Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

این چند تا عکس رو اوایل مهر تو آتلیه گرفتم .......

یه لحظه صبر کنید این قدر ها هم بداخلاق نیستم......

.

.

.

.

.

.

.

.

.

و این عکس که مامان و بابام خیلی دوستش دارند ولی یک کم عین آدم بزرگها شدم.....

.

.



موضوع مطلب :
شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ :: ۸:٢۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

توی چند مدت اخیر توی مدسه پارسا دو جلسه برگذار شد .یکی با موضوع "ترس و اضطراب در کودکان"و دیگری جلسه عمومی .در مورد موضوع ترس به عوامل ترس در سنین مختلف اشاره شد و راهکارهای برخورد با اون.که فکر کنم اگه بخواهم نتیجه اون رو توی یک جمله بگم این است که "در مقابل ترس بچه ها باید خیلی جدی باشیم چون ترس به مرور تعمیم پیدا میکنه و چه بسا که  ماندگار بشه" و خلاصه راهکارهای اون:1-شناخت عامل ترس.2-درک و همدلی با کودک.3-کمک به درک واقعیت(شفاف کردن موضوع برای کودک).4-درگیر کردن کودک با ترسش بصورت پله پله.مثلا اگه بچه از سوسک میترسه(البته فکر کنم مامان ها بیشتر میترسند)اول سوسک مرده نشون بچه داده بشه اون هم تو شیشه.بعد سوسک مرده بیرون شیشه.بعد سوسک زنده تو شیشه.(منظور پشت سر هم نبودا....بلکه در زمانهای مختلف).یا اگه از سگ یا گربه میترسه اول در کنار کودک و از فاصله دور به اونها نگاه کنید تا اطمینان داشته باشه اتفاقی نمی افته و ترجیحا از بچه حیوانات کمک بگیرید و بعد به مرور در فواصل نزدیکتر.

جلسه عمومی هم در مورد اوضاع و احوال مدرسه بود.و تغییری که در مورد صبحانه بچه ها انجام شده .صبحانه به صورت سلف سرویس سرو میشه.یعنی هر روز صبحانه های متنوعی در اختیار بچه ها قرار می دهند که کسی از زیر صبحانه خوردن فرار نکنه. یه کار جالبی هم قرار شد انجام بدیم و اون اینکه مامان ها به نوبت یه روز بیان مدرسه و به کمک بچه های کلاس یه میان وعده حاضر کنند و البته بچه هایی که زودتر تکلیفشون رو انجام میدهند ، در این کار مشارکت می کنند.و یه چیز خیلی جالبتر اینکه ما اجازه داریم هر وقت که بخواهیم توی کلاس درس حضور پیدا کنیم تا نحوه تدریس و فعالیتهای بچه ها رو ببینیم.چیزی که همیشه دلم میخواست از نزدیک ببینم.و جمله قشنگی که مدیرشون گفت این بود که "ما فکر نمیکنیم مدرسه چیزی جدای از زندگی است" .و خبر از برگزاری مسابقه دو داد.پارسا که پیشاپیش اعلام کرد من برنده میشم.(اعتماد به نفس رو داریداز خود راضی)اینقدر روی این موضوع تاکید داشت که با مدیرشون صحبت کردم که اگه پارسا برنده نشه باید چیکار کنم.گفت نگران نباش بچه ها باید شکست خوردن رو تجربه کنند و گفت ما هستیم و می دونیم چیکار کنیم.

روز جمعه هم رفتیم  باغ غدیر برای مسابقه.ته دلم یک کم استرس داشتم.همیشه وقتی اسم رقابت می آد این حس رو دارم.قبلا برای خودم و حالا برای پارسا.با خودم فکر میکردم چقدر خوبه این مسابقات کمک میکنه بچه ها از حالا تجربه شکست خوردن رو داشته باشن و بدونن قرار نیست همیشه برنده باشن.تا رسیدیم پارسا سریع رفت دوستاش رو پیدا کرد و شروع کرد به بازی و فکر کنم از حال و هوای مسابقه کلا اومد بیرون.بعد هم نرمش کردند و آماده شدند برای مسابقه. بچه ها با توجه جثه شون به چند گروه تقسیم شدند.هر گروه که مسابقه می دادند بقیه بچه ها تشویقشون میکردند و بعضی بچه ها به طور ویژه مورد تشویق دوستاشون قرار میگرفتند که نشون دهنده محبوبیتشون بین بچه ها بود.و پارسا هم یکی از اونها بودبغل. این قسمت هم خیلی تماشایی بود....بعضی مامان و بابا ها هم پا به پای بچه ها میدوند و به توی راه بچه هاشون رو تشویق میکردند.پارسا تو مرحله اول تو گروهشون دوم شد.من که مشغول عکس گرفتن بودم بابا در  محل دور زدن ایستاد و پارسا رو تشویق کرد که سریعتر برگرده.مرحله نهایی هم نفرات اول تا سوم گروه ها مسابقه دادند. و بهشون گفتند تا نفر پنجم جایزه میدیم و پارسا چون مثل همیشه براش مهمه که جایزه بگیره همین جمله خیالش رو راحت کرد و در مرحله نهایی سوم شد.وقتی بابا بهش گفت تو که میتونستی اول بشی چرا سریع تر ندویدی؟! گفت:مهم نیست به نفر سوم هم جایزه میدن.و بعد مراسم اهدا جوایز برگزار شد.و خانم مدیر برای بچه ها صحبت کرد که بردن و باختن مهم نیست. بعضی ها توی دویدن اول میشوند.بعضی ها توی یه ورزش دیگه .یا بعضی ها توی درس هاشون یا حتی شاید توی یه درس ممکنه بهترین باشن.و بعد به نفرات اول تا پنجم یه لوح تقدیر دادند و یه توپ فوتبال.که پارسا دلش میخواست بهشون مدال بدهند.(فکر کنم آخرش این پسر ما مدال آور بشه چون علاقه زیادی به انداختن مدال تو گردنش داره.)بعد هم مسابقه دارت برای پدر و مادرها برگزار شد.که علیرغم کُرکُری که بابا برای پارسا خونده بود بابا امتیازی نیاورد.و پارسا کلی به بابا غر زد که تو چرا برنده نشدی؟!بعد از گرفتن جایزه هم پارسا توپش رو برداشت و با دوستاش رفتند فوتبال. که وسط بازی توپشون افتاد توی حوض وسط پارک و سرگرم در آوردن توپ از آب شدند و ما مشغول تماشای مسابقه بزرگترها که دیدیم یه بچه ای از وسط آب اومد بیرون.کی میتونست باشه به غیر از پارسا که بی باکیش معمولا کار دستش میده....خدا خیر بده یه خانمی تا دید پارسا افتاد تو آب تا ما رسیدیم رفت کمکش و سریع پالتوش رو در آورد و انداخت روی پارسا.فکرش رو کنید وسط زمستون افتادند توی آب صفر درجه چه حالی داره....ولی پارسا عین خیالش نبود و هِر هِر میخندید.خانمه هول کرده بود .گفتم نگران نباش این پسر ما دنبال سوژه میگرده الان هم کلی خوشحاله.خلاصه مجبور شدیم تمام لباسهاش رو توی پارک در بیاریم و کاپشنش رو تنش کردیم ولی شلوار و کفشش هم خیس آب بود که مجبور شدیم سوار ماشین بشیم و برگردیم خونه و تا آخر برنامه نباشیم.و یه روز شاد و عالی رو پشت سر گذروندیم.....

بعد از اینکه موش آب کشیده شده.فقط همین کاپشن تنشه.....



موضوع مطلب :
شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ :: ٧:٥۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

 چند روزی حسابی در گیر  جشنواره "جابر بن حیان " شده ایم.من و پارسا و البته من بیشتر.(زمان ما که این برنامه ها نبود)این جشنواره مخصوص بچه های دبستانی است و موضوعات مختلفی رو میشه انتخاب کرد که ما با توجه به علاقه و اطلاعات پارسا  موضوع "تحقیق در مورد دایناسورها" رو انتخاب کردیم.برای شروع من و پارسا هر روز  یک ساعت برنامه های مستند دایناسورها را  تماشا می کردیم و من نکته های مهمش رو مینوشتم.کتاب هایی که داشتیم رو دوباره میخوندیم.  پارسا دایناسورهای مختلف می کشید.بعضی موقعها ازش میخواستم که چندین بار یه دایناسور رو بکشه تا بهترینش رو انتخاب کنیم . بعد هم نوبت من بود که این اطلاعات رو دسته بندی کنم و البته برای اینکه  اونها را باید مینوشتم  ترجیح دادم خودم هم بیشتر تحقیق کنم و این طور شد که چند روز تو سایتها میگشتم  تا اینکه یه سایت خارجی پیدا  کردم و چهار روز ،روزی چندین ساعت زل میزدم به مونیتور ،میخوندم  و ترجمه میکردم و اطلاعات لازم  رو جدا میکردم و تایپ میکردم. و بعد از تمام شدن این ترجمه یک سایت پیدا کردم توپ.... که تمام  این مطالب را ترجمه کرده بود و حالا تصور کنید حال من رو.....خلاصه اینکه بعد هم به این نتیجه رسیدم مطالب تایپ شده خیلی متناسب با سن و سال بچه های دبستانی نیست و نشستم همه رو نوشتم  البته در حد همون اطلاعات پارسا و حاصل کار این شد...........

داشتم فکر میکردم اگه واسه پروژه دانشگاه خودم اینقدر وقت میذاشتم  چه پروژه ای میشد.خجالت

توی این هفته هم خاله زهرا مهمونمون بود که حسابی به پارسا خوش گذشت خصوصا با هدیه هایی که واسه پارسا آورد.و یه جایزه ویژه (یک اسب آبیcollecta)هم واسش خرید وقتی  فهمید نصف آیه الکرسی رو تونسته حفظ کنه ( خوندن  آیه الکرسی توی سرویس مدرسه شون  تمرین میکنند).

جمعه هم یه کوه نوردی حسابی کردیم و خاله رو هم با خودمون همراه کردیم  و به التماسهای اون برای برگشتن از وسط راه گوش نکردیم و تشویقش کردیم و بالاخره تا اون بالا بردیمش.پارسا و خاله با تله کابین برگشتند و من و بابا همون مسیر رو پیاده برگشتیم و ایندفعه رو رکورد زدیم.بعد هم رفتیم یه ناهار حسابی خوردیم و بعدش هم رفتیم پارک و پارسا  اسکیت بازی کرد.جای دیگه ای هم سراغ نداشتیم وگرنه حتما میرفتیم.

راستی یادم رفت بگم توی این هفته ما تمرین "لبخند زدن" هم داشتیم .آخه این پسر ما نمیتونه تو عکس لبخند برنه و این عکس رو بخاطر این موفقیت درج کردم.لبخند

و این هم پسر اسکیت سوار من .....

و شادیش......

و خستگیش......

و بی هیچ معذوریتی....

.

.

.

 تعریف زندگی از زبان پارسا:

خطاب به من :تو مدرسه همه عاشق نقاشی های من هستند.من نقاشی میکشم و اونها خوشحال می شن.....به این میگن زندگی.....



موضوع مطلب : تفریح و گردش
شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

احساس خوبی داریم که پسرمان به این مدرسه میرود.هی هر روز میپرسیم مدرسه چطور بود و پسرمان میگوید:عالی.کمی جو گیر شده ایم.شما زیاد جدی نگیرید...........

فعلا که این روزهای برای ما مثل روزهای اول مهر شده.هر روز کنجکاویم ببینیم در مدرسه چه خبر است.روزهای اول پارسا کمی به مشکل برخورده بود ازین بابت که قوانین مدرسه و فعالیتهای گروهی رو نمیدونست و خودش ازین بابت ناراحت بود.ولی من تغییر رو کاملا در رفتارش میبینم.هر روز که میرم خونه فکر میکنم امروز باید یه روز بزرگتر شده باشه.فکرش رو کنید از یه کلاس سی و سه نفره رفتن به یه کلاس شانزده نفره خودش چقدر میتونه موثر باشه چه برسه به اینکه به کوچکترین رفتارهای بچه ها هم توجه بشه.توی یکی از کلاسها و موقع انجام بازی گروهی پارسا توی بازی شرکت نکرده و وقتی دلیلش رو میپرسند میگه:"من قوانین گروه رو بلد نیستم و باعث باخت گروه میشم".و مربی شروع میکنه به صحبت کردن با بچه ها که شما هم روزهای اول قوانین رو نمیدونستید و از بچه ها میخواد که تجربه هاشون رو در روزهای اول برای بقیه تعریف کنند و بعد از پارسا میخواد که از قانونهای مدرسه قبلی براشون بگه و پسر مون هم هر چه دل تنگش میخواهد میگوید.اینکه وقتی مشقهاشون رو خوب نمی نوشتند معلم با مداد میزده توی سرشون،مشق زیاد مینوشتند،وقتی شیطونی میکردند اونها رو یه جایی میبردند که اسمش "دفتر "بوده و سرشون داد میکشیدند.توی حیاط نباید میدویدند و یه یکبار که پارسا یه سنگ سفید رو پیدا میکنه و دلش خواسته از رو زمین برش داره مدیر شون شونه هاش رو فشار داده و اون دردش گرفته.(طفلک پسرمان چه کشیده این مدت ).

باغبانی ، آشنایی با حیوانات (که چند تایی هم در مدرسه نگهداری میکنند )،درس فنی و اصفهان شناسی در برنامه درسی جای دارد.چند اتاق بازی از جمله صخره نوردی ،فوتبال دستی و اتاق بازیهای فکری هم مکانهایی است که بچه ها اجازه دارند در زنگهای تفریح ازآنها استفاده کنند که انتخاب بازی شرایط خاصی داره از جمله آوردن امتیاز گروهی بالا در رعایت قوانین مشخص شده.و البته درس هم جای خودش داره ولی نه به شیوه های معمول،همراه با بازی. و خلاصه اینکه کلا خیلی خوش میگذره به گل پسر ما.ولی فکر نکنید همیشه اوضاع به همین خوشی و خرمی هم هست.بچه ها در نظافت مدرسه همکاری میکنند و از این هفته قرار شده نوبتی "توالت"بشویند.نیشخندوقتی این مسئله به خانواده ها گفته شد همه جا خوردند ولی مدیر مدرسه  یاد آوری کرد که ما در زمان ثبت نام این مسئله رو گفته بودیم .و توضیح داد که وقتی این مسئله را به بچه ها گفته اند با واکنش منفی و اه و اوه آنها مواجه شدند ولی چنان اینکار را برای بچه ها جالب و هیجان انگیز کرده اند که همه خواسته اند در این کار مشارکت داشته باشند.قطعا کف بازی و آب بازی بچه ها را تحریک میکند.این رو هم بگم این فعالیت با نظارت کامل مربی بهداشت ولباسهای مخصوص انجام میشه و جنبه آموزشی داره.ما که خوشمان آمد.خلاصه دختردارها مد نظر داشته باشندچشمک

هر "هفته" در مدرسه یک نامگذاری میشه .این هفته "هفته همکاری "است و خلاصه بازیها و آموزشها حول این محور میچرخد.

و با رفتن به این مدرسه خدا یکی از آرزوهای پسرم رو برآورده کرده و اون :"بودن مامان در خونه وقتی پارسا از مدرسه میرسه".به دلیل  همزمانی تعطیلی مامان و پارسا.اگر این روزها زنی را دیدید که شتابان رانندگی میکند گاهی چراغ میزند گاهی بوق میزند و در ترافیک حرص میخورد و دایم به ساعتش نگاه میکند احتمالا من هستم که میخواهم دقایقی زودتر به خانه برسم و خودم در را برای پسرم باز کنم پس راه را برایم باز کنید و بر من خرده مگیرید.از خود راضیاینقدر این مسئله برای پارسا مهم است که یه بار که بهش گفتم وقتی دندون ات بیافته میتونی آرزو کنی و فرشته مهربون آرزوت رو برآورده میکنه .در کنار آرزوهای مادی ریز و درشتش این آرزو هم گذاشته بودکه به فرشته بگه "مامانم سر کار نره"که خوب منظورش این بوده که وقتی از مدرسه میرسه من خونه باشم.این شده آرزوی چندین ساله اش از زمانی که به مهد میرفته.و دیروز میگفت خدا آرزوی من رو برآورده کرده."من که میام تو خونه هستی" .راستی هنوز هیچ کدوم از دندانهای پسر ما نیافتاده.گاهی هم به من غر میزند که تقصیر تو است که اینقدر به من شیر داده ای(منظورش سه سال و اندی ست که شیره جان ما را نوشیده.لبخند)

البته با همه این علاقه ای که ما نثار میکنیم ،موقع خرید اسباب بازی وقتی قرارست حیوان مورد علاقه اش را بخرد میگوید یه بابا اسب میخوام یا یه بابا خرسه یا بابا فیله.من موندم این عشق مادری ما انگار راه در رویی دارد و از لابلای درزهای دل پسر ما بیرون میرود....و در همه این سالها  بابای حیوانات رکن اصلی اسباب بازیهای پسر ما بوده و فقط چند روز پیش  ما را مفتخر کرد به خرید یک عدد  مامان شیره البته در کنار بابا شیره و بچه شیره.این هم شاهدش: 

خانواده ما را در سمت چپ تصویر میبینید و اون ماده شیر  هم من هستم که میگویم پارسا بازی کامپیوتری بس است(پارسا میگوید).در بقیه موارد پدر و پسر هستند.

این دو تا عکس زیر هم از هنر نمایی پسرمان است.خوشمان آمده بود درج کردیم جهت ثبت در خاطرات.

فعالیتهای ورزشی:پرش با نیزه،فوتبال،وزنه برداری،دو میدانی(اون چند خط پشت سر دونده نشان دهنده در حرکت بودن آن است)وشطرنج



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ :: ۱:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

سر تیتر خبر:در یک اقدام تاکتیکی مدرسه پارسا رو عوض کردیم!

بعد از گذشتن سه ماه تحصیلی،تصمیم آسانی نبود.مدت زیادی بود که این مسئله ذهن من و بابا رو مشغول کرده بود و البته این پیشنهاد رو بابا داده بود ولی من طبق ساختاری که در ذهنم شکل گرفته بود که وسط سال نباید این کار رو انجام داد از انجام دادنش طفره میرفتم تا اینکه هفته گذشته توی کلاس ،یکی از بچه ها وقتی دستش رو برده بود عقب ،پارسا پشت سرش بوده و نوک مدادش صاف خورده بود توی چشم پارسا که منجر به خونریزی جزیی چشمش شده بود که واقعا خدا بهش رحم کرده بود.این اتفاق که دلیلش چیزی نبود جز شلوغی کلاس و رعایت نشدن فاصله بین بچه ها باعث شد تصمیم جدی بگیریم و سریع دست به کار بشیم.اول با مدرسه جدید صحبت کردیم که اونها پیشنهاد دادند سریع تصمیم نگیریم و به صورت آزمایشی پارسا را دو روز ببریم و اونها شرایط روحی و درسی پارسا رو بررسی کنند چون کلا متد آموزشی اونها فرق میکنه و بعد اقدام به جابجایی کنیم.در همین فرصت ما هم با یک مشاور تحصیلی صحبت کردیم و با تستی که از پارسا گرفت و صحبتی که با ما کرد نه تنها کاملا با این جابجایی موافق بود بلکه با شناختی که از مدرسه جدید پارسا داشت گفت که کاملا با شرایط روحی پارسا سازگاره و پارسا خیلی سریع میتونه خودش رو با این جابجایی وفق بده و اعتقاد داشت همه مدارس قراره به یه مقصد برسند و فقط مسیر متفاوته.و این اطمینان خاطر رو داد که ما مسیر درستی رو انتخاب کردیم. همون روز اول که پارسا اینقدر خوشحال بود که وقتی پرسیدیم میخوای به مدرسه قبلی برگردی گفت نه.چنان با شادی توی حیاط می دوید که انگار ماههاست ندویده.برق شادی رو توی چشماش میشد دید.البته آشنا بودن به محیط مدرسه و بعضی مربیها و چند تا از دوستاش بخاطر کلاس های" مهارتهای اجرایی" که توی تابستان می اومد هم بی تاثیر نبود.برنامه های مدرسه خیلی جالب و متنوع است.توی مدرسه چندین اتاق بازی دارند که زنگهای تفریح اجازه دارند یکی رو انتخاب کنند که این انتخاب هم طبق یک قانون خاصی است.تو درسهاشون یه درس دارند با عنوان"آشنایی با خدا"که در اون فیلمهای مستند تماشا میکنند و با طبیعت و حیوانات آشنا میشوند و در موردشون بحث میکنند .یکی دیگه از کارهایی که توی این دو روز دیدم از طرف مدرسه انجام میشه اینه که بچه ها صبح به محض ورود به مدرسه  صبحانه آماده شده در اختیارشون قرار میگیره و باید قبل از ورود به کلاس حتما بخورند .صبحانه بستگی به روزهای هفته متنوع است.یکی از این روزها کره و مربا بود و روز دیگه عدسی بود. البته هنوز اطلاعات کامل از برنامه ها ندارم ولی این اطمینان رو دارم که توی این مدرسه شرایط روحی بچه ها در اولویت است و درس دادن هم بر همین مبنا است.اینجا بچه ها در کنار درس خواندن، زندگی کردن را تجربه میکنند.مشارکت ،همفکری،همدلی و ......

چقدر احساس خوبی دارم.............................

از طرف مدرسه به جشن شب یلدا که توی موسسه هفت آسمان بود دعوت شدیم.برنامه شامل سه قسمت بود.آشنایی با مراسم شب یلدا که با نمایش همراه بود.قسمت دوم نقالی و خوردن خوراکیهای شب یلدا شامل هندوانه،انار،پشمک،آجیل،لبو و شلغم بود که بچه ها از یک بازار ساختگی میخریدند و یه عکس گرفتند و در قسمت آخر برنامه با مواد مختلف یه قاب عکس درست کردند برای عکسی که گرفتند.نکته جالب در مورد برگذاری مراسم این بود که با توجه به محدودیت جا، بچه ها به سه گروه تقسیم شده بودند و برنامه ها هم همزمان در سه مکان انجام میشد یعنی وقتی یه گروه توی اتاق کاردستی بودند یک گروه توی اتاق نقالی بود و گروه دیگه توی اتاق نمایش بودند و  اینجوری برنامه ها در کمال آرامش برگذار شد.



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه
شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ :: ۸:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه. ...........و من مامان وحیده :قصد دارم مطالبی رو که از منابع مختلف میخونم را خلاصه و مفید در اختیار دوستانی قرار بدم که حوصله خواندن مطالب مفصل و طولانی رو ندارند.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed