![]() ![]() روز مادر یعنی به تعداد روزهای گذشته مان صبوری و به تعداد تمام روزهای آینده مان دلواپسی این روز بهانه ای شد که من اولین نامه را از پسرم دریافت کنم. و در این روز با خودم عهد کردم که هیچ وقت بخاطر عشق مادریم منتی بر پسرم نگذارم.حتی اگر سالهای بعد یادش نماند که این روز را به من تبریک بگوید.
مادر عزیزم دوستت دارم که به من خیلی چیزها را یاد دادی.خیلی خیلی دوستت دارم که به من حرف زدن یاد دادی و از این که به من راه رفتن یاد دادی خیلی ازت تشکر میکنم.مادر عزیزم روزت مبارک.مادرم امروز روز تو است.خیلی خیلی خوش حال هستم.مادر عزیزم من این قدر خوش حال هستم که این نامه را برایت نوشتم.این باعث خوش حالی من است می شود که شما من را دوست داشته باشید.
. .
این هم عکس کاسکوهامون که این روز ها باید قسمتی از عشق مادریمان هم تقدیمشان کنیم.به دلواپسیهایمان،تنها ماندن آنها در خانه ، اضافه شده.روشن گذاشتن تلویزیون وقتی در خانه نیستیم راه حلی است که گاهی استفاده میکنیم به همراه روشن گذاشتن چراغ.پول برق هم که بیخیال شده ایم .بعد از نائل شدن به درجه مرفه جامعه توسط همان پیامکهای معروف به خودمان گفته ایم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه چند وجب!ما که نه خانه شخصی داریم و نه ملک و املاکی.نه تاجریم و نه بازاری.بگذار دولت فکر کند ما مرفه ایم و بی نیاز.خدا را چه دیدید شاید دهن به دهن گشت و کائنات هم به یاریمان آمدند و فرجی شد و ما حقیقتا به جرگه مرفه هان پیویستیم...
ازین هفته هم پسر عشق بازی من ،به کلاس ژیمناستیک میره هفته ای یکروز.میدونم دلش میخواد با دوستش علی باشه و بازی کنه و ژیمناستیک فقط یک بهانه است.ولی برای جلسه اول فکر کنم عالی بود چون هم خرک عالی میزد و هم خیلی قشنگ روی تخته فنر میپرید و کله معلق میزد.
بعد از چند ماه وقفه ،کلاس سوارکاری با مربی جدید هم پنج شنبه ها برقرار شد.تمرین این هفته یورتمه آزاد بود.شاید اگه پیگیری من نبود کلاس سوارکاری نیمه کاره میموند.چون پارسا دیگه مثل گذشته پیگیر ادامه کلاسش نبود.و من دائم به خودم نهیب میزدم که اون بچه است نمیدونه شاید بزرگتر که شد من رو بازخواست کنه که چرا من رو تشویق به ادامه کار نکردید.این احساس توی همه کارهاش من رو قلقلک میده.از جمله کلاس موسیقی.فکر میکنم شاید یه روزی به من بگه که من بچه بودم نمیفهمیدم تو چرا اصرار نکردی....به نظر شما این روالی که من پیش گرفتم درسته؟!...یا اینکه بچه باید اونقدر علاقمند به کارهاش باشه که خودش پیگیری کنه...بخدا قاطی کردم...زندگی چیز پیچیده ای است .....و گاهی فکر میکنم شاید مشخص و از پیش تعیین شده...تا به حال شده این افکار سراغون بیاد اگر اون روز این اتفاق نمیافتاد شاید من اینجا نبودم.اگر توی این دانشگاه درس نمیخوندم حالا مسیر زندگیم تغییر کرده بود.اگر و اگر و اگر....حالا با این افکار باید مسیر زندگی یکی دیگه رو هم هموار کنی.زندگی چیز پیچیده ای نیست؟!
آخرین جلسه اولیا و مربیان پارسا هم برگذار شد و با برنامه ریزی هایی برای تابستان و یک سورپرایز عالی اگر انجام بشه.!شاید تنها لحظاتی از بودن در وطن احساس خوبی دارم که میبینم کادر مدرسه با چه عشقی مسیر رشد رو برای بچه هامون هموار میکنند و جای تاسف و شرمندگی است که چند نفر از همین پدر و مادرها به آموزش و پرورش شکایت میکنند که هزینه مدرسه بالاست.به نظر شما شهریه یک میلیون و دویست برای این همه برنامه ها ی متنوع،صبحانه،میان وعده،بازدیدهای آموزشی،اردو ،مسابقه،کارگاه باغبانی،کارگاه فنی،گارگاه نقاشی،کلاس فوق برنامه لگو و خلاقیت زیاده؟!واقعا ما چه مردمی هستیم.....مدیر مدرسه گفت که ما حتی پول اجاره مدرسه را هم نتوانستیم پرداخت کنیم و یکی از اولیا پرداخت کرده....!!! این پست کمی دردل آنه شد....به مناسبت روز مادر بود... موضوع مطلب : مادرانه یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:٠٧ ق.ظ :: نويسنده : مامان وحیده
پنجم اردیبهشت جشن بهاره در موسسه هفت آسمان برگذار شد.همون روز چنان باران سیل آسایی میومد که وقتی از خونه زدیم بیرون حتی سوار بر ماشین احساس ترس داشتم چون تمام خیابونها رو آب گرفته بود و توی مسیر ماشینها زیر پل ها پناه گرفته بودند.چنین بارونی تو اصفهان سابقه نداشت اما با این وجود دلم نیومد پارسا رو نبرم.و بعد هم خدا رو شکر کردم که از اومدن منصرف نشدم چون دو ساعت بعد هوا مطبوع و دلپذیر شد.برنامه های جشن متنوع و جالب بود.غرفه های مختلفی بود که بچه ها با گرفتن ژتون میتونستند به دلخواه شرکت کنند.اولین غرفه ای که پارسا شرکت کرد ساخت نقاب با تزیینات گل و گیاه بود و متوجه شدم که توی درس باغبانی با بیشتر اون گل و گیاه آشنا شده اند و مربی این غرفه معلم باغبانی مدرسه شون بود.
در غرفه عرقیجات بچه ها با طعم چند عرق گیاهی آشنا شدند و برای خودشون شربت درست کردند(آشنایی با عرقیجات رو توی مدرسه هم تمرین کرده بودند) در غرفه تهیه سالاد بچه ها با تعدادی از مواد از قبل آماده شده با انتخاب خودشون سالاد ماکارونی درست میکردند.مواد رو انتخاب میکردند و مخلوط میکردند و به سلیقه خودشون ادویه جات رو میچشیدند و به اون میزدند . در غرفه تی شرت،بچه ها به کمک دکمه،لایی های بریده شده ،پولک و ماژیک روی تی شرت طراحی میکردند غرفه ساخت کاردستی با حضور یه مادربزرگ با شاخه های طبیعی درخت و کاغذ کشی یک شاخه پر از شکوفه درست میکردند که پارسا علاقه ای به انجام اون نشون نداد و در آخر غرفه ماسه بازی بود که فکر کنم این قسمت بیشتر از همه جا بهش خوش گذشت چون با دوستاش حسابی بازی کرد. . . توی هفته گذشته باباجون و دایی امین از بوشهر اومده بودند و پارسا دوباره به فکر خرید کاسکو افتاد.از عید تا حالا که کاسکو باباجون اینها رو دیده بدجور به ما اصرار میکرد که براش کاسکو بخریم.قیمت بالای کاسکو سخن گو از یک طرف و مشکل نگهداری از جمله دلایلی بود که سعی کردیم پارسا رو از خرید منصرف کنیم ولی ایندفعه اصرار کرد که با پس انداز خودش که از عیدیهاش و کادوی تولدش جمع کرده براش بخریم و بابا جون هم پایه، رفتیم به مرکز فروش پرنده ها.یک کاسکو ما خریدیم یه کاسکو دایی امین.البته چون کاسکو هنوز حرف نمیزد قیمتش پایین تر بود هر چند که باز هم پولهای پارسا کفاف نداد و مجبور شدیم خودمون هم شراکت کنیم.به همراه آذوقه و یک کتاب آموزش کاسکو با کلی توصیه های لازم با دو عدد کاسکو به خونه برگشتیم در ضمن مطلع شدیم تشخیص اینکه یه کاسکو نر است یا ماده تنها به کمک آزمایش ژنتیک که فقط در تهران انجام میشه امکان پذیر است و یا انجام سونوگرافی که با درد برای پرنده همراه است.پارسا هم اصرار که کاسکو من نر است و ما اسم دو منظوره هانی (honey)رو انتخاب کردیم که اگه نر باشه همون "هانی" و اگه ماده باشه به معنی عسل .فردای اون روز در یک اتفاق جالب افتاد. وقتی که هر دو کاسکو رو از قفس بیرون آوردیم و دو کاسکو یک دل نه صد دل عاشق هم شدند.و چنان نوک به نوک میکردند که آدم دلش کباب میشد اونها رو جدا کنه و فهمیدیم کاسکو ما احتمالا نر و کاسکو دایی امین ماده است.و اینطور شد که ما برای رسیدن این دو معشوق به هم کیسه رو شل کردیم و اون رو از دایی امین خریدیم.پرنده فروش میگفت که کاسکوها ماده در انتخاب جفت خیلی مشکل پسند هستند و تو دیار خودشون ممکنه از بین صد کاسکو نر یکی رو انتخاب کنند.بابا بابک هم خیلی خوشحال بود چون دلش نمیخواست یه پرنده تنها تو خونه داشته باشیم.حداقل صبحها که هیچ کس خونه نیست دیگه تنها نیستند.اسم دومی رو هم فعلا گذاشتیم "آنی".روزانه کلی هم باید باهاشون حرف بزنیم تا حرف زدن یاد بگیرند که اون هم آداب خاصی داره و خلاصه طبق معمول کی مسئول این کارهاست...مامان ....باید آموزش ببینند.تمیز بشن.حمام برن.انواع و اقسام خوراکی ها رو امتحان کنند تا ببینیم چه غذایی دوست دارن.آنی که خیلی لوسه.هیچی نمیخوره.فقط بادام زمینی و تخم آفتابگردون.جالبه هانی خیلی ازش حساب میبره.تا "هانی" یه بادوم زمینی بر میداره بخوره" آنی "از دهنش میکشه بیرون.گاهی هم با هم اختلاف پیدا میکنند و سر هم جیغ و داد میکنند.خلاصه بساطی داریم... . . علاوه بر تربیت کاسکو ما صاحب سه عدد کرم ابریشم هم شده ایم.تقدیمی از طرف مدرسه پارسا جهت پرورش و تبدیل به پروانه.به همراه یک کاغذ A4دستور العمل .برای اینها هم هر روز سه وعده باید برگ توت تازه شسته شده بدیم.که اینجانب هر روز مسئول چیدن برگ توت از درخت توی کوچه هستم.خلاصه اگه سفارش پارچه ابریشمی دارید در خدمت هستیم.فکر کنم تجربه جالبی باشه هم برای پارسا هم برای من. موضوع مطلب : تفریح و گردش / سرگرمی / عکس یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۸:۳٠ ق.ظ :: نويسنده : مامان وحیده
جمعه یکم اردیبهشت از طرف مدرسه پارسا به اردوی خانوادگی دعوت شدیم که هم به خانواده ها خوش گذشت هم به بچه ها چون همراه با برنامه های مختلفی بود.مکان اردو باغ خصوصی یکی از خانواده ها بود .برنامه اردو شامل نمایشگاه تعدادی از فعالیتهای بچه ها در طول سال ،مسابقه برای بچه ها و خانواده ها ،اهدای جایزه از نوع ویژه و بازی و شادی بچه ها در حد خودکشی..........بود.فرصتی بود که خانواده ها بیشتر با هم آشنا بشوند. نمایشگاه کارگاه فنی بچه ها شامل نجاری و تشخیص اثر انگشت بود.در خصوص اثر انگشت برای بچه ها با ابزار مخصوص این کار آموزش داده بودند که پارسا چیزی در موردش نگفته بود و برای من خیلی جالب بود.در کنارش غرفه "فلسفه برای کودکان "که به دلیل ممنوعیت این عنوان در تدریس به اسم کتابخوانی در مدرسه به بچه ها آموزش داده میشه.که بابا طبق معمول که خوره کتاب است حدود یکساعت اطلاعات خیلی زیادی در مورد این موضوع بدست آورد و سفارش مجموعه کتابهاش رو داد.نمایشگاه نقاشی های گروهی بچه ها هم به در و دیوار اتاق وسط باغ زده شده بود. قسمت اول برنامه با بازی گروهی برای بچه ها شروع شد.بچه ها به دو گروه تقسیم شدند و با صدای سوت به طرف توپ می دویدند و هر کس زودتر به توپ میرسید برنده بود و در نهایت نتیجه گروهی اعلام شد و تشویق خانواده ها و بچه ها و اعتراضات به داوری هم جالب و دیدنی بود.جایزه هم "بوس رایگان" بود از طرف خاله نژلا. هر خانواده باید غذای خودش رو تهیه میکرد و ترجیحا از نوع سرد.بدون اطلاع قبلی اعلام کردند که هر خانواده مقداری از غذای خودش رو جهت تست کردن تحویل هیئت داوری بده.مرحله نوع مواد مورد استفاده از جمله نوع روغن ،نحوه پخت و ظرف مورد استفاده بود و مرحله دوم نحوه شناخت مواد غذایی سالم مورد استفاده در غذا و روش پخت و تست غذا بود که امتیاز کلی با در نظر گرفتن همه این موارد بود. غذای من هم الویه بود و سالاد ماکارونی بود. نتیجه بعد از خوردن ناهار اعلام شد.نفر اول و دوم ته چین پخته بودند.و به همه خانواده ها هم جایزه داده شد. جایزه ها خیلی هیجان انگیز بود.نفر اول یک شانه تخم مرغ سیمرغ.نفر دوم سه بسته دستمال کاغذی.و بقیه به طریق قرعه کشی شامل ماکارونی،ادویه،زرشک،کشمش و جایزه من هم یک بسته چای سبز که کلی ذوق کردم.... بچه ها هم که از همه فرصتها برای بازی کردن استفاده کردند به حدی سرگرم بازی با هم بودند که تمایلی به ادامه بازی های مسابقه ای نشون ندادند. و رقص و شادی پایانی ..... و بردن پارسا با اجبار و زور ..... موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / تفریح و گردش / عکس یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۸:٤٤ ق.ظ :: نويسنده : مامان وحیده
پنج شنبه سی و یک فرورین با یک روز تاخیر تولد هفت سالگی پسرمون هم برگذار شد با خوشی و شادی................. به بچه ها حسابی خوش گذشت.خدا رو شکر .....چون فقط همین رو میخواستم. تولد رو بیرون از خونه گرفتم.چون میدونستم بچه های کلاسشون چه وروجک هایی هستند.سالنی که مخصوص برگذاری جشنهای بچه ها ست.همه چیز برنامه ریزی شده بود و من به غیر از عکاسی کار دیگه ای نداشتم.البته همه حرص هام رو قبل از جشن خورده بودم به همراه تهیه شام و دسر.به غیر از مامی (مامان بابا)، عمه لیلی ،خاله زهرا و مامان رادمهر که همکارم است از بزرگترها کس دیگه ای نبود به همراه هیجده پسر بچه شیطون و مسئولهای برگزار کننده جشن.برنامه از ساعت 4تا 8 بود.قسمت پایین سالن فضای مخصوص بازی بچه ها بود با یک استخر توپ که حسابی به بچه ها حال داد.از ساعت 4 تا 6 فرصتی بود که همه بچه ها بیایند و در این مدت هر کی زودتر اومده بیشتر بش خوش گذشت.جیغ میزدند بالا و پایین میپریدند و هر کاری که تو خونه نمیتونستند بکنند ،کردند.
این هم کیک سفارشی حاصل از چند روز گشت و گذار مامان در سایتهای مختلف خاله ها توی این فرصت برای بچه ها مسابقه گذاشتند و اونها رو آماده کردند برای بالا اومدن. بچه ها با شعر تولد مبارک به طبقه بالا اومدند و یکی یکی به پارسا دست دادند و تبریک گفتند.
و اینگونه مراسم تولد رسما آعاز شد.............. رقصیدند و حباب بازی کردند..................... از بچه ها با شکوفه و گندمک شیرین و بیسکویت پذیرایی شد کیک رو عمو نوروز آورد به مناسبت آخرین روز فروردین............. عمو نوروز ازمن و پارسا خواست یکی از آرزوهامون را بلند بگیم و به افتخارمون فشفشه رو روشن کرد.آرزوی من سلامتی و شادی برای پارسا بود و آرزوی پارسا ، چون چیزی یادش نیومد گفت :سلامتی خودم.
و بعد هم رقص کارد توسط مانی
و بعد بریدن کیک به روش شقه کردن.....
بقیه عکسها در ادامه مطلب............... ادامه مطلب ... موضوع مطلب : تولد / عکس جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱۱:٥٧ ب.ظ :: نويسنده : مامان وحیده
دل نوشت:الان که دارم این پست رو مینویسم پشت میز کارم تو اداره نشستم و از پنجره اتاق ریزش باران رو توی هوای مه آلود نظاره گرم . درخت پشت بنجره توی نسیم در حال رقصه و منظره کوه کمی دورتر لابه لای مه غلیظ دیده میشه ...به قول دوستم هوا هوای دو نفری و عشقولانه ست .....وای که من عاشق هوای مه آلود و نم نم بارون هستم...... این روزها ما حسابی از هوای خوب و بهاری استفاده میکنیم.کنار رودخانه میریم ،کوه میریم، پارک میریم خلاصه اینکه داریم یه حالی به زندگی میدیم اما این به این معنی نیست که هیچ دغدغه ای نداریم....! میگن توی هوای بارونی دعای آدم مستجاب میشه و من از خدا میخوام مذاکرات 5+1 نتایج مثبت داشته باشه. مدتهاست که پارسا شمارش معکوس رسیدن تولدش رو شروع کرده که دیگه از امروز به طور رسمی اعلام میکنم در تب و تاب برگذاری تولد هستیم. گشتن و پرسه زدن توی سایتها برای بدست آوردن تجربه های برگذاری جشن تولد و تهیه شام مناسب، شکل کیک ، هدیه هایی که باید به بچه بدیم و بازیهای مناسب تولد، کار این روزهای من شده و خلاصه فراهم کردن اسباب شاد کردن بیست و چند تا بچه. از ماهها قبل پارسا منتظر این روز بوده.و البته از همه مهمتر منتظر هدیه های تولده. این روزها دارم بزرگ شدنش رو بیشتر حس میکنم و البته تیز بینی اش رو در نوع حرف زدنم و حتی عکس العمل چهره ام .و دایم من رو داره با مامانهای دوستاش مقایسه میکنه که چرا مامان فلانی همیشه لبخنده میزنه یا چرا مامان اون یکی وقتی عصبانی میشه با خنده با بچه هاش دعوا میکنه ؟!یا مثل دیشب که یک ساعت از وقت خوابش گذشته و دیگه آمپرم در حال چسبیدنه ..تذکر میده که اینقدرنگو دیر شده... بگو :پسرم باید الان بری بخوابی.و خلاصه اینکه دیگه وقته تغییره... در آستانه هشت سالگی پسر ... .حس میکنم این روزها وابستگیش به من بیشتر شده.وقتی بابا به شوخی بهش میگه مامانت رو بفرستم بره بوشهر تو پیش من بمون .جواب میده من هم با مامانم میرم و وقتی بابا میگه پس من تنها بمونم؟! بدون لحظه ای تامل میگه تو هم پیش مامانت بمون.هر کسی پیش مامان خودش باشه... . . . به امید شادی همه کودکان سرزمینم .........
موضوع مطلب : تفریح و گردش / تولد شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ :: ٩:٤٤ ق.ظ :: نويسنده : مامان وحیده
درباره وبلاگ من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه. موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها
نويسندگان صفحات وبلاگ |
||