Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

امروز 12 خرداد آخرین روزی که پسرم کلاس چهارمی هست...خدا رو شکر سال خوبی بود...

سال تحصیلی دلچسبی بود برای من ..مدرسه شون بر خلاف مدارس دیگه که بعد از تعطیلات عید کم کم ساز تعطیلی مدرسه رو میزنن بعد از عید به روال قبل و حتی سفت و سخت تر آموزش رو دنبال کرد.اون قدر جدی که دیشب  هم برای امروز که آخرین روز سال تحصیلی بود تکلیف برای انجام دادن داشتند..

خوشحالم که پسرم در مدرسه ای درس میخونه که عمر و وقت بچه ها براشون ارزشمنده..چون فرصت هایی که بچه ها برای آموزش در این سالها دارن اگر از دست رفت جبران نشدنی هست..ممنون از همه کادر مدرسه بویژه مدیر دلسوز و متعهد مدرسه شون که سفت و سخت ایستاد و گفت تا تاریخی که آموزش و پرورش از ما خواسته ما به کارمون ادامه میدیم.با اینکه تمام مدارس سطح شهر از اواخر اردیبهشت رسمن تعطیل شده...

این روزها که دیگه پارسا حسابی درگیر درس و مدرسه بود.ولی در کنارش آموزش و زبان و تنیس رو هم میره.برای تابستون هم باید فکری برای اوقات فراغت کرد که پای تلویزیون و تبلت هدر نره.

توی ماه گذشته هم یه پیک نیک خانوادگی از طرف مدرسه برگزار شد و بچه ها یه مسابقه دوچرخه سواری هم دادند.پیک نیک هم به صرف صبحانه بود.تازه اون روز فهمیدیم خوردن صبحانه در پارک هم لذتی داره که ما بهش فکر نکرده بودیملبخند

 

به عشق رفتن به پارک و بازی با دوستاش چند ساعت وقت گذاشت و یه سلاح جنگی هم درست کرد که با هم بازی کنند.

 

پیک نیک با مدرسه تشویق مون کرد جمعه بعد هم خودمون رفتیم و کنار رودخونه چند ساعتی از هوای بهاری و رودخونه ای فصلی مون لذت بردیم.اونجا حساب کردم دیدم مدت خیلی زیادیه همچین پیک نیکی نرفتیم..خجالت

الان هم دیگه ذهنم یاری نمیکنه در یک ماه و اندی که گذشت چه اتفاقات مهمی رو داشتیم..

بعد نوشت:

پارسا روز سه شنبه که از مدرسه برگشت تبلتش برده بود و عکس سلفی گرفته بود با دوستاش...

شهریار-آرمان-پارسا

اشکان-معین-امیر

معاون های مدرسه



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ :: ٧:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

دهمین تولد پسرکم خیلی ساده برگزار شدقلب..بر خلاف سال های قبل که با حضور دوستاش برگزار شد..امسال خودش اصراری به گرفتن جشن نداشت ..ما هم به اختیار خودش گذاشتیم...

ترجیح داد چند تا از مجموعه کلکسیونی دایناسورهاش رو کامل کنه و با دوست صمیمی اش بابک به شهر رویاها بره...و من هم یک کیک کوچولو براش درست کردم و سه نفری با پدر بزرگ و مادر بزرگش براش یه جشن خانوادگی گرفتیم و به مناسبت تولدش به آتلیه رفتیم و چند عکس یادگاری گرفتیم..و جالبیش هم اینه هر کدوم ازین برنامه ها در روز جداگانه انجام شد..اسباب بازی هاش اینترنتی خریدار شد و از شوق و ذوق ، چند روز قبل تولد باز شد..بعداز ظهر جمعه 28 فروردین به شهر رویاها رفتیم.30 فروردین روز تولدش شمع فوت کرد و کیک بریدیم..31 فروردین هم رفتیم اولین روز یازده سالگی اش و عکس گرفتیم....خلاصه میکس همه اینها شد جشن تولد 10 سالگینیشخند

پارسا و علی

کیک مامان پزاز خود راضی

کادو تولد سفارشی

و این بود تولد پسرم ساده و صمیمی قلب

 

برایت آرزو دارم روزهای زندگی ات سرشار از شادی های کوچک و بزرگ باشد و مهربانی خدا را در لحظه لحظه زندگی ات احساس کنی......قلب

 

 

 

.

.

.

یه توضیح کوچولو:دلم برای دوستای وبلاگی مون تنگ شدهگریهگریهگریه 

من نمیتونم وبلاگ هاتون که میخونم براتون پیام بزارم که این برام مثل شکنجه شدن هست...توضیح کاملتر اینکه من لابلای کارهای اداره معمولن وقت میکنم بیام و به دوستام سر بزنم و سیستم اداره مون بخاطر آنتی ویروسی که روی اون نصب شده کدهای تصویری قسمت های نظرات رو فعال نمیکنه..آخه یکی نیست بگه تو این همه گزینه چرا روی همی یکی اثر گذاشتهعصبانی

حالا چرا تو خونه نمیام به وبلاگ ها سر بزنم...چون وقت نمیکنمخجالت

با خیلی از دوستان هم از طریق شبکه های اجتماعی در تماس هستم ..میمونه دوستایی که شماره هاشون ندارم...ولی در کل دلم برای دنیای وبلاگی تنگ شده..دعا کنید وقت اضافه پیدا کنمزبان

 

 

 

 



موضوع مطلب : تولد
سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

خدایا شکر که سال 93 به خیر و خوشی گذشت..انشالا سال جدید پیام آور شادی و تندرستی باشه برای همه .الهی آمین

نمی دونم دلیل اینکه اینجا کمتر میام اینه که پارسا داره بزرگتر میشه و نوشتن سخت شده یا خودم تنبلی می کنم..البته یه دلیل دیگه هم اینه که من معمولن لابلای کارهای اداری و سرکار به امورات وبلاگ رسیدگی می کردم که مدتی هست این امکان فراهم نمیشه و از اونجایی که بعد از رفتن به خونه رسیدگی به امورات خانه و درس و تکالیف پارسا و کلاس هاش وقت گیر هست در نتیجه این وبلاگ مظلوم واقع میشه.شاید هم سال جدید یه بازنگری توی ادامه وبلاگ نویسی یا وبلاگ ننویسی کنم.نیشخند

بگذریم...نوروز امسال به روایت تصویر

امسال ،سال تحویل رو توی خونه بودیم برخلاف چند سال گذشته.پارسا چند روز قبل از عید آبله مرغان گرفت و روزهای اخر سال یه پسر مریض و داغون داشتیم.ولی خدا رو شکر دغدغه آبله مرغان هم پشت سر گذاشته شد

سفره هفت سین و  پسر دون دونی ما

روز 4 فروردین هم به همراه تعدادی از دوستانمون راهی شمال شدیم.برنامه این سفر دوچرخه سواری و طبیعت گردی بود.هرکی دوچرخه خودش رو با خودش آورده بود.مقصد مون هم جایی وسط طبیعت و کنار سد تنگه سلیمان بود.برای ما که عاشق طبیعت هستیم بسیار سفر دلچسب و خاطره انگیزی بود.

سد تنگه سلیمان...این دریاچه زیبا دقیقا روبروی محل اسکان ما بود

روز اول دوچرخه سوارها رکاب زدن و بقیه پیاده روی کردند.به جای پارسا هم مامانش دوچرخه سواری کرد.لبخندچون مسیر خطرناکی ودشواری بود برای رکاب زدن.

روز دوم سفر به سمت دریاچه الندان رفتیم.طبیعت زیبای اونجا چیزی کم از بهشت نداشت..


دوچرخه سواری کنار دریاچه

روز سوم سفر برنامه دوچرخه سواری و پیاده روی به سمت دریاچه میانشه بود.با زحمت و کلی درد سر دوچرخه ها رو تا قسمتی از مسیر بردیم ولی بخاطر بارندگی و گل آلود بودن زمین دوچرخه سواری کنسل شد .قرار شدبچه ها و تعدادی با وانت مسیر کوهستانی رو  به سمت دریاچه بروند و گروه دیگه پیاده .من و بابا هم مسیر پیاده روی رو انتخاب کردیم.از دل طبیعت و همراه یک راهنمای محلی از رود و دره و کوه و جنگل گذشتیم و بعد از سه ساعت پیاده روی به دریاچه رسیدیم.مسیری سخت و پر پیچ خم ولی بکر و زیبا که قابل توصیف نیست و خاطره ای بیاد ماندنی برایمان ثبت کرد.فقط حیف بود که پارسا توی این مسیر با ما نبود و همراه بچه ها با وانت به سمت دریاچه رفت.

مسیر روستا به سمت دریاچه میانشه

دریاچه میانشه

پسر عاشق طبیعت من 

 

قسمت دوم سفر ما بعد از برگشت از مازندران به سمت بوشهر بود.یک

سفر کوتاه چهار روزه

 یک روز بعد در شهر بازی سپری شد.شهر بازی که شامل یک سری بازی های پرجنب و جوش و هیجان انگیز بود.همراه با آشنایی بچه ها با معارف و اخلاق اسلامی

راه رفتن روی نردبان های لغزان خیلی برای بچه ها هیجان انگیز بود.

و شنا در دریا که جزو برنامه های همیشگی سفر به بوشهر هست





موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش / عکس
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

زندگی را ورق بزن...

هر فصلش را خوب بخوان..

با بهار برقص..

با تابستان بچرخ...

در پاییز عاشقانه قدم بزن..

با زمستان بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش..

زندگی را باید زندگی کرد،آنطور که دلت می گوید.

مبادا زندگی را دست نخورده بگذاری برای مرگ.....

...............................

سلام

چقدر فاصله افتاد بین این پست و پست قبلی..انگار غبار گرفته این وبلاگ..

پس به رسم خانه تکانی ،این جا را هم آب و جارو میکنیم....

از اتفاقات دو ماه گذشته مهمترین اش مربوط به مدرسه است.

کار گروهی بچه ها در پروژه جابربن حیان که بیشتر برای یادگیری یه کار گروهی بود در یک نمایشگاهی در مدرسه بر پا شد و خانواده ها هم بازید کنندگان اون بودند و بچه ها اول با خجالت و کم رویی و کم کم با هیجان و تسلط بیشتری به بازدید کنندگان در مورد کارشون توضیح می دادند.

از برنامه های دیگه مدرسه ،برپایی نمایشگاهی بود از کارهای بچه ها در طول سال تحصیلی.بچه های کلاس چهارم هم ماکت ساخته بودند.این ماکت هم مدتها دغدغه ای شده بود برای پارسا..اوایل که فکر میکرد قرار ماکت یه ساختمان واقعی رو بسازند..به مرور متوجه شد که ماکت با تصور ذهنی اش فرق میکنه..بعد ناراحت بود که چرا موضوع ماکت گروه اونها هتل نیست و بیمارستان هست و دلیل ناراحتی اش هم این بود که می خواسته دو ردیف درخت ورودی هتل بزاره و بالای ورودی هتل هم بنویسه خوش آمدید..نیشخندکلی من باهاش حرف زدم که این درخت ها می تونه ورودی بیمارستان هم باشه تا راضی شده..و از اونجا که خیلی ایده الیستی به موضوع ساخت ماکت نگاه میکرد کلی اختلاف سلیقه با دوستاش پیدا میکرد و یه بار هم گروه رو ترک کرد که با پا درمیونی مربی درس فنی شون ماجرا ختم به خیر شد..خلاصه ماحصل همه تلاشها و قهر و بحثها این ماکت شد و تا فضای سبزش رو خودش کار نکرد راضی نشدچشمک

ماکت بیمارستان

امسال هم مثل هر سال برنامه فروش اسباب بازی های دست دوم در هفته آخر اسفند توی مدرسه برگزار شد وما کلی اسباب بازی رو از خونه خارج کردیم . تعدادی اش فروخته شد و بقیه اسباب باز ها هم توسط مدرسه جمع آوری شد تا موسسه های نگهداری بچه های بی سرپرست اهدا بشه.

93.12.21

این هم غرفه پارسا که به کمک دوستش شهریار که حسابی هم بازاریابی میکرد برای فروش اسباب بازی ها به معرض فروش گذاشته شد.

این جا هم مشغول خرید از غرفه دیگه هست.داد و ستد هاشون هم دیدنی بود.پارسا یه تفنگ اب پاش خرید گذاشت کنار وسایلش. برای همون تفنگ مشتری پیدا شد.خودش و دوستش اون تفنگ رو به چند برابر قیمت فروختندتعجب و با پولش رفتن یه اسباب بازی دیگه واسه خودشون خریدن ولی از اونجایی که این کارها عاقبت خوبی نداره تنفگ آبپاش خراب از آب در اومد و جنس هم مرجوع شد و مجبور شدن پول اسباب بازی را به زحمت با فروش چند تا اسباب بازی جور کنند و پس بدننیشخند

خلاصه اینکه روز پرخاطره ای بود همراه با کلی تجربه

این هم درخواست پسر من از خدا وقتی توی مدرسه ازشون خواستند با خدا راز و نیاز کنید..

"ای خدای مهربانم این همه چیز به من داده ای این هم بده...یک سگ..در ذهن پدر و مادرم برو پیشنهاد من را در ذهن پدر و مادرم درگیر کن.اما و اگر را از ذهن مادر و پدرم پاک کن.من خواسته های زیادی دارم اما یکیش همین است...."خنده

.

.

.

باغ فردوس14.12.93

 یه روز زمستانی در باغ فردوس به همراه دوستش علی

.

.

.

آخر سال 93 هم همراه شده با آبله مرغون گرفتن پارسا..این روزها  پسرک ما دون دونی شده و از اینکه صورتش پر از دونه شده غصه میخوره..ناراحت

.

.

.

و در پایان سال 93

آرزو دارم .....

ناخواسته به دست آوری آنچه را بیصدا از قلبت گذر کرده است...

و آنگاه شگفت زده با خود بیاندیشی :آیا کسی برایم "دعا" کرده بود...



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ :: ٢:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

ماه آذر رو مروری می کنیم.این ماه روزهای متفاوت تری رو سپری کردیم که چاشنی قهرمانی هم بهش اضافه شد.

امسال پروژه جابربن حیان رو پارسا تصمیم گرفت با دوستاش یه کار گروهی انجام بدهند.موضوعش هم "واکنش اسب ها به صداهای مختلف بود ".از اونجا که با انجام مراحل یک تحقیق تا حدودی آشنا شدند پروژه خوبی بود.یک روز به باشگاه سوارکاری رفتیم و اونجا صداهای مختلف که از قبل آماده کرده بودند رو با آمپلی فایر توی اسطبل پخش کردند و واکنش اسب ها دیدند و عکس و فیلم گرفتند و یادداشت برداری کردند.

93.10.2

93.10.2

93.10.2

 بعد هم خودشون رو دعوت کردند به کافی شاپ93.10.2

 بعد از کلی شیطنت و بازیگوشی نشستند و در مورد چیزهایی که دیده بودند حرف زدن و وظایف رو تقسیم کردند.

البته اگه مامان ها نبودند که فقط بازی بود و شیطنت.

دو روز دیگه هم دور هم جمع شدند و کارهایی که بعهده هر کدوم شون بود رو جمع آوری و تنظیم کردند.

93.10.14

93.10.14

 و در نهایت این کار آماده شد....کیارش-پارسا-فرداد-آرمان

من که ازین کار گروهی لذت بردم.چون تمام مراحل اش رو خودشون انجام دادند.حتی مطالب جمع آوری شده رو خودشون نوشتند و نخواستند تایپ بشه.البته زحمات مامان و باباها هم در فراهم کردن محیط هم بود.

از اتفاقات دیگه این ماه اخیر ، تشکیل کافه گالری توی مدرسه بود.کافه گالری برنامه ایه که دو روز در هفته در مدرسه بچه ها هنر و استعدادی رو که دارند با دوست هاشون به اشترک میزارند.که پارسا هم روز شنبه 15دی تعدادی از مجسمه های خمیری اش رو برد مدرسه و یه نمایشگاه گذاشت و بچه ها اومدند تماشا کردند و خمیر هم مدرسه در اختیار بچه ها گذاشت تا اگه دوست دارند اونها هم با خمیر کار کنند.

وبالاخره اون روزی که پارسا منتظرش بود هم رسید.آویختن مدال طلا بر گردن..قلبیه وقت خدایی نکرده فکر نکنید مدال جهانی و این چیزا بوده..نه ..مدال طلای شنای مدارس ناحیه 3 که به صورت تیمی کسب شد.یکی هم نه دو تا ...همونقدر من هم خوشحال بودم... چون دیگه شده بود یه آرزو..این مدال در تاریخ 93.11.3 و با تیم شنای مدرسه شون کسب شد.شنای مختلط امدادی و شنای آزاد امدادی..یه مدال طلا انفرادی کرال پشت هم از دست داد چون در عین اینکه با اختلاف زیادی جلو بوده یه متر مونده به پایان به خیال اینکه به آخر رسیده بر میگرده و دیگه از مدال طلا باز میمونه ولی خودش بخاطر اون دو تا مدال دیگه خوشحال بود و عین خیالش نبود.

93.11.3

از کارهای که توی ماه گذشته انجام داد طراحی و ساخت یه ماکت هواپیما بود.یه روز مشغول نقاشی شد و دیدم داره یه کارهایی میکنه.نتیجه اش این کار زیبا شد.هر چند خودش انتظار داشت پرواز هم کنه ولی کلی باهاش صحبت کردم که این یه ماکت..ولی خودش میگه نه یک متر رو پرواز میکنه...از خود راضی

93.10.22

 و چند تا از مجسمه های خمیری

 

93.10.13

 مرد یک چشم برگرفته از فیلم پرسی جکسون

......................................

پی نوشت:نمی دونم برای سیستمم چه مشکلی پیش اومده که نمی تونم برای دوستان بلاگفا و  پرشین بلاگ پیغام بزارم.مرورگرم هم بروز کردم ولی کد عددی رو نشون نمیده و پیام ارسال نمیشه.و گرنه می خونمتونقلب



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مجسمه سازی / مناسبتها
دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳ :: ٩:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed