Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

در ادامه سفر تا به اونجا حکایت کردیم که پنجمین روز هم سپری شد...

دو روز باقی مانده هم توی هتل بودیم..خود هتل اینقدر برنامه های شاد و سرگرم کننده داشت که روزهایی که بیرون میرفتیم یه دل مون تو هتل بودو یه دل مون بیرون هتلنیشخند

البته ما هر روز که از بیرون بر می گشتیم از برنامه ها حداکثر استفاده رو میکردیم خصوصا برنامه های شب..که از هشت شب تا دوازده شب ادامه داشت..تازه بعد از اون اگه رمقی باقی بود من و همسر در سکوت شب زیر آلاچیق ها مینشستیم و چای میخوردیم و گپ میزدیم.. 

برنامه های شب اینطور بود که اول برنامه های شاد مخصوص بچه ها بعد هم برنامه های مختلف دیگه.مثل شعبده بازی،رقص های کشورهای مختلف، سیرک ، نمایش ، مسابقه و ...برنامه ها فوق العاده حرفه ای بود..مثلن سیرکی که توی هتل برنامه اجرا میکرد از سیرک هایی که ما تو کشور خودمون دیده بودیم فوق العاده حرفه ای تر بود و این نشون میداد هتل واقعا برای مسافرینش امکانات و تفریحات خوبی فراهم کرده..

 

این برنامه شبانه مخصوص بچه ها بود..پارسا کلی خجالت میکشید که روی سن بره..میگفت همه بچه هستن..ولی از طرفی وقتی این همه شور و شادی رو میدید دلش میخواست اون بالا بره..از بین همه اون شب ها فقط یه شب رفت قاطی بچه ها..بقیه شب ها فقط نگاه میکرد..ولی برنامه های مخصوص خانواده ها هم  اینقدر جذاب بود که بچه ها رو هم میخکوب صندلی میکرد البته اگه از خستگی روز بیهوش نمیشدن..

از تفریحات دیگر هتل خوردن صبحانه ،میان وعده،ناهار،عصرونه و شام و هر اسم و تعریف دیگه ای از خوراکی که فکر کنید بود که به اندازه یه تور تفریحی جذابیت داشت..خوردن غذاهای ،سالادها ،شیرینی و دسر و نوشیدنی های مختلف..ما هم رژیم..خدا نصیب کسی نکنه..ولی خداییش نذاشتیم شرمنده شکم مون بشیم..نیشخندحسابی از خجالتش در اومدیم..خلاصه بعد سالها گفتیم بزار این بدبخت همیشه در محرومیت هم یه صفایی بکنه..

 

 پارسا مشغول درست کردن اسنک برای صبحانه

این چند روز خوردن هر نوع فست فود و غذای ناسالمی از جمله انواع سوسیس و کالباس و غذاهای سرخ کردنی آزاد بود..خجالتپارسا که سه وعده غذایی اش رو سیب زمینی سرخ کرده میخورد

 اصلن پرکردن بشقاب غذا هم خودش سرگرمی بود.. 


هر شب هم یه سورپرایز برای شام داشتند..یه شب یه غذای متفاوت سرو میکردن،یه شب نوشیدنی های مختلف با دیزاین های مختلف ..

این بار هم یه میوه آرایی همراه با یه ماهی یه متری توی تور هست..

نکته:شام و برنامه های شب و کلن شب از جایگاه ویژه ای توی فرهنگ اروپایی ها برخورداره..از نحوه پوشش لباس گرفته تا تفریح و خوردن ...

از برنامه های تفریح دیگه که برای بچه ها بود و ما روزهای آخر فهمیدیم بازی های گروهی بود که بعد از ظهر ها کنار ساحل برگزار میشد.

پارسا در لباس قرمز مشغول نبرد تن به تن..این بازی با حضور یه داور انجام میشد

پسرم تلاش زیادی کرد که اونجا دوست پیدا کنه ولی از اونجایی که اونجا ایرانی کم بود و بقیه هم از کشورهایی بودن که انگلیسی بلد نبودن سعی میکرد با ایما و اشاره کسی رو برای بازی پیدا کنه..اینجا هم مشغول فوتبال هست ..تازه کلی هم اعتراض میکرد که دیدید زبان انگلیسی به درد من نخورد..خنده حالا یکی نفهمه فکر میکنه زبان فوله..

اونجا بازار عکس گرفتن داغ بود.چپ و راست برات صحنه هایی رو خلق میکردن که عکس بگیری..گاهی هم بدون درخواست خودت ازت عکس میگرفتن و بسیار وسوسه ات میکردن که چاپ کنی و البته حسابی جیب ات رو خالی میکردن..از جمله اونها غواصی زیر آب بود که از هر نفر سی چهل تا عکس میگرفتن زیر آب.کلی زیر آب بهت ژست میدادن ..ما اونجا زیر بار نرفتیم که  پول بدیم واسه چند تا عکس که رو سی دی میدادن اون هم تو لباسی  که عمرا خودت هم میتونستی خودت رو بشناسی..ولی در برابر بعضی عکس ها نمیشد مقاومت کرد..اون هم عکس با جک و جونور

این یه ایگوانا واقعی هست که من از نزدیک شدن بهش هم چندشم میشه نگرانولی پارسا عاشقانه بغلش کرده..اصن عجیب به این حیوون علاقه داره..و فکر خریدن این موجود هر روز باهاشه

اینم یه طوطی خوشگل


خلاصه بعد از یک هفته با خاطراتی بسیار لذت بخش و قلبی مالامال از اندوه راهی وطن شدیم..خارجی ها رو نمی دونم..ولی هر ایرانی رو که میدیدم مشغول این مکالمه بود که از دپرسی و غصه بعد از سفر چیکار کنهخنده

 نمی دونم بگم ایشالا قسمت بشه همچین سفری یا نه..چون همونقدر که روزهای بسیار خاطره انگیزی و شادی رو تجربه میکنید بعد از بازگشت به آغوش گرم وطن همونقدر و شاید چند برابر افسرده و غمگینی..غمگینی ات ازین بابت که مگه چقدر فرق داره فاصله این دو کشور..چه بسا مملکت خودمون جاذبه ای بیشتری هم داره..ولی اون کجا و این کجا...هههههههی...

این هم ماجرای سفر ما....



موضوع مطلب :
دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ :: ٦:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

اینکه من بعد دو ماه دارم یه پست جدید میزارم اشکالی نداره.اینکه از مسافرت ما بیش از یک ماه و اندی میگذره اشکال نداره اما اینکه من خیلی تنبلی میکنم توی به روز کردن وبلاگ خالی از اشکال نیست و از اون بدتر اینکه من از دوستان وبلاگی ام بیخبرم ناراحت..تقصیر من هم نیست..تقصیر شبکه های مجازیه که فرصت چرخیدن توی دنیای وبلاگی رو از من گرفته..اما شاید همه این بهانه ها یک طرف و بزرگ شدن پسرک من هم طرف دیگر قضیه باشه که شاید خیلی هم تمایل نداشته باشه دیگه مثل یه بچه خاطراتش ثبت بشه..ولی خوب نوشتن گاهگاهی از خاطراتش  در آینده براش خالی از لطف نیست..برای همین بعد دو ماه آستین همت بالا زدم و یه یا علی گفتم و شروع به خاطرات از تاریخ گذشته کردم..این پست هم مربوط به مسافرتی هست که اواخر خرداد به سواحل مدیترانه داشتیم..(این اسم رو من نزاشتم ها..توی همه جای شهر به این اسم معروفهنیشخند)

دلیل انتخاب ما برای این سفر این بود که می خواستیم جایی بریم که به هممون خوش بگذره و البته به هزینه جیب مون هم بخوره..که الحق هم به همه مون خوش گذشت..دلیل خوش گذشتنش هم این بود که هر جا می خواستیم بریم می تونستیم در کنار هم باشیم .

برای انتخاب شهر مورد نظر و هتل هم حسابی تحقیق کردیم که یه مکان کامل خانوادگی باشه که خدا رو شکر همون طور بود که میخواستیم با یه فضای کاملن شاد و پارک آبی خیلی خوب و برنامه های سرگرم کننده برای بچه ها و خانواده ها..خلاصه همچی عالی بود..

همون اول که به هتل رسیدیم راهنمای تور یه پکیج گذاشت جلومون که کلی وسوسه کننده بود و علیرغم اینکه قصد داشتیم بیشتر سفر رو توی هتل باشیم نتونستیم  ازین پکیج بگذریم.. 4روزمون رو با برنامه های پیشنهادی پر کردیم که اون روزها هم خاطرات قشنگی شد برامون..

  روز اول که پارسا حسابی  از پارک آبی و دریا استفاده کرد.از زمان قدم گذاشتن توی هتل و حتی قبل از تحویل گرفتن اتاقها شروع به بازی کرد تا لحظات پایانی شب 

اولین برنامه پکیج مون غواصی در دریای مدیترانه بود ..که تا پارسا شنید دیگه ول کرد..و در واقع بخاطر همین بود که مجبور شدیم بقیه تفریحات رو هم انتخاب کنیم..بر عکس من که چنان وحشتی داشتم از غواصی که میخواستم پدر و پسر رو تنها روونه کنم و خودم تو هتل بمونم ولی دیدم ممکنه بعدا پشیمون بشم..در نتیجه من هم تن سپردم به تقدیر و گفتم هر چه بادا باد...خلاصه اینکه فردای رسیدن به هتل یعنی جمعه صبح به همراه گروهی که توی مسیر باهم آشنا شدیم راهی اسکله شدیم..سوار یه کشتی کوچیک تفریحی شدیم و وسط دریا رفتیم..کنار یه جزیره  لنگر انداختیم و آماده برای تجربه جدیدی شدیم..من که از روز ثبت نام  استرس داشتم و همینطور تو فکر رفتن زیر اعماق آب بودم..دوستانی که ما رو همراهی میکردند هم اکثرا تجربه اول شون بود و خدا رو شکر همه یه جورایی بهم دلداری می دادیم..برعکس من پارسا لحظه شماری میکرد برای این تجربه جدید..تو فاصله ای که یک نفر یک نفر لباس میپوشیدن و به عمق چند متری آب می رفتن بقیه طبقه بالای کشتی بودن. آفتاب ،سکوت ،امواج آب و صدای مرغان دریایی و تن سپردن به آب آبی مدیترانه روز قشنگی رو برای ماثبت کرد..پارسا  دائم شیرجه میزد توی دریا..و من تن و بدنم میلرزید که الان داره توی عمق چند ده متری شنا میکنه..


 

 

  

94.3.22

اول که اجازه نمی دادن برای غواصی بره، میخواستن دو نفر باهاش زیر آب برن..آقا هم بهش برخورده بود که من بچه نیستم..کلی ما صحبت کردیم که این شنا بلده و نمی ترسه و خلاصه بعد چک و چونه زدن وقتی پرید تو آب دیدن نه بابا اینکاره است و لباس پوشید و رفت زیر آب..هر چند از ماهی های رنگارنگ که تو فیلم های مستند میدیدیم خبری نبود ولی میشد ماهی هایی رو دید .برای من که همش حواسم به دهن گیرم و کپسول اکسیژن بود بیشتر غلبه بر ترسم بود تا لذت از دیدن موجودات دریایی..


سفر دریایی ما از صبح تا بعد از ظهر طول کشید..اینجا هم پسر معترض که چرا اینقدر از من عکس میگیری..

خلاصه اینکه خیلی خیلی خوش گذشت..از همه مهمتر دوست خوبی هم توی این سفر دریایی پیدا کردیم..جمعه دلچسبی بود بر عکس همه جمعه های دلگیر خونه...

روز سوم صبح تا بعد از ظهر توی هتل بودیم. بعد از ظهر برنامه حمام ترکی بود.


 این هم شاه سلطان پارسا در نقش شاه سلطان حسین

مکان قشنگی بود..ارزش تجربه کردن رو داشت..هر چند پدر و پسر از شنای روز قبل توی دریا حسابی آفتاب سوخته شده بودند و تحمل کیسه کشیدن رو نداشتند.

روز چهارم رافتینگ رفتیم..برنامه هیجان انگیزی بود .از قبل گفته بودن هیچ دوربینی نیارید چون امکان حمل دوربین و عکس گرفتن نیست.قایقرانی در آبهای خروشان تجربه منحصر به فردی بود..پارو زدن،معلق شدن بین آب و هوا،ترس ،هیجان،فریاد ... چندین بار توی مسیر رودخونه قایق نگه داشت که هر کی میخواد توی رودخونه بپره و شنا کنه..که طبق معمول پدر و پسر اولین داوطلب ها بودن..توی مسیر دوربین های خودشون عکس و فیلم میگرفت که ما عکس چاپ شده مون رو گرفتیم ولی موقع برگشتن تو ماشین جا گذاشتیم..

 روز پنجم تور تفریحی کشتی دزدان دریایی بود..اون هم یه جور برنامه تفریحی بود..بیشتر شبیه یه مراسم عروسی بود روی کشتی ولی بدون عروس و داماد...یه عده نشسته بودن و مراسم رو نگاه میکردن یه عده هم همراه دیجی رقص و پایکوبی میکردن..تنها قسمت جالب برای پارسا برنامه کف بازی اون بود که به کف پارتی مشهور بود..خود کشتی و امکاناتی که داشت جالب بود..کشتی  یک بار وسط دریا نگه داشت تا مسافرین توی دریا شیرجه بزنند و شنا کنند..برای ما که تجربه غواضی و شنا رو دو روز پیش تجربه کرده بودیم خیلی هیجان نداشت..تازه پارسا معترض بود که چرا اینقدر زمان شنا کردن کم بود.

این هم پسر آفتاب سوخته ما که به مرز جزغالگی رسید

این هم یه کشتی زیبای دیگه که آدم رو یاد فیلم ها مینداخت



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / سفر / عکس
یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

امروز 12 خرداد آخرین روزی که پسرم کلاس چهارمی هست...خدا رو شکر سال خوبی بود...

سال تحصیلی دلچسبی بود برای من ..مدرسه شون بر خلاف مدارس دیگه که بعد از تعطیلات عید کم کم ساز تعطیلی مدرسه رو میزنن بعد از عید به روال قبل و حتی سفت و سخت تر آموزش رو دنبال کرد.اون قدر جدی که دیشب  هم برای امروز که آخرین روز سال تحصیلی بود تکلیف برای انجام دادن داشتند..

خوشحالم که پسرم در مدرسه ای درس میخونه که عمر و وقت بچه ها براشون ارزشمنده..چون فرصت هایی که بچه ها برای آموزش در این سالها دارن اگر از دست رفت جبران نشدنی هست..ممنون از همه کادر مدرسه بویژه مدیر دلسوز و متعهد مدرسه شون که سفت و سخت ایستاد و گفت تا تاریخی که آموزش و پرورش از ما خواسته ما به کارمون ادامه میدیم.با اینکه تمام مدارس سطح شهر از اواخر اردیبهشت رسمن تعطیل شده...

این روزها که دیگه پارسا حسابی درگیر درس و مدرسه بود.ولی در کنارش آموزش و زبان و تنیس رو هم میره.برای تابستون هم باید فکری برای اوقات فراغت کرد که پای تلویزیون و تبلت هدر نره.

توی ماه گذشته هم یه پیک نیک خانوادگی از طرف مدرسه برگزار شد و بچه ها یه مسابقه دوچرخه سواری هم دادند.پیک نیک هم به صرف صبحانه بود.تازه اون روز فهمیدیم خوردن صبحانه در پارک هم لذتی داره که ما بهش فکر نکرده بودیملبخند

 

به عشق رفتن به پارک و بازی با دوستاش چند ساعت وقت گذاشت و یه سلاح جنگی هم درست کرد که با هم بازی کنند.

 

پیک نیک با مدرسه تشویق مون کرد جمعه بعد هم خودمون رفتیم و کنار رودخونه چند ساعتی از هوای بهاری و رودخونه ای فصلی مون لذت بردیم.اونجا حساب کردم دیدم مدت خیلی زیادیه همچین پیک نیکی نرفتیم..خجالت

الان هم دیگه ذهنم یاری نمیکنه در یک ماه و اندی که گذشت چه اتفاقات مهمی رو داشتیم..

بعد نوشت:

پارسا روز سه شنبه که از مدرسه برگشت تبلتش برده بود و عکس سلفی گرفته بود با دوستاش...

شهریار-آرمان-پارسا

اشکان-معین-امیر

معاون های مدرسه



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ :: ٧:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

دهمین تولد پسرکم خیلی ساده برگزار شدقلب..بر خلاف سال های قبل که با حضور دوستاش برگزار شد..امسال خودش اصراری به گرفتن جشن نداشت ..ما هم به اختیار خودش گذاشتیم...

ترجیح داد چند تا از مجموعه کلکسیونی دایناسورهاش رو کامل کنه و با دوست صمیمی اش بابک به شهر رویاها بره...و من هم یک کیک کوچولو براش درست کردم و سه نفری با پدر بزرگ و مادر بزرگش براش یه جشن خانوادگی گرفتیم و به مناسبت تولدش به آتلیه رفتیم و چند عکس یادگاری گرفتیم..و جالبیش هم اینه هر کدوم ازین برنامه ها در روز جداگانه انجام شد..اسباب بازی هاش اینترنتی خریدار شد و از شوق و ذوق ، چند روز قبل تولد باز شد..بعداز ظهر جمعه 28 فروردین به شهر رویاها رفتیم.30 فروردین روز تولدش شمع فوت کرد و کیک بریدیم..31 فروردین هم رفتیم اولین روز یازده سالگی اش و عکس گرفتیم....خلاصه میکس همه اینها شد جشن تولد 10 سالگینیشخند

پارسا و علی

کیک مامان پزاز خود راضی

کادو تولد سفارشی

و این بود تولد پسرم ساده و صمیمی قلب

 

برایت آرزو دارم روزهای زندگی ات سرشار از شادی های کوچک و بزرگ باشد و مهربانی خدا را در لحظه لحظه زندگی ات احساس کنی......قلب

 

 

 

.

.

.

یه توضیح کوچولو:دلم برای دوستای وبلاگی مون تنگ شدهگریهگریهگریه 

من نمیتونم وبلاگ هاتون که میخونم براتون پیام بزارم که این برام مثل شکنجه شدن هست...توضیح کاملتر اینکه من لابلای کارهای اداره معمولن وقت میکنم بیام و به دوستام سر بزنم و سیستم اداره مون بخاطر آنتی ویروسی که روی اون نصب شده کدهای تصویری قسمت های نظرات رو فعال نمیکنه..آخه یکی نیست بگه تو این همه گزینه چرا روی همی یکی اثر گذاشتهعصبانی

حالا چرا تو خونه نمیام به وبلاگ ها سر بزنم...چون وقت نمیکنمخجالت

با خیلی از دوستان هم از طریق شبکه های اجتماعی در تماس هستم ..میمونه دوستایی که شماره هاشون ندارم...ولی در کل دلم برای دنیای وبلاگی تنگ شده..دعا کنید وقت اضافه پیدا کنمزبان

 

 

 

 



موضوع مطلب : تولد
سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

خدایا شکر که سال 93 به خیر و خوشی گذشت..انشالا سال جدید پیام آور شادی و تندرستی باشه برای همه .الهی آمین

نمی دونم دلیل اینکه اینجا کمتر میام اینه که پارسا داره بزرگتر میشه و نوشتن سخت شده یا خودم تنبلی می کنم..البته یه دلیل دیگه هم اینه که من معمولن لابلای کارهای اداری و سرکار به امورات وبلاگ رسیدگی می کردم که مدتی هست این امکان فراهم نمیشه و از اونجایی که بعد از رفتن به خونه رسیدگی به امورات خانه و درس و تکالیف پارسا و کلاس هاش وقت گیر هست در نتیجه این وبلاگ مظلوم واقع میشه.شاید هم سال جدید یه بازنگری توی ادامه وبلاگ نویسی یا وبلاگ ننویسی کنم.نیشخند

بگذریم...نوروز امسال به روایت تصویر

امسال ،سال تحویل رو توی خونه بودیم برخلاف چند سال گذشته.پارسا چند روز قبل از عید آبله مرغان گرفت و روزهای اخر سال یه پسر مریض و داغون داشتیم.ولی خدا رو شکر دغدغه آبله مرغان هم پشت سر گذاشته شد

سفره هفت سین و  پسر دون دونی ما

روز 4 فروردین هم به همراه تعدادی از دوستانمون راهی شمال شدیم.برنامه این سفر دوچرخه سواری و طبیعت گردی بود.هرکی دوچرخه خودش رو با خودش آورده بود.مقصد مون هم جایی وسط طبیعت و کنار سد تنگه سلیمان بود.برای ما که عاشق طبیعت هستیم بسیار سفر دلچسب و خاطره انگیزی بود.

سد تنگه سلیمان...این دریاچه زیبا دقیقا روبروی محل اسکان ما بود

روز اول دوچرخه سوارها رکاب زدن و بقیه پیاده روی کردند.به جای پارسا هم مامانش دوچرخه سواری کرد.لبخندچون مسیر خطرناکی ودشواری بود برای رکاب زدن.

روز دوم سفر به سمت دریاچه الندان رفتیم.طبیعت زیبای اونجا چیزی کم از بهشت نداشت..


دوچرخه سواری کنار دریاچه

روز سوم سفر برنامه دوچرخه سواری و پیاده روی به سمت دریاچه میانشه بود.با زحمت و کلی درد سر دوچرخه ها رو تا قسمتی از مسیر بردیم ولی بخاطر بارندگی و گل آلود بودن زمین دوچرخه سواری کنسل شد .قرار شدبچه ها و تعدادی با وانت مسیر کوهستانی رو  به سمت دریاچه بروند و گروه دیگه پیاده .من و بابا هم مسیر پیاده روی رو انتخاب کردیم.از دل طبیعت و همراه یک راهنمای محلی از رود و دره و کوه و جنگل گذشتیم و بعد از سه ساعت پیاده روی به دریاچه رسیدیم.مسیری سخت و پر پیچ خم ولی بکر و زیبا که قابل توصیف نیست و خاطره ای بیاد ماندنی برایمان ثبت کرد.فقط حیف بود که پارسا توی این مسیر با ما نبود و همراه بچه ها با وانت به سمت دریاچه رفت.

مسیر روستا به سمت دریاچه میانشه

دریاچه میانشه

پسر عاشق طبیعت من 

 

قسمت دوم سفر ما بعد از برگشت از مازندران به سمت بوشهر بود.یک

سفر کوتاه چهار روزه

 یک روز بعد در شهر بازی سپری شد.شهر بازی که شامل یک سری بازی های پرجنب و جوش و هیجان انگیز بود.همراه با آشنایی بچه ها با معارف و اخلاق اسلامی

راه رفتن روی نردبان های لغزان خیلی برای بچه ها هیجان انگیز بود.

و شنا در دریا که جزو برنامه های همیشگی سفر به بوشهر هست





موضوع مطلب : سفر / تفریح و گردش / عکس
یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed