که مهمان داشتند بقیه اومدند.روز خیلی خوبی بود.بازی و بازی و بازی...

یه زمین بزرگ برای بازی و فوتبال

بردن خوراکی ها و ژله و کیک تنها مشکل من بود که اونها هم با همکاری رستوران اونجا حل شد.

هیچ نکن و ندویی نبود...بچه ها آزاد و راحت بودن.

کورش-پارسا-پارسا-آریا-نیما-بردیا-امیر-علی

مشغول پرت کردن پاپ کرن توی هوا و گرفتنش بوسیله دهن

این جا هم مراسم کیک برون و فوت کردن شمع

 

 این هم کیک لگو (شخصیت جنگ ستارگان)،که الان سر بریده شده

پارسا التماس میکرد بچه ها بیان کادوها رو باز کنه ولی همه مشغول فوتبال بودنگریه

بالاخره 3نفر اومدن و کادوها رو باز کردند..به روش همیشگی...

میزان ذوق زدگی رو دارید... از خود راضییعنی تمام لحظه شماریش برای تولد برای همین باز کردن کادوها هست..نیشخند

این هم یه توپ خوشگل فوتبال از طرف مانی که یادش مونده بود پارسا توپ فوتبالش گم شده

بعد هم فوتبال بابا ها با بچه ها و پیاده روی مامانها در فضای زیبا و هوای بهاری

و مراسم شام خوران

عاشق این خنده های از ته دلشم..قلب

در آخرش هم یه مراسم آتش بازی کوچولو هم داشتیم...همیشه پارسا دلش میخواست فشفشه روشن کنه ولی ما هیچ وقت این اجازه رو بهش نمی دادیم.این مراسم هم بخاطر شاد کردن دل پسر مون بود.

......

خدا رو شکر مراسم خیلی خوبی بود.از اون جهت که به همه خوش گذشت.



موضوع مطلب : تولد / عکس
شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed