Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

دارم فکر میکنم چی بنویسم..این ماهی که گذشت اتفاق خاصی نیافتاد ..زیاد جایی نرفتیم..دلیلش هم سرد شدن هوا و کوتاه شدن روزهاست..مادر و پسر بهم رفتن..دلمون میخواد پاییزی داشتیم با روزهای کشداااااار..به بلندی روزهای تابستان...عصرها تا به خودمون میام هوا تاریک شده..از شنبه تا چهارشنبه که به همین منوال میگذره...پنج شنبه هم که من سر کار هستم و مثل بقیه روزهای هفته..فقط یه جمعه میمونه و کارهای عقب افتاده و تفریح نکرده...یه  روز جمعه هم تصمیم گرفتیم پارسا و دوستش رو بیرون ببریم،هیچ جا نتونستیم بریم.پارک های بادی تعطیل..پارک آب تعطیل(البته انتظار هم نداشتیم باز باشه)کارتینگ  ،ماشین مخصوص بچه هاش خراب بود..بولینگ باید چند ساعتی منتظر می موندیم.آخرش رفتیم کوه.سوار تله کابین شدیم و رفتیم بالا..از سرما میلرزیدیم.شاید هم اشکال از ما بود عصر تاریک جمعه به سرمون زد از خونه بزنیم بیدون...به غیر ما و چند نفری تو کوه خبری نبود..اون جا یه سالن سر پوشبده داشت که فوتبال دستی و هاکی رو میز و بیلیارد داشت که یکساعتی بازی کردیم همگی و بعدش هم شام و تمام...

پسرک کلاس چهارمی ما هم اینقدر عاقل و بزرگ شده که میشه نشست و راحت حرفت و احساست رو باهاش در میون گذاشت..شرایط رو درک میکنه و خواسته هاش رو بیشتر کنترل میکنه..اما بیشتر از قبل می خواد رضایت من و بابا رو به دست بیاره..و تمام تلاشش رو میکنه...هنوز عاشق بازی کردن با دوستانش و رفت و آمد های بیرون از مدرسه است..و البته هنوز خرید اسباب بازی وسوسه اش میکنه..و آرزوی داشتن سگ که شده در صدر آرزوهاش...مثل چند وقته پیش که میگه:میشه ما دو ماه دیگه بریم آمریکاتعجب..میگم چراااا؟...میگه میخوام به بابا نوئل نامه بنویسم برام سگ بیارهخنده..دیگه از ما ناامید شده پسرم...زباندلیلش هم اینه یکی از همکلاسی هاش تو آمریکا که بوده بابا نوئل براش سگ آورده...حواسش هم هست کی بابا نوئل کادوها رو برای بچه ها میاره...شیطان

البته واسه خدا هم نامه نوشته ها...به نظر شما خدا آرزوش رو برآورده میکنه؟گریه میگه اگه شما بگین ده سال دیگه هم من صبر میکنم..فقط بگید یه روز می خریدنگران

این هم مناجات پسر با خدا

ای خدای مهربانم این همه چیز به من داده ای این هم بده.یک سگ

در ذهن پدر و مادرم برو.پیشنهاد من را در ذهن پدر و مادرم درگیر کن 

  اما واگر را از ذهن پدر و مادرم پاک کن

من خواسته ای زیادی دارم اما یکیش همین است.                               

 .

.

.

این روزها بیشتر فیلم میبینیم..

این هم مجسمه های خمیری ساخته شده در این ماه

این رو سفارشی برای یکی از معلم هایش درست کرد.شخصیت هرکول با شنلی از پوست شیر شکار کرده بر شانه هایش . با اقتباس از شخصیت هرکول در فیلم هرکول

 این هم گرازی در همون فیلم

.

.

.

برای تیم شنای مدرسه هم انتخاب شده...عشق بردن مدال داره پسرم..تا حالا که براش فرصتی برای رقابت تو مسابقه ورزشی پیش نیومده ببینم این بار میتونه مدال آور بشه تو مسابقه...

دیگه خبری نبود...همین



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مجسمه سازی
دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

شروع فصل پاییز با چند تا اتفاق خوب همراه بود...

"اجلاس میراث فرهنگی" ناملموس توی اصفهان از تاریخ 17 تا 19 مهر برگزار شد.در کنارش نمایشگاهی بود که مراسم ،آداب و سنن و صنایع دستی همه مناطق و شهرهای کشور به نمایش گذاشته شد..مدرسه پرسش هم برای حضور در نمایشگاه انتخاب شده بود چون  مدرسه  در زمینه آشنایی بچه ها با هنر و صنایع دستی اصفهان فعالیت خوبی داره. غرفه دار این نمایشگاه هم خود بچه ها بودن  که کار با گل ، قلم زنی ، نمدمالی و چاپ روی پارچه انجام میدادند.پارسا توی غرفه مجسمه سازی با گل بود.مجسمه های خمیری اش رو هم برای فروش گذاشت..فکر نمیکردم فروش بره ولی خیلی هاش رو فروختگریه..دوستشون داشتم ولی چون خودش شوق و ذوق داشت بفروشه و تجربه جدیدی بود براش ،چیزی نگفتم..سه روز صبح و بعد از ظهر توی غرفه بود و من و بابا هم نوبتی پیشش بودیم..در کنار نمایشگاه و از دوستاش یه هنر جدید هم یاد گرفت.نمد مالی...این قدر از کار با نمد خوشش اومده بود که روز آخر کار خودش رو ول کرد و سراغ نمد مالی رفت.با کمک دوستش یه لباس نمدی هم برای یکی از مجسمه هاش ساخت..

پارسا مشغول کار در غرفه

رستم(سمت راست)....مجسمه رستم هم فروخته شد-ضحاک مار دوش(سمت چپ)

فریدون..با لباس نمدی دست ساز...

این رو هم من خیلی دوستش داشتم و با وجود اینکه مشتری داشت گفتم خودم میخرمش..که البته بعد بهم هدیه دادقلب

از غرفه چاپ روی پارچه هم با دستمزد خودش  یکی از کارهای دوستاش رو خرید و با شور و هیجان به من تقدیم کردماچ

 کارهای خمیری که خیلی هاش فروخته شد... و نمد مالی

 اتفاق خوب بعدی هم عقد خاله زهرا قلببود.که مصادف شد با عید غدیر..یه سفر یک روزه به بوشهر داشتیم.ازین فرصت استفاده کردیم و در مسیر برگشت چند روز رو شیراز موندیم و گشت وگذار خلاصه و مفیدی هم اونجا انجام دادیم...

حافظیه 

باغ ارم

این هم عکس کج و هولکی من از داخل عمارت نارنجستان..بدلیل عدم علاقه پارسا به گرفتن عکس..

 باغ نارنجستان 

موزه مشاهیر زینت الملوک

 

حمام وکیل

بازار وکیل 

علاوه بر مکانهای تاریخی سری هم به مکانهای تفریحی و تجاری زدیم...تازه از امکانات تفریحی هتل هم به نحو احسن استفاده کردیم.سالن بدنسازی و استخر.پارسا به محض رسیدن به هتل می رفت استخر.خلاصه نفس خور نداشتیم..همه این کارها رو از 22 مهر بعداز ظهر که به شیراز رسیدیم تا صبح 25 مهر که از شیراز زدیم بیرون انجام دادیم.یعنی یه همچین آدمهایی هستیم ما ..نیشخنددر راه برگشت هم در فرصت باقی مانده سری به تخت جمشید زدیم..خیلی دوست دارم پارسا با مکانهای تاریخی و باستانی کشورمون آشنا بشه..شاید خیلی از جاهایی که رفتیم برایی ما تکرار مکررات بود ولی چون  پارسا ندیده بود سعی کردیم چیزی رو از قلم نندازیم..خوشحال بودم که تخت جمشید رو دوست داشت و تمام مدت خودش مشغول عکاسی بود.چند تا عکس هم سهم ما بود..

  



موضوع مطلب : خاطرات مدرسه / مجسمه سازی / سفر
پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

باز آمد بوی ماه مهر..بوی روزهای کودکی....

مهرماه که میشه دلم میگیره..هم بخاطر یادآوری گذشته هم شادی و غم این که پسر من یکسال بزرگتر میشه و ترس از روزهایی که نتونم مثل این روزها کنارش باشم..گاهی زمزمه میکردم پاییز کمی دیرتر بیا...


روز اول مهر و عکس هایی که به اصرار گرفته شد...خانم اخوان معلم امسال شون.تا مدرسه همراهی اش کردم و اصرار داشت من نیام چون بزرگ شده و خجالت میکشه من باهاش باشم..ناراحت

تازه کلی هم ناراحت بود که باید دوباره درس بخونهگریه

ولی من کلی ذوق داشتم ببینم امسال چه برنامه هایی براشون تو مدرسه دارن..

و اما از شهریور ماه هم چیزی بگم.بعد ازیک ماه جمع کردن مطالب سخته..ولی خوب این بار اونقدرها هم سخت نیست چون شهریور یکنواختی داشتیم..کلاسهای پارسا توی شهریور یا تموم شد یا موقتا تعطیل شد.برنامه مسافرت هم جور نشد تنها چیزی که کمی روزهامون رو از یکنواختی در آورد مهمونهامون بودن.چند روزی پارسا سرگرم بود و بهش خوش گذشت..مادر جون و خاله زهرا بعدش هم خاله اینا و مبینا..طفلک هر مهمونی که میاد نگران رفتنشونه..

فقط چند تا عکس از کارهاش میزارم


این هم دو تا از کارهای سفالش با چرخ و البته همراه با کار دست                                                                                                       مطلب جالبی دستم رسید گفتم اینجا بنویسمش                              پرسیدم بهنرین راه تربیت فرزند چیست؟                                                             گفت :فرزند خود را مثل فرزند همسایه بزرگ کن.                                                      گفتم: چگونه؟                                                                                                  گفت:وقتی فرزند همسایه در خانه تو مهمان است به او احترام میگذاری ،حالش را میپرسی،وقتی از مدرسه برگشت ابتدا سراغ کیف و نمرات او نمی روی ،درباره غذا نظرش را میپرسی،درباره زمان خوابیدن با او مشورت میکنی،نظر او را خیلی مواقع جویا میشوی،نزد او با همسرت دعوا نمیکنی ،درباره کسی نظری نمی دهی.                     بدان که فرزند تو و فرزند همسایه هر دو در خانه تو مهمان هستند یکی چند روز و دیگری چند سال ...                                                                                                     فقط کافی است بدانی احترام ،احترام می آفریند نه احساس مالکیت......



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / خاطرات مدرسه / مجسمه سازی
جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
مسابقه عکاسی برای کودکان 8 تا 13 سال

موضوع اثر : آب زندگیست

 

ارائه آثار در اندازه ( A4 ) الزامی است.

به 10 اثر برگزیده جوایز نفیس تعلق میگیرد( کلیه آثار در نمایشگاه برای بازدید عموم قرار میگیرد.)

زمان تحویل آثار تا پایان مهرماه

مکان:اصفهان- دبستان غیر دولتی دیبا ( خیابان خاقانی )

 


موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ :: ۸:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     

نمی دونم من اینجوریم یا همه..وقتی بچه ها بزرگ تر میشن، نوشتن ازشون سخت تر میشه.چون مستقل تر میشن و سرشون تو لاک خودشونه...پارسا که تقریبا همه روز هفته درگیر کلاس هست ولی در حد چند ساعت و بقیه روز هم متاسفانه پای تبلت و تلویزیون..اینقدر مدتش زیاد شده  که خودم هم کلافه شدم..ولی واقعا پر کردن اوقات فراغت بچه ها کار سختیه..اون طفلک از خداش هست بره بیرون یا با دوستاش بازی کنه ولی شرایطش به سختی فراهم میشه بخصوص صبح ها که من سر کار هستم و تو خونه تنهاست با تلویزیون و تبلت مشغوله.البته گاهی خودش رو با خمیر و کارهای مخصوص به خودش پر میکنه ولی در مقابل ساعت های نشستن پای تبلت خیلی کمه..اینقدر که کمی هم چاق شده..

توی مرداد یه سفری به بوشهر رفتیم.تعطیلات عید فطر..اونجا تمام مدت فعال بود و از تبلت خبری نبود.صبح زود با آقا جونش دریا می رفت..با هم یه سری به زنبورهای آقا جون میزدن..تو حیاط می رفت..دید و بازدید می رفت و  با دختر خاله من ساعت ها بازی میکرد و حرف میزدن چه حرف مشترکی دارن نمیدونمشیطان

 

 تولد مبینا.

 توی یه ماه گذشته با دوستم و بچه هاش رفتیم پارک آبی بعدش هم شهر بازی ناژوان

عاشق هیجان و نترس  این پسر ..

 پنج شنبه 93.5.23 پارسا دوستش بابک رو دعوت کرد.کلی بازی کردن و خودشون شبیه شخصیت های بازی clash of clans کردن ..همون که بدجور پارسا رو معتاد کرده(البته الان دیگه محدودش کردم)..عصر جمعه اش بچه ها را بردیم شهر رویاها..خیییلی هیجان انگیز بود..اصفهانی ها حتمن برن..حتی توصیه می کنم اگه به اصفهان سفر می کنید به شهر رویاها حتمن حتمن سر بزنید

 شهر واژگون

دنیای زیر آب 

قسمت بازی های کامپیوتری که بدون محدویت می تونند بازی کنند

سفر به فضا

جمعه گذشته 93.5.31 رفتیم بولینگ باغ غدیر

 بولینگ هم جزو بازی های مورد علاقه پارسا هست...

آخر مرداد هم برنامه تابستانی مدرسه تموم شد و بچه ها یه برنامه برای خانواده ها اجرا کردن.همه چی از خودشون بود.مجری، نمایش،شعبده بازی و ...پارسا هم اونجا موقع اجرای برنامه ها مشغول ساخت مجسمه خمیری شد..

باز هم شخصیت clash of clans

اول شهریور هم تولد من بود و این هم هدیه پسرم به منماچ

 و چند تا کار خمیری دیگه 



موضوع مطلب : تعطیلات تابستان / مجسمه سازی / تفریح و گردش
شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ :: ٩:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان وحیده
     
درباره وبلاگ
مامان وحیده

من پارسا هستم.متولد 30 فروردین 84.به دایناسور خیلی علاقه دارم.هیچکس نمیدونه چرا به اونها علاقه مند شدم.خودم اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم.مامانم برام مینویسه.از خاطرات من میگه.
پيوندها
نويسندگان
RSS Feed